نقد و بررسی
نقد پشت چلچراغ (Behind the Candelabra) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شکوهی که سایه میسازد «پشت شمعدان» در نگاه نخست وعدهٔ تماشای جهانی از سنگهای درخشان، عمارتهای باشکوه، خودروهای گرانقیمت و اجراهای نمایشی را میدهد؛ اما فیلم بهتدریج روشن میکند که این زرقوبرق صرفاً پسزمینهای برای زندگی یک ستاره نیست. شکوه بیرونی در اینجا هم ابزار ساختن چهرهای عمومی است و هم پردهای که تنهایی، نیاز عاطفی و هراس از فراموششدن را میپوشاند.
اثر، رابطهٔ لیبراچی و اسکات تورسون را از نخستین دلبستگی تا فرسایش تدریجی آن دنبال میکند، بیآنکه به یک زندگینامهٔ تشریفاتی و ستایشگرانه بسنده کند. استیون سودربرگ به جای آنکه مسیر حرفهای لیبراچی را از آغاز تا پایان به شکل گزارشی منظم بازگو کند، تمرکز را بر پیوند خصوصی او با اسکات میگذارد.
این انتخاب، فیلم را از شرح سادهٔ فراز و فرودهای شهرت دور میکند و به مطالعهای دربارهٔ قدرت، میل، وابستگی و تفاوت طبقاتی بدل میسازد. شهرت لیبراچی فقط موقعیت اجتماعی او نیست؛ نیرویی است که شرایط رابطه را شکل میدهد و به او امکان میدهد بخش بزرگی از زندگی مشترک را بر اساس خواست خود سامان دهد.
دو شخصیت در مدار نابرابر هستهٔ عاطفی فیلم، برخورد دو جهان متفاوت است. لیبراچی مردی جاافتاده، صاحبنفوذ و برخوردار از ثروتی افسانهای است؛ اسکات جوانتر است و با ورود به این جهان، با امکانهایی روبهرو میشود که پیشتر از دسترسش بیرون بودهاند. اختلاف میان آنها فقط به سن یا جایگاه اجتماعی محدود نمیماند.
« دو شخصیت در مدار نابرابر هستهٔ عاطفی فیلم، برخورد دو جهان متفاوت است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هر یک در رابطه چیزی متفاوت میجوید: یکی همراهی و تحسینی که با گذر زمان رنگ مالکیت میگیرد، و دیگری صمیمیتی که در آغاز با جذابیت زندگی پرزرقوبرق درهم آمیخته است. فیلم این نابرابری را بهجای تبدیلکردن آن به حکمی اخلاقی، در جزئیات زندگی روزمره میپروراند. توجه، هدیه و مراقبت میتوانند نشانهٔ محبت باشند، اما در رابطهای نامتوازن گاه به شکل ابزار نفوذ نیز درمیآیند.
از سوی دیگر، اسکات هم صرفاً قربانی منفعل تصویر نمیشود: او در دل این زندگی تغییر میکند، خواستههای تازهای پیدا میکند و در برابر نقشهایی که برایش تعیین میشود واکنش نشان میدهد. همین پیچیدگی، رابطه را باورپذیرتر از روایتی میسازد که یکی را کاملاً بیگناه و دیگری را یکسره مقصر بداند.
بازیهایی فراتر از تقلید مایکل داگلاس در نقش لیبراچی، با ظاهری که گاه تا مرز اغراق پیش میرود، به شخصیت جان میبخشد؛ اما قوت بازی او تنها در تقلید حرکات و لحن یک چهرهٔ مشهور نیست. داگلاس تفاوت میان مردی که برای تماشاگران روی صحنه میدرخشد و انسانی را که در خلوت به تأیید و نزدیکی نیاز دارد، بهخوبی نمایان میکند.
او همزمان میتواند بذلهگو، دلنشین، خودمحور و آسیبپذیر باشد، بیآنکه این سویهها به چند حالت نمایشی جدا از هم تبدیل شوند. مت دیمون نیز با بازی آرامتر و درونگرایانهتر، وزنهٔ مناسبی در برابر حضور پرهیاهوی داگلاس میسازد. اسکات در نگاه او شخصیتی نیست که تمام معنایش را از رابطه با لیبراچی بگیرد.
« فیلم این نابرابری را بهجای تبدیلکردن آن به حکمی اخلاقی، در جزئیات زندگی روزمره میپروراند. »
شخصیتها و اجرا
در چهره و سکوتهایش میتوان هم شیفتگی و هم تردید را دید؛ و هنگامی که موقعیتش در این جهان دگرگون میشود، دیمون تغییرات رفتاری او را با ظرافتی تدریجی اجرا میکند. هماهنگی این دو بازیگر به فیلم اجازه میدهد لحظههای شوخطبعانه و تلخ را در کنار هم بنشاند، بیآنکه یکی به بهای دیگری از میان برود.
در نقشهای مکمل نیز حضور راب لو در مقام جراح زیبایی، با ظاهر و شیوهٔ بازی عامدانه نامتعارفش، چشمگیر است. او به فضای فیلم لحظههایی از طنز گزنده میافزاید و در عین حال، پیوند میان بدن، تصویر و میل به پذیرفتهشدن را برجسته میکند. بازی او ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه نمایشی به نظر برسد، اما همین اغراق با جهان مصنوعی و نمایشی فیلم تناسب دارد.
خانهها، لباسها و صحنهٔ نمایش طراحی صحنه و لباس از برجستهترین جنبههای فیلم است. رنگهای درخشان، پارچههای پرزرقوبرق، دکورهای سنگین و خودروهای مجلل، جهان لیبراچی را نه فقط مجلل، بلکه عامدانه چشمگیر و ساختهشده نشان میدهند. اشیا در اینجا صرفاً تزیین قاب نیستند: فضای داخلی خانهها و کیفیت لباسها نشان میدهد که زیبایی و تجمل چگونه به بخشی از هویت عمومی شخصیت بدل شدهاند.
فیلم در نمایش این جهان به شکوه بصری بسنده نمیکند. انباشت تزیینات گاهی بهتدریج احساس خفگی میآفریند؛ هرچه محیط پرتر و درخشانتر میشود، خلوت عاطفی شخصیتها نیز ملموستر به نظر میرسد. به همین دلیل، تضاد میان لباسهای نمایشی و لحظههای خصوصی اهمیت پیدا میکند: لباس میتواند چهرهای باشکوه بسازد، اما از حل تنشهای درونی ناتوان است.
« در نقشهای مکمل نیز حضور راب لو در مقام جراح زیبایی، با ظاهر و شیوهٔ بازی عامدانه نامتعارفش، چشمگیر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در کنار طراحی پرزرقوبرق، گریم و کلاهگیسها همیشه به یک اندازه موفق نیستند. در برخی صحنهها، مصنوعیبودن آنها توجه را از بازی و موقعیت میرباید و تماشاگر را به یاد ساختگیبودن تصویر میاندازد. گاه این ساختگیبودن با فضای نمایشی اثر همخوان است، اما در مواردی بیشتر به نقص اجرایی شباهت دارد تا انتخابی معنادار.
کارگردانی و ضرباهنگ روایت سودربرگ با رویکردی کنترلشده، معمولاً اجازه میدهد بازیگران مرکز توجه باقی بمانند. دوربین بیش از آنکه با جلوهگری بصری بر هر صحنه چیره شود، شخصیتها را در فضاهای پرجزئیات دنبال میکند. چنین روشی با موضوع فیلم سازگار است: در پس ظاهر چشمگیر، آنچه بیش از همه اهمیت دارد تغییر رابطه و واکنشهای دو نفر به یکدیگر است.
کارگردانی در نتیجه نه به زندگینامهای خشک تبدیل میشود و نه نمایش زرقوبرق را هدف نهایی خود میگیرد. بااینحال، فیلم همیشه از یکنواختی فاصله نمیگیرد. برخی بخشهای روایت بر الگوهایی آشنا تکیه دارند و مسیر دگرگونی رابطه گاه قابلپیشبینی میشود. افزون بر این، فیلم در بعضی مقاطع بیش از اندازه درنگ میکند؛ رویدادها و کشمکشهایی که میتوانستند فشردهتر روایت شوند، گاهی ضرباهنگ را کند میسازند.
این کندی برای تماشاگرانی که انتظار پیشروی پرشتابتری دارند، ممکن است به احساس کشآمدن تجربه بینجامد. طنز تلخ و عاطفهٔ ناپایدار یکی از امتیازهای فیلم، تواناییاش در آمیختن لحظههای بامزه با موقعیتهای تلخ است. شوخطبعی آن از بیرون به رابطه تحمیل نمیشود؛ اغلب از تضاد میان ادعاهای بزرگ، عادتهای روزمره و فاصلهٔ میان تصویر عمومی و رفتار خصوصی پدید میآید.
« در کنار طراحی پرزرقوبرق، گریم و کلاهگیسها همیشه به یک اندازه موفق نیستند. »
قوتها و کاستیها
خنده در چنین لحظههایی آسودگی کامل نمیآورد، زیرا تماشاگر همزمان نشانههای ناخشنودی و ناامنی را میبیند. این توازن عاطفی کمک میکند که فیلم رابطه را به داستانی یکبعدی دربارهٔ تجمل یا رسوایی تقلیل ندهد. پیوند دو شخصیت هم لحظههایی از صمیمیت دارد و هم موقعیتهایی که در آن محبت با وابستگی یا رنج درهم میآمیزد.
فیلم برای این تناقضها پاسخ سادهای عرضه نمیکند؛ ارزشش بیش از آنکه در داوری نهایی باشد، در نشاندادن چگونگی پیچیدهشدن عاطفه در دل قدرت و شهرت است. جمعبندی «پشت شمعدان» اثری درخشان و بینقص نیست: روایتش در بخشهایی آشنا و کمشتاب میشود و بعضی انتخابهای گریم نیز توی ذوق میزنند.
بااینهمه، بازیهای نیرومند مایکل داگلاس و مت دیمون، طراحی چشمگیر جهان فیلم و نگاه نسبتاً چندوجهی آن به رابطهای نابرابر، اثر را از یک زندگینامهٔ معمولی فراتر میبرند. فیلم در بهترین لحظههایش نشان میدهد که تجمل میتواند هم زبان نمایش باشد و هم پوششی برای نیازهایی سادهتر و انسانیتر.
حاصل، درامی است که با وجود فراز و فرودهایش، بهواسطهٔ بازیگران و تضاد میان ظاهر خیرهکننده و عاطفهٔ آسیبپذیر، در ذهن میماند.
« خنده در چنین لحظههایی آسودگی کامل نمیآورد، زیرا تماشاگر همزمان نشانههای ناخشنودی و ناامنی را میبیند. »
ثبت دیدگاه