نقد و بررسی
نقد پیش از باران (Before the Rain) | 1994
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ساختار روایی؛ سه داستان در مدار خشونت «پیش از باران» اثر میلتشو مانچفسکی، فیلمی است که از همان ابتدا به تماشاگر هشدار میدهد با روایتی متعارف روبهرو نیست: زمان در آن خطی پیش نمیرود و سه بخشِ بهظاهر مستقل، همچون قطعاتی از یک معما، به یکدیگر راه میبرند. «واژهها»، «چهرهها» و «تصویرها» نه صرفاً سه پرده از یک قصه، بلکه سه زاویهٔ دید به جهانیاند که در آن خشونت از مرز جغرافیا و زندگی خصوصی عبور میکند.
مقدونیه و لندن، روستا و شهر، صومعه و رستوران، در ظاهر فضاهایی دور از هماند؛ اما فیلم بهتدریج نشان میدهد که رشتهای پنهان آنها را به هم متصل کرده است. این ساختار حلقهای، بیش از آنکه ترفندی برای غافلگیرکردن باشد، بخشی از مضمون فیلم است. زمان در این جهان به خطی رو به جلو نمیماند؛ بیشتر به چرخهای میماند که آدمها را به موقعیتهای مشابه بازمیگرداند، بیآنکه تجربهٔ گذشته بتواند مانع تکرار فاجعه شود.
فیلم پیوند میان بخشها را بهروشنی توضیح نمیدهد و از تماشاگر میخواهد با دقت به چهرهها، تصاویر و جزئیات توجه کند. همین امتناع از توضیح صریح، هم به اثر رازآلودگی میبخشد و هم میتواند برای مخاطبی که روایت روشن و یکدست میخواهد، گیجکننده باشد. تاریخ در پسزمینه، خشونت در پیشزمینه فیلم در بستر آشوبهای قومی و سیاسی بالکان در دههٔ نود شکل میگیرد، اما از تبدیلشدن به گزارشی تاریخی یا بیانیهای سادهانگارانه پرهیز میکند.
در روستای مقدونی، شکاف میان مسیحیان و آلبانیاییتبارها دیگر مفهومی سیاسی و انتزاعی نیست؛ به سوءظن، تعقیب و تهدیدی ملموس بدل شده است. اتفاقی مبهم، در فضایی آکنده از ترس و خاطرهٔ خصومت، بهانهای میشود تا جمعیت بهسرعت مرز میان مجرم و بیگناه، همسایه و دشمن را ترسیم کند. مانچفسکی خشونت را نه حادثهای ناگهانی و بیریشه، بلکه نتیجهٔ انباشتهشدن ترس، کینه و روایتهای جمعی میبیند.
« این ساختار حلقهای، بیش از آنکه ترفندی برای غافلگیرکردن باشد، بخشی از مضمون فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در چنین فضایی، افراد پیش از آنکه فرصت شناخت یکدیگر را داشته باشند، به هویتهای قومی و مذهبی تقلیل مییابند. فیلم البته خطر سادهسازی را کاملاً پشت سر نمیگذارد؛ گاه تصویر روستا چنان شاعرانه و نمادین میشود که جزئیات سیاسی و اجتماعی در پسِ فضای اسطورهگون آن کمرنگ میماند. بااینحال، نیروی اصلی اثر در نمایش لحظهای است که خشونت از امکان به واقعیت نزدیک میشود؛ لحظهای که سکوت دیگر نشانهٔ آرامش نیست، بلکه میتواند شکل دیگری از ترس باشد.
سکوت، کلام و اخلاقِ پناهدادن در بخش نخست، کیریل، راهبی جوان که سکوت را نذر کرده، با زامیرای آلبانیاییتبار روبهرو میشود؛ دختری که در فضای پرآشوب روستا در معرض خطر است. وضعیت او، انتخاب کیریل را از سطح همدلی فردی فراتر میبرد. سکوتی که در آغاز میتواند نشانهٔ ایمان، انضباط یا کنارهگیری از جهان باشد، در برابر خشونت معنایی دشوارتر پیدا میکند: آیا خاموشماندن، بیطرفی است یا چشمپوشی؟
پناهدادن به دیگری نیز تصمیمی بیهزینه نیست؛ گامی است که آدمی را از امنیت نسبی بیرون میکشد و در معرض پیامدهای اخلاقی و اجتماعی قرار میدهد. فیلم در این بخش، بار عاطفی خود را بیش از هر چیز از فاصلهٔ میان شخصیتها و آنچه نمیتوانند بگویند میسازد. حضور زامیرای خاموش در برابر راهبی که خود به خاموشی پایبند است، ترکیبی از نزدیکی و درماندگی ایجاد میکند.
بازی گرگوار کولن و لابینا میتوفسکا به این رابطه کیفیتی شکننده میدهد؛ احساسات در نگاهها، مکثها و واکنشهای محدود جای میگیرند، نه در توضیحهای طولانی. همین خویشتنداری، گاه به قدرت صحنهها میافزاید و گاه فاصلهای سرد میان تماشاگر و شخصیتها پدید میآورد. لندن؛ فاصلهٔ ظاهری و پیوند عاطفیِ کمرمقتر بخش لندن در قیاس با روستا فضایی متفاوت دارد: شهر پرجنبوجوش است، اما زندگی شخصیتها در آن از نوع دیگری از گسست و انزوا رنج میبرد.
« در چنین فضایی، افراد پیش از آنکه فرصت شناخت یکدیگر را داشته باشند، به هویتهای قومی و مذهبی تقلیل مییابند. »
شخصیتها و اجرا
آن، عکاس و ویراستار تصویر، میان همسر جداافتادهاش نیک و الکساندر، عکاس جنگیِ سرخورده، گرفتار رابطهای عاطفی و ناپایدار است. انتخاب رستورانی آراسته برای دیدار، در برابر فضای خشن مقدونیه، تضادی آشکار میسازد؛ اما فیلم از این تضاد به نتیجهای ساده نمیرسد. ظاهر متمدن و منظم شهر لزوماً به معنای آرامش نیست، همانطور که میدان جنگ تنها محل وقوع خشونت نیست.
بااینهمه، این بخش از نظر عاطفی کمتوانتر از بخشهای روستایی به نظر میرسد. رابطهٔ آن و الکساندر بیشتر از آنکه از دل گفتوگو و شناخت متقابل رشد کند، بهواسطهٔ گذشته، میل و اندوه پیش میرود. فیلم آگاهانه از شرح کامل عواطف شخصیتها پرهیز میکند، اما در اینجا گاهی این ایجاز به کمبود عمق بدل میشود.
تماشاگر ممکن است اهمیت این رابطه را در ساختار کلی درک کند، بیآنکه به همان اندازه با کشش عاطفی آن همراه شود. بااینحال، همین بخش نشان میدهد که دوری از منطقهٔ جنگی، الزاماً به معنای رهایی از اثرات آن نیست. تصویر، عکاسی و معنای نگاهکردن حضور الکساندر بهعنوان عکاس جنگ، امکان میدهد فیلم دربارهٔ خودِ نگاهکردن نیز پرسشهایی مطرح کند.
عکاس به صحنههای خشونت نزدیک میشود، اما نزدیکی دیداری با مشارکت اخلاقی یکی نیست. ثبتکردن رنج میتواند شهادتدادن باشد، ولی ممکن است به تماشای بیواسطه و مصرف تصویر نیز تبدیل شود. در مقابل، آن با عکسها سروکار دارد و تصاویر را انتخاب و مرتب میکند؛ بنابراین فیلم، میان تجربهٔ مستقیم خشونت و بازنمایی آن فاصله میگذارد و میپرسد چه چیزی از واقعیت در قاب باقی میماند و چه چیزی بیرون آن حذف میشود.
« ظاهر متمدن و منظم شهر لزوماً به معنای آرامش نیست، همانطور که میدان جنگ تنها محل وقوع خشونت نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این پرسشها با کار دوربین و تدوین هم هماهنگاند. چشماندازهای کوهستانی، راههای خاکی، آسمان گرفته و فضای بستهٔ صومعه، صرفاً پسزمینه نیستند؛ آنها به اضطراب و انتظار شکل میدهند. تصویرهای فیلم اغلب زیبایی چشمنوازی دارند، اما این زیبایی با آرامش یکی نیست. شکوه منظرهها گاهی تلختر میشود، زیرا طبیعت بیاعتنا به نزاع انسانی ادامه میدهد.
موسیقی گروه آناستازیا نیز با رنگوبویی آیینی و وهمآلود، به این پیوند میان امر روزمره و اسطورهای قوت میبخشد. بازیها و لحنِ مهارشده بازیهای اصلی فیلم بر اغراق و نمایش بیرونی تکیه ندارند. راده شربدژیا در نقش الکساندر، خستگی و سرخوردگی مردی را منتقل میکند که تجربهٔ جنگ نگاهش را تغییر داده، اما هنوز از پیوند با سرزمین و گذشته جدا نشده است.
بازی او در بهترین لحظهها میان صلابت و فرسودگی نوسان دارد. کاترین کارتلج نیز آن را شخصیتی گرفتار در تصمیمهایی نشان میدهد که پاسخهای سادهای ندارند؛ بازیاش بهویژه در لحظههای سکوت و تردید اثرگذار است. حضور کولن و میتوفسکا در بخش روستایی نیز به قصه نیرویی انسانی میدهد، بیآنکه آن را به ملودرامی آشکار بدل کند.
لحن مهارشدهٔ بازیها با جهان فیلم سازگار است، اما همین انتخاب ممکن است برای برخی تماشاگران فاصلهساز باشد. شخصیتها گاهی بیش از آنکه شرح داده شوند، در سکوت و کنشهای کوتاه باقی میمانند. فیلم به مخاطب اعتماد میکند تا بار عاطفی را از جزئیات استخراج کند؛ در عوض، هرجا رابطهای به زمینهسازی بیشتری نیاز دارد، این خویشتنداری میتواند به کمپرداختی نزدیک شود.
« این پرسشها با کار دوربین و تدوین هم هماهنگاند. »
قوتها و کاستیها
ریتم و مخاطبپسندیِ محدود ریتم «پیش از باران» آرام و تأملی است. مکثها، سکوتها و گذارهای میان مکانها بخشی از منطق آناند، نه صرفاً فاصلههایی میان رخدادها. این کندی به فضا مجال میدهد تا در ذهن تماشاگر رسوب کند و از شتابزدگیِ روایت دربارهٔ جنگ و خصومت بکاهد. بااینحال، فیلم در همهٔ لحظهها از این ریتم بهرهٔ کامل نمیبرد.
برخی مکثها بیش از آنکه معنا یا تنش تازهای بیفزایند، کشش را کاهش میدهند؛ بهخصوص هنگامی که رابطهٔ انسانیِ بخش لندن هنوز بهاندازهٔ کافی پرورده نشده است. از سوی دیگر، روایت سهپاره و حلقهای نیازمند توجه فعال است. تماشاگر باید نشانهها را به خاطر بسپارد و از کنار جزئیات بهظاهر حاشیهای بیتفاوت نگذرد.
این شیوه برای کسانی که از ساختارهای معمایی و تأملبرانگیز لذت میبرند، تجربهای پاداشدهنده میسازد؛ اما اگر انتظار روایت خطی و توضیحهای صریح وجود داشته باشد، فیلم ممکن است مبهم یا حتی سرد به نظر برسد. ابهامش همیشه نقص نیست، ولی گاهی میان رازآلودگیِ سنجیده و دشواریِ بیثمر مرز باریکی باقی میماند.
جمعبندی «پیش از باران» فیلمی دربارهٔ جنگ است، اما اهمیتش در نمایش نبردهای نظامی خلاصه نمیشود. اثر نشان میدهد خشونت چگونه وارد رابطهها، انتخابهای فردی، سکوتها و حتی تصاویر ثبتشده از جهان میشود. ساختار سهپاره و حلقهای آن مضمون بازگشت را در فرم روایت جای میدهد؛ بازیهای کماغراق، فضاسازی سنگین و قابهای چشمنواز نیز جهانی میسازند که در آن زیبایی و تهدید همزمان حضور دارند.
« ریتم و مخاطبپسندیِ محدود ریتم «پیش از باران» آرام و تأملی است. »
جمعبندی
در برابر این دستاوردها، بخش لندن از نظر عاطفی اندکی کمجانتر است و ریتم کند فیلم، همراه با پیوندهای روایی مبهم، ممکن است بخشی از مخاطبان را از آن دور کند. بااینحال، مانچفسکی اثری میسازد که پس از پایان نیز در ذهن ادامه مییابد: نه بهسبب پاسخهای قطعی، بلکه بهسبب پرسشهایی دربارهٔ تکرار خشونت، مسئولیت فردی و امکان همدلی در جهانی که پیوسته آدمها را به صفبندی وادار میکند.
ثبت دیدگاه