نقد و بررسی
نقد دختران زیبا (Beautiful Girls) | 1996
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به شهرِ گذشته فیلم «Beautiful Girls» ساختهٔ تد دم، بیش از آنکه بر طرحی پرپیچوخم تکیه کند، بر حالوهوای بازگشت بنا شده است: بازگشت به شهری کوچک، به رفاقتهای قدیمی و به نسخهای از خود که آدم گمان میکند پشت سر گذاشته است. ویلی کانوی، نوازندهٔ پیانوی جَز در نیویورک، برای دیدار دوباره با دوستان و شرکت در گردهمایی فارغالتحصیلان دبیرستان به نایتس ریج برمیگردد.
اما سفر او به خانه، در عمل مکثی است میان دو زندگی؛ فرصتی برای سنجیدن آنچه خواسته و آنچه از آن گریخته است. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که بازگشت به زادگاه الزاماً به معنای بازگشت به آرامش نیست. شهر آشناست، اما آدمهایش در گذر زمان تغییر کردهاند ــ یا، در مواردی، چندان تغییر نکردهاند.
رفقای قدیمی با همان شوخیها و عادتها کنار هم مینشینند، اما زیر این صمیمیت، دلزدگی، حسرت و تردید موج میزند. «Beautiful Girls» در بهترین لحظاتش این همنشینیِ آشنایی و بیگانگی را خوب به تصویر میکشد: آدم میتواند در خانهٔ قدیمی خود باشد و همچنان احساس کند که دیگر به آن تعلق ندارد.
زمستان، شهر و موسیقی برف در این فیلم صرفاً پسزمینهای زیبا نیست؛ بخشی از منطق عاطفی آن است. خیابانهای سرد و پوشیده از برف، شهر را از شتاب زندگی بیرون جدا میکنند و شخصیتها را در فضایی بسته و کند قرار میدهند. در چنین محیطی، گفتوگوهای طولانی و رفتوآمدهای روزمره مجال مییابند تا به موضوعاتی بزرگتر برسند: پیری، ازدواج، میل به رفتن و ترس از ماندن.
« اما سفر او به خانه، در عمل مکثی است میان دو زندگی؛ فرصتی برای سنجیدن آنچه خواسته و آنچه از آن گریخته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سرمای بیرون با نوعی رخوت درونی پیوند میخورد، هرچند فیلم هرگز به تیرگیِ کامل تن نمیدهد. موسیقی و انتخابهای صوتی نیز به اثر رنگی مشخص از دههٔ نود میدهند. این عناصر، در کنار فضای بارها و خانههای کوچک، حس نوستالژی میسازند؛ نوستالژیای که بیشتر از آنکه دربارهٔ یک دورهٔ تاریخی باشد، دربارهٔ تجربهٔ جمعیِ جوانیِ ازدسترفته است.
فیلم با این فضا بهخوبی کار میکند: گویی شخصیتها میکوشند زمستان را با خاطره، شوخی و همنشینی قابلتحمل کنند. همین کیفیتِ گرم و خاکی، حتی در لحظههایی که روایت از حرکت بازمیماند، به تماشای فیلم لطف میبخشد. رفاقت بهمثابه پناه و آینه مرکز ثقل فیلم، بیش از آنکه یک رابطهٔ عاشقانهٔ واحد باشد، جمع دوستانی است که هرکدام در مرحلهای متفاوت از زندگی ایستادهاند.
دیدارهایشان گاه خندهدار و سبکسرانه است، اما در دل همین شوخیها، قضاوت و نگرانی نیز جریان دارد. دوستان قدیمی به یکدیگر اجازه میدهند نقشهای گذشته را دوباره بازی کنند؛ با این تفاوت که اکنون فاصلهٔ میان آن نقشها و واقعیت زندگیشان آشکارتر شده است. ویلی در میان این جمع، هم ناظر است و هم گرفتار همان سردرگمیها.
بازگشت او به خانه، پرسشهایی را که پیشتر به تعویق انداخته بود برجسته میکند: آیا باید مسیر هنری خود را ادامه دهد؟ آیا رابطهاش را به ازدواج برساند؟ آیا زندگیای که ساخته، واقعاً انتخاب خودش بوده است؟ دوستانش پاسخ آمادهای ندارند؛ گاه حتی مسئلههای خودشان را با سماجت و خودفریبی تشدید میکنند.
« سرمای بیرون با نوعی رخوت درونی پیوند میخورد، هرچند فیلم هرگز به تیرگیِ کامل تن نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، ارزش این دوستیها در آن است که آدمها را وادار میکنند تصویر آراستهای را که از خود ساختهاند، اندکی کنار بزنند. زنانِ داستان و نگاه مردانه عنوان فیلم توجه را به «دختران زیبا» جلب میکند، اما زنان داستان صرفاً موضوع شیفتگی مردان نیستند. آنها خواستهها، مرزها و داوریهای خود را دارند و در بسیاری از صحنهها، دقیقتر از مردان وضعیت را میبینند.
شخصیتهایی چون جینا، تریسی، جن، شارون، داریان و آندریا هر یک به شکل متفاوتی با تصویرسازیهای مردانه روبهرو میشوند؛ تصویرهایی که گاه زنان را به رؤیایی دستنیافتنی تبدیل میکند و گاه از آنها انتظار دارد با تصمیمهای ناپختهٔ مردان کنار بیایند. بازیگران زن در ایجاد این تعادل سهم مهمی دارند.
آنها به شخصیتها تفاوت و حضور میبخشند و اجازه نمیدهند فیلم کاملاً در جمع مردان و شوخیهایشان محصور بماند. اوما تورمن حضوری برجسته و گیرا دارد؛ مارتا پلیمپتن و میرا سورویینو نیز به نقشهایشان کیفیتی ملموس میدهند. بااینهمه، فیلم همیشه از محدودیت نگاه خود عبور نمیکند. گاهی زنان بیش از آنکه از چشمانداز خودشان دیده شوند، به فرصتی برای آموزش یا اصلاح مردان بدل میشوند.
این نابرابری در مرکز یکی از جذابیتها و همزمان یکی از تناقضهای فیلم قرار دارد. مردانِ ناپخته و کمدیِ ناخوشایند بخشی از طنز فیلم از شکاف میان تصویری که مردان از خود دارند و رفتاری که نشان میدهند پدید میآید. برخی از آنها دربارهٔ عشق، زیبایی و وفاداری سخن میگویند، اما در عمل خودخواهانه، حسودانه یا بیمسئولیت رفتار میکنند.
« آنها خواستهها، مرزها و داوریهای خود را دارند و در بسیاری از صحنهها، دقیقتر از مردان وضعیت را میبینند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نمونهٔ روشنش پل است که خیالپردازی دربارهٔ مدلهای مشهور را با ناتوانی در پذیرفتن استقلال زنِ زندگیاش درهم میآمیزد. تامی نیز در روابطش گرفتار دوگانگی و خودفریبی است. فیلم میخواهد این رفتارها را گاه خندهدار و گاه تأسفآور نشان دهد، اما همیشه موفق نمیشود از آنها فاصلهٔ انتقادی کافی بگیرد.
همینجا واکنش تماشاگران میتواند دوگانه باشد: گروه دوستان از یکسو صمیمی و سرگرمکنندهاند و از سوی دیگر، بعضی از مردانشان چنان طلبکار و نابالغ رفتار میکنند که همراهی با آنها دشوار میشود. فیلم ظاهراً بخشی از این ناپختگی را دستمایهٔ کمدی میکند، ولی در مواردی آنقدر به شخصیتها فرصت و همدلی میدهد که پیامد رفتارشان کمرنگ میشود.
این کاستی بهویژه در خط داستانی ویلی و مَرتی اهمیت پیدا میکند. مرزهای اخلاقی و خط داستانی مَرتی دلبستگی ویلی، مردی بزرگسال، به مَرتیِ سیزدهساله از مسئلهسازترین وجوه فیلم است. رابطهٔ این دو بر گفتوگوهای شوخطبعانه و نوعی تفاهم ذهنی استوار میشود، اما تفاوت سن و قدرت میانشان را نمیتوان به حاشیه راند.
حتی اگر فیلم در ادامه مرزهایی تعیین کند، طرح این رابطه همچنان ناراحتکننده است؛ زیرا جذابیت و هوشمندی شخصیت نوجوان ممکن است ناخواسته نگاه مرد بزرگسال را طبیعیتر یا شاعرانهتر جلوه دهد. از نظر دراماتیک، این خط داستانی به پرسشهای فیلم دربارهٔ آرمانسازی و میل به رابطهای بیدردسر پیوند میخورد.
« تامی نیز در روابطش گرفتار دوگانگی و خودفریبی است. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، پیوند موضوعی بهتنهایی حساسیت اخلاقی آن را برطرف نمیکند. در زمانهٔ امروز، دشوار است که این بخش را فقط استعارهای لطیف یا برخوردی بیخطر میان دو شخصیت ببینیم. فیلم در ترسیم مرز میان صمیمیت و مسئولیت، به اندازهای که موضوع اقتضا میکند صریح و سنجیده نیست؛ از همین رو، این رابطه ممکن است برای بسیاری از تماشاگران بر دیگر لحظات اثر سایه بیندازد.
بازیها، دیالوگها و ریتم گروه بازیگران پرشمار فیلم، به شخصیتهای متعدد آن انرژی میدهد. تیموتی هاتن در نقش ویلی تردید و بیقراری مردی را منتقل میکند که هنوز تصمیم نگرفته از زندگی چه میخواهد. مت دیلون در نقش تامی، جذابیت و خودمحوری را در کنار هم نگه میدارد؛ مایکل راپاپورت نیز با بیانی پرحرارت، از صحنههای گفتوگومحور فیلم لحظههایی بهیادماندنی میسازد.
چند دیالوگ بامزه و چند برخورد کوتاه، چنان طبیعی از دل جمع دوستان بیرون میآیند که بهراحتی در ذهن میمانند. اما گستردگی شخصیتها هزینهای هم دارد. روایت میان چندین رابطه و مسئله رفتوآمد میکند و گاه از تمرکز میافتد. برخی صحنهها بیش از اندازه درنگ میکنند و تکرار شکایتها یا بحثهای مشابه، ضرباهنگ را کند میسازد.
این کشآمدن با فضای آرام و روزمرهٔ فیلم تناسبی دارد، اما همیشه به عمق بیشتر نمیانجامد. «Beautiful Girls» گاهی چنان شیفتهٔ معاشرت شخصیتهاست که فراموش میکند معاشرتِ دلپذیر باید چیزی را در داستان یا شناخت ما از آنها پیش ببرد. جمعبندی «Beautiful Girls» فیلمی است دربارهٔ بازگشت، دوستی و دشواریِ روبهروشدن با بزرگسالی؛ اثری که حالوهوای شهر برفی، موسیقیِ خاطرهانگیز، جمع رفقای قدیمی و بازیهای پرجاذبهاش را به تجربهای شیرینوتلخ بدل میکند.
« بااینحال، پیوند موضوعی بهتنهایی حساسیت اخلاقی آن را برطرف نمیکند. »
جمعبندی
بهترین لحظاتش در مکثهای انسانی و گفتوگوهای سادهای شکل میگیرند که زیر ظاهر شوخ خود، حسرت و ترس را پنهان کردهاند. در مقابل، روایت در بخشهایی کشدار میشود، چند شخصیت مرد بیش از اندازه نابالغ و خودخواهاند و خط داستانی مَرتی و ویلی با حساسیتی روبهرو میشود که فیلم کاملاً از عهدهٔ آن برنمیآید.
بنابراین، این اثر نه کمدی رمانتیکی بیدغدغه است و نه تصویری کاملاً متوازن از روابط زن و مرد؛ جذابیتش بیشتر در فضاسازی و حس جمعی آن است، در حالی که تناقضهایش همچنان قابلتوجهاند. «Beautiful Girls» فیلمی است که ممکن است تماشاگر را همزمان گرم کند، بخنداند و به تأمل وادارد، اما همهٔ انتخابهای رواییاش را نمیتوان بیچونوچرا پذیرفت.
ثبت دیدگاه