نقد و بررسی
نقد Beautiful Friend | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تنهایی که به مالکیت بدل میشود «دوست زیبا» از نقطهای آشنا آغاز میشود: مردی جوان که از انزوا و ناتوانی در برقراری رابطه رنج میبرد. اما فیلم خیلی زود روشن میکند که تنهاییِ دنیل صرفاً وضعیتی غمانگیز یا نیازمند همدلی نیست؛ در ذهن او، محرومیت به ادعایی بر دیگران بدل شده است. او نه خواهان شناختن زنی دیگر، بلکه طالب حضور کسی است که خلأ درونیاش را پر کند و مطابق نقشی ازپیشنوشتهشده رفتار کند.
از همینجا عنوان فیلم معنایی تلخ پیدا میکند: «دوست» برای دنیل نه انسانی مستقل، بلکه بخشی از خیال شخصی اوست؛ تصویری زیبا که باید در کنارش بماند، حتی اگر با زور. این جابهجایی میان نیاز و استحقاق، محور اصلی فیلم است. دنیل تنهایی را تجربه میکند، اما بهجای آنکه آن را فرصتی برای فهم خود یا دیگران بداند، از آن روایتی میسازد که در آن جهان به او بدهکار است.
فیلم این منطق بیمار را تأیید نمیکند؛ آن را از درون شخصیت به نمایش میگذارد و اجازه میدهد فاصلهی میان حرفهای آرام او و رفتارهای هولناکش آشکار شود. نتیجه، مطالعهای ناآرام دربارهی خودفریبی است: شخصیتی که برای تحمل واقعیت، آن را مدام به شکل دیگری بازنویسی میکند. خیال عاشقانه در برابر واقعیت اسارت رابطهی دنیل و مدیسون، موتور تعلیق روانی فیلم است.
دنیل اسارت را با زبانِ صمیمیت و عشق میپوشاند و رفتارهایش را چنان تفسیر میکند که گویی میان آن دو رابطهای در حال شکلگیری است. اما آنچه برای او «رابطه» نام دارد، در واقع حذف اختیار مدیسون است. این شکاف میان تجربهی دو شخصیت، گاه فیلم را به اثری بهراستی کنجکاویبرانگیز بدل میکند: هر حرکت، سکوت یا واکنش مدیسون میتواند در ذهن دنیل معنایی تازه پیدا کند، بیآنکه آن معنا از سوی او پذیرفته شده باشد.
« این جابهجایی میان نیاز و استحقاق، محور اصلی فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، فیلم همیشه نمیتواند این کشمکش را به اندازهی کافی پیچیده نگه دارد. مدیسون در بخشهایی بیش از آنکه شخصیتی با جهان درونی مستقل باشد، به کانون رنج و واکنش بدل میشود؛ و همین مسئله، اثر را در معرض همان نگاه یکسویهای قرار میدهد که ظاهراً میخواهد نقدش کند. اگر فیلم میخواهد نشان دهد دنیل چگونه دیگری را به نقش بدل میکند، باید به مدیسون نیز مجال بیشتری بدهد تا از آن نقش فراتر رود.
این نابرابری، هم از نظر دراماتیک محدودکننده است و هم از نظر اخلاقی پرسشبرانگیز. زاویهی دید و خودفریبی دنیل یکی از انتخابهای مهم فیلم، نزدیکشدن به ذهن دنیل است. روایت ذهنی و صدای درونی او به مخاطب اجازه میدهد جهان را از دریچهی توجیههایش ببیند؛ اما فیلم فاصلهای کافی میان این توجیهها و واقعیت حفظ میکند.
دنیل خود را مردی آرام، محق و حتی عاشق میپندارد، حال آنکه کنشهایش نشان میدهند این تصویر تا چه اندازه تحریفشده است. ترس از آنجا میآید که او الزاماً خود را هیولا نمیداند؛ بلکه برای هر رفتاری روایتی قابلقبول میسازد و به آن پناه میبرد. این شیوه از حیث مضمون ثمربخش است، ولی در اجرا گاهی فرسوده میشود.
تکرار صدای ذهنی دنیل، بهویژه وقتی همان منطق خودتبرئهگر را دوباره بازمیگوید، از کشف تدریجی شخصیت به توضیحی مکرر میرسد. مخاطب خیلی زود درمییابد که دنیل واقعیت را به سود خود تعبیر میکند؛ بنابراین هر بازگشت به همین نکته، اگر لایهی تازهای نیفزاید، از تنش میکاهد. صدای درونی که ابتدا ابزار مؤثرِ ساختن ناامنی است، در ادامه گاه به وزنهای بر ریتم فیلم تبدیل میشود.
« بااینحال، فیلم همیشه نمیتواند این کشمکش را به اندازهی کافی پیچیده نگه دارد. »
شخصیتها و اجرا
کارگردانی و شکل بصری فیلمسازیِ سنجیدهی ترومن کیولی از نقاط قوت اثر است. قاببندیها و شیوهی کنترلشدهی تصویر، فضایی میسازند که در آن نظم ظاهری با آشفتگی اخلاقی در تضاد است. این تضاد برای شخصیتی مانند دنیل کارکرد دارد: او میکوشد زندگی را همچون صحنهای طراحیشده مرتب کند و دیگران را در جایگاههایی ثابت بنشاند.
نگاه دوربین نیز گاه حس مشاهدهای سرد و فاصلهدار ایجاد میکند؛ گویی مخاطب در حال تماشای روایتی است که خود دنیل آن را تنظیم و تدوین کرده است. این انتخاب، با علاقهی او به تصویرسازی و کنترل، پیوندی معنادار دارد. فضای فیلم کمخرج اما حسابشده است و بهجای تکیه بر زرقوبرق، از خشکی قابها و خلوتی محیط برای تشدید اضطراب بهره میبرد.
این خویشتنداری بصری در بسیاری از لحظات مؤثر است، چون خشونت را در جهانی عادی و قابلشناسایی جای میدهد، نه در قلمرویی فانتزی و دور از دسترس. بااینحال، همین کنترل صوری گاهی بیش از اندازه آشکار میشود؛ بعضی لحظهها به نظر میرسد فیلم بر آن است که اهمیت نمادین یا هنری خود را به رخ بکشد، بیآنکه هر انتخاب بصری الزاماً به پیشرفت داستان یا تعمیق شخصیت کمک کند.
خشونت؛ میان نقد و تکرار آسیب مهمترین دشواری «دوست زیبا» در نحوهی نمایش آزار و خشونت علیه زنان نهفته است. فیلم میخواهد مخاطب را با واقعیتی تلخ روبهرو کند، اما مواجهه با این واقعیت الزاماً به معنای نمایش صریح و طولانی آن نیست. برخی صحنهها چنان سنگین و بیپردهاند که تجربهی تماشای اثر را از تأمل به تحمل بدل میکنند.
« کارگردانی و شکل بصری فیلمسازیِ سنجیدهی ترومن کیولی از نقاط قوت اثر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در این لحظات، پرسش مهم فقط این نیست که فیلم چه چیزی را محکوم میکند؛ باید پرسید دوربین چگونه به ما میآموزد نگاه کنیم و آیا قربانی را صاحبِ دیدگاه میبیند یا صرفاً وسیلهای برای ایجاد شوک. اثر گاه موفق میشود این ناراحتی را به مسئلهای اخلاقی تبدیل کند: مخاطب از خود میپرسد چرا به تماشای چنین صحنهای ادامه میدهد و تصویر چه نسبتی با خشونتی دارد که بازنمایی میکند.
اما این دستاورد همیشگی نیست. وقتی خشونت بیش از آنکه در خدمت تحول شخصیت یا فهم تجربهی مدیسون باشد، به عاملی برای شدتبخشیدن به فضای تاریک بدل شود، فیلم خطر بهرهبرداری از همان رنجی را میپذیرد که قصد نقدش را دارد. به همین دلیل، واکنش مخاطب میتواند از اندوه و خشمِ اندیشمندانه تا انزجار از تکرار تصویری آشنا و فرسودهشده نوسان کند.
بازیها و شخصیتپردازی آدام جونز در نقش دنیل باید شخصیتی را اجرا کند که ظاهر آرامش با خشونت پنهانش در تضاد است. هرچه این تضاد کمتر به فورانهای نمایشی متکی باشد، اثرگذارتر میشود؛ زیرا هراس شخصیت از این واقعیت میآید که میتواند در لحظهای عادی، خود را معقول و حتی مهربان بپندارد.
بازی او در انتقال این خودفریبی، به ساختن فضای سرد فیلم کمک میکند. در برابر او، الکساندرا مایر در نقش مدیسون بار دشواری را بر دوش دارد: شخصیتی که هم باید واکنش به اسارت را نشان دهد و هم از تبدیلشدن به ابژهی صرفِ نگاه دنیل فاصله بگیرد. بااینهمه، شخصیتپردازی مدیسون و منطق برخی تصمیمهای او در بخشهایی ناهموار است.
« بازی او در انتقال این خودفریبی، به ساختن فضای سرد فیلم کمک میکند. »
قوتها و کاستیها
درامی که بر بقا و تلاش برای رهایی بنا شده، نیاز دارد رفتار شخصیت گرفتار را با شرایط، ترسها و فرصتهای محدودش پیوند دهد. هرجا این پیوند روشن نباشد، تصمیمها ممکن است تصنعی یا ناموجه به نظر برسند و مخاطب را از وضعیت او بیرون بکشند. مسئله صرفاً آن نیست که مدیسون همیشه بهترین تصمیم را میگیرد یا نمیگیرد؛ مسئله این است که فیلم باید بتواند منطق انسانیِ تصمیمهایش را قابلدرک کند، حتی اگر آن تصمیمها اشتباه باشند.
ریتم و فرجامِ ناتمام «دوست زیبا» با وجود زمان نسبتاً فشردهاش، در میانه گاه کشدار میشود. تکرار چرخهی توجیه، کنترل و واکنش، اگرچه مضمون وسواس دنیل را بازتاب میدهد، همیشه به تشدید تعلیق نمیانجامد. یکنواختی در اینجا میتواند انتخابی آگاهانه باشد؛ زندگی مدیسون در اسارت روزمرگیِ خفقانآوری دارد و ذهن دنیل نیز در حلقهی بستهی خود میچرخد.
اما وقتی این یکنواختی از ساختن فشار روانی بازمیماند، به کندی روایت تبدیل میشود. پایانبندی نیز از همین دوگانگی رنج میبرد. پرهیز از توضیح صریح میتواند با فضای مبهم و بیمارگون فیلم سازگار باشد، اما ابهام زمانی ثمربخش است که مخاطب را به بازنگری در آنچه دیده وادارد. در اینجا، فرجام برای برخی پرسشها دریچهای باز میگذارد، اما برای برخی دیگر بیش از آنکه گشوده و چندمعنا باشد، کماثر و ناتمام جلوه میکند.
فیلم پس از صرف زمان برای ساختن وضعیت و شخصیتها، به نقطهای میرسد که میتواند ضربهای روشنتر یا معنایی ماندگارتر به تجربهاش ببخشد، ولی از این امکان بهتمامی بهره نمیگیرد. جمعبندی «دوست زیبا» تریلری روانشناختی، سنگین و گاه تکاندهنده است که ایدهای روشن دارد: تنهایی وقتی با احساس استحقاق و نفرت از دیگری درهم میآمیزد، میتواند به توجیهی برای سلطه بدل شود.
« هرجا این پیوند روشن نباشد، تصمیمها ممکن است تصنعی یا ناموجه به نظر برسند و مخاطب را از وضعیت او بیرون بکشند. »
جمعبندی
فیلم با کارگردانی کنترلشده، فضای ناخوشایند و توجه به ذهن خودفریب دنیل، در ساختن لحظاتی نگرانکننده موفق است؛ رابطهی گروگانگیر و گروگان نیز در بخشهایی پرسشبرانگیز و پرتنش میشود. در سوی دیگر، صراحت آزارها، صدای ذهنیِ مکرر، ریتم نابرابر، شخصیتپردازی محدود مدیسون و فرجام کماثر، مانع از آن میشوند که اثر به کاوشی کاملاً پخته در موضوع خود بدل شود.
این فیلم برای تماشاگرانی مناسبتر است که با روایتهای دشوار و آزارنده کنار میآیند و میخواهند اثری دربارهی خشونتِ پنهان در خیالهای عاشقانه ببینند؛ اما ناراحتیِ آن را نباید خودبهخود با عمق یا موفقیت هنری یکی گرفت. «دوست زیبا» گاهی بهدرستی مخاطب را به فکر وامیدارد و گاهی همان رنجی را که قصد نقدش را دارد، بیش از اندازه در برابر نگاه او میگستراند.
ثبت دیدگاه