نقد و بررسی
نقد ساحل بربری (Barbary Coast) | 1935
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری در مه و طلا «ساحل بربری» هاوارد هاکس، ساختهٔ ۱۹۳۵، وسترنی تاریخی است که بیش از آنکه به پهنههای باز و افقهای بیانتها تکیه کند، در فضای بسته و پرهیاهوی سانفرانسیسکوی روزگار تب طلا شکل میگیرد. فیلم با ورود مری راتلج به شهری آغاز میشود که وعدهٔ ثروت و آغاز دوباره میدهد، اما پشت چراغانی و جنبوجوشش، مناسباتی خشن و فاسد پنهان است.
مرگ نامزد مری، او را از همان ابتدا در برابر واقعیتی تلخ قرار میدهد: این شهر نه پناهگاهی امن، بلکه میدان رقابت برای قدرت، پول و بقاست. فیلم با آمیزهای از وسترن، ملودرام عاشقانه و داستان جنایی، تصویری از غربی میسازد که در آن قانون هنوز نیرویی کمجان دارد و نفوذ صاحبان ثروت و اسلحه بر زندگی روزمره سایه انداخته است.
این بستر ظرفیت دراماتیک چشمگیری دارد؛ بااینحال، اثر گاه بیش از آنکه به پیچیدگیهای شهر و ساکنانش بپردازد، به مسیر آشنای مثلثی عاطفی پناه میبرد. حاصل، فیلمی است که جهانش پرجنبوجوشتر از قصهٔ محوری آن به نظر میرسد. «ساحل بربری» در سانفرانسیسکوی دههٔ ۱۸۵۰ میگذرد و داستان مری، جیم کارمایکل و صاحب قمارخانه، لوئیس چامالیس، را در پیوند با هجوم جویندگان طلا روایت میکند.
« حاصل، فیلمی است که جهانش پرجنبوجوشتر از قصهٔ محوری آن به نظر میرسد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دکورهایی که شهر را میسازند بزرگترین دستاورد فیلم، آفرینش محیطی دیدنی و پُرجزئیات است. قمارخانهٔ بلا دونا با ازدحام مشتریان، میزهای بازی و رفتوآمد بیوقفه، فقط پسزمینهٔ رخدادها نیست؛ خود به موجودی زنده بدل میشود که قواعدش را پول و تهدید تعیین میکنند. فضای شلوغ آن، تماشاگر را در مرکز مناسباتی قرار میدهد که در آن هر لبخند ممکن است نقابی باشد و هر بازی، آزمونی برای سنجش قدرت.
مه، نورهای دوردست و خیابانهای سانفرانسیسکوی بازسازیشده نیز به فیلم هویتی بصری میبخشند. مه، افزون بر زیبایی تصویری، با مضمون داستان تناسب دارد: شهری که در آن مرز میان فرصت و فریب، عشق و مالکیت، یا قانون و زور بهآسانی دیده نمیشود. در چنین فضایی، شخصیتها گویی همواره چیزی را از چشم یکدیگر پنهان میکنند.
این کیفیت بصری از فیلم خاطرهای ماندگارتر از بسیاری از رخدادهای داستانی بر جای میگذارد. ملودرامی با افقهای محدود طرح داستان ساده و سرراست است: مری پس از ورود از شرق، با مرگ نامزدش روبهرو میشود و برای گذران زندگی به کار در قمارخانهٔ چامالیس تن میدهد. آشنایی او با جیم، معدنچیای که با خاک طلا از راه رسیده، دریچهای به امکان زندگی دیگری میگشاید؛ اما رابطهٔ میان این سه شخصیت زیر سایهٔ قدرت و حسادت قرار میگیرد.
« دکورهایی که شهر را میسازند بزرگترین دستاورد فیلم، آفرینش محیطی دیدنی و پُرجزئیات است. »
شخصیتها و اجرا
این چارچوب برای ساختن تعلیق و کشمکش مناسب است، ولی فیلم همیشه نمیتواند از آن بیشترین بهره را ببرد. ضعف اصلی، نه در فقدان رویداد، بلکه در کمعمقی تحول عاطفی است. مری در موقعیت دشواری قرار دارد و تصمیمهایش میتوانند معنای اخلاقی و روانشناختی غنیتری پیدا کنند؛ بااینحال، فیلم گاه او را بیشتر به نقطهٔ برخورد دو مرد بدل میکند تا نیرویی مستقل در مرکز داستان.
جیم نیز، با آنکه نمایندهٔ امکان زندگی شرافتمندانهتر است، در بخشهایی از روایت بیش از اندازه ساده و کمتغییر میماند. بدینترتیب، کشمکش بیرونی از کشمکش درونی نیرومندتر جلوه میکند. ادوارد جی. رابینسون و نیروی تهدید ادوارد جی. رابینسون در نقش لوئیس چامالیس، محور جذابیت نمایشی فیلم است.
او شخصیتی را به تصویر میکشد که هم صاحب اقتدار است و هم به تأیید و اطاعت دیگران نیاز دارد. چامالیس با ادارهٔ قمارخانه فقط بر پول و بازی مسلط نیست؛ میکوشد ارادهٔ آدمهای اطرافش را نیز زیر فرمان خود درآورد. رابینسون این دوگانگی را با حضوری پررنگ و رفتاری حسابشده منتقل میکند؛ حتی وقتی شخصیت به سوی اغراق ملودراماتیک میرود، بازیگر همچنان توجه را به خود جلب میکند.
« این چارچوب برای ساختن تعلیق و کشمکش مناسب است، ولی فیلم همیشه نمیتواند از آن بیشترین بهره را ببرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مریم هاپکینز در نقش مری، وقار و هوشیاری لازم را برای شخصیتی که میان مصلحت و آرزو گرفتار شده فراهم میآورد. نقش او در آغاز فیلم، بهویژه هنگام ورود به جهانی ناآشنا، مجال خوبی برای نمایش فاصلهٔ میان انتظار و واقعیت دارد؛ بااینهمه، بخش عاشقانهٔ بازیاش همواره به اندازهٔ بخشهای مقاوم و حسابگرانه اثرگذار نیست.
جوئل مککریا نیز برای نقش جیم از خویشتنداری و سادگی بهره میگیرد، هرچند این ویژگی گاهی به کمتحرکی نزدیک میشود. والتر برنان و دیگر بازیگران مکمل به محیط فیلم جان میدهند و از یکنواخت شدن صحنهها جلوگیری میکنند. لحن، ریتم و دست هاکس هاوارد هاکس فضایی میسازد که انرژی آن از برخورد شخصیتها و حرکت درون دکورها میآید.
در قمارخانه، ازدحام و آشوب حسابشده، تهدید را ملموس میکند؛ در بیرون، مه و سکون ظاهری شهر فرصتی برای تأمل و انتظار فراهم میآورد. این تضاد، یکی از وجوه مؤثر فیلم است: فضای داخلی پر از صدا، بازی و تظاهر است، حال آنکه بیرون شهر اغلب در هالهای از ابهام و خاموشی فرو میرود. اما ریتم روایت همیشه همپای نیروی بصری نیست.
« مریم هاپکینز در نقش مری، وقار و هوشیاری لازم را برای شخصیتی که میان مصلحت و آرزو گرفتار شده فراهم میآورد. »
قوتها و کاستیها
برخی بخشها در پیوند دادن صحنهها و پیشبرد احساسات کند میشوند و تکرار کشمکشهای عاطفی از شدت آنها میکاهد. قصه بارها به موقعیتی بازمیگردد که تماشاگر اصل آن را پیشتر دریافته است، بیآنکه هر بار لایهٔ تازهای از شخصیتها آشکار شود. ازاینرو، فیلم گاهی بهجای حرکت رو به جلو، در فضای ملودرام خود درجا میزند.
این کندی بهویژه زمانی محسوس است که ظرفیت تاریخی و اجتماعی محیط، جای خود را به کشمکش خصوصی شخصیتها میدهد. جامهها و فاصلهٔ تاریخی فیلم در ساختن تصویر کلی دوران تب طلا موفقتر از جزئیات برخی لباسهاست. دکورها و فضای مهآلود، حس مکانی معین را به وجود میآورند، اما پوشش مری در بعضی صحنهها با دورهای که روایت به آن تعلق دارد هماهنگی قانعکنندهای ندارد.
این ناهمخوانی ممکن است در نگاه نخست جزئی به نظر برسد، ولی در فیلمی که بخش مهمی از جاذبهاش بر بازسازی تاریخی استوار است، توجه را از جهان داستان بیرون میکشد. بااینحال، مشکل لباسها فقط مسئلهٔ دقت تاریخی نیست؛ طراحی آنها گاه به نظر میرسد میان خواست واقعنمایی و ذائقهٔ نمایشی زمان تولید مردد مانده است.
« برخی بخشها در پیوند دادن صحنهها و پیشبرد احساسات کند میشوند و تکرار کشمکشهای عاطفی از شدت آنها میکاهد. »
جمعبندی
همین تردید، فاصلهای میان شخصیتها و دورهٔ تاریخیشان ایجاد میکند. در برابر، دکورهای بزرگ و شلوغ چنان حضور نیرومندی دارند که بخشهایی از این کاستی را جبران میکنند؛ گویی فیلم در معماری و چیدمان صحنهها بهتر از جامهها توانسته گذشته را به صورتی نمایشی بازآفریند. جمعبندی «ساحل بربری» فیلمی است که بیش از هر چیز با فضای خود به یاد میماند: قمارخانهای سرزنده و خطرناک، شهری پوشیده از مه، و جهانی که ثروت تازهرسیده در آن با خشونت و نفوذ سیاسی گره خورده است.
رابینسون در نقش چامالیس نیروی نمایشی نیرومندی به اثر میبخشد و دکورهای چشمگیر، بسیاری از صحنهها را از نظر بصری زنده نگه میدارند. فیلم همچنین ترکیبی جذاب از وسترن، جنایت و ملودرام عرضه میکند، بیآنکه کاملاً در یکی از این قالبها محصور شود. در سوی دیگر، قصه از ظرفیت محیط تاریخی خود به اندازهٔ کافی بهره نمیبرد؛ رابطههای اصلی گاه کمرمق پیش میروند و لباسها همیشه با دورهٔ روایت سازگار نیستند.
نتیجه، اثری ناهموار اما دیدنی است: فیلمی که جهانش از طرح داستانیاش غنیتر و بهیادماندنیتر است. ارزش آن، بیش از آنکه در تازگی پیرنگ باشد، در چگونگی پیوند دادن فضای بصری، تهدید اجتماعی و بازی پرجاذبهٔ رابینسون نهفته است.
« همین تردید، فاصلهای میان شخصیتها و دورهٔ تاریخیشان ایجاد میکند. »



ثبت دیدگاه