نقد و بررسی
نقد بپتیست (Baptiste) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت کارآگاهی زخمی «باپتیست» در سال ۲۰۱۹ با تکیه بر شخصیتی پا به میدان میگذارد که پیشتر در مجموعهٔ «گمشده» شکل گرفته بود: ژولین باپتیست، کارآگاهی باتجربه که بازنشستگی برایش بیش از آنکه انتخابی آرامشبخش باشد، فاصلهای موقت از پروندههاست. فصل نخست، او را در آمستردام دنبال میکند؛ جایی که ناپدیدشدن زنی جوان، او را به شبکهای از رازها، آدمهای آسیبدیده و مناسبات مجرمانه میکشاند.
سریال از همان آغاز میکوشد معمایی جنایی را با مطالعهای دربارهٔ فرسودگی، فقدان و میل مهارنشدنی به یافتن حقیقت درهم بیامیزد. باپتیست قهرمانی نیست که با شوخطبعی یا نمایش پرهیاهوی نبوغش مخاطب را جذب کند. گیرایی او از سکوتها، مکثها و شیوهٔ نگاهکردنش میآید؛ از اینکه در برابر نشانههای کوچک بیتفاوت نمیماند و در عین حال، از زخمهایی که با خود حمل میکند کاملاً رها نشده است.
این بازگشت، بنابراین، صرفاً فرصتی برای گشودن یک پروندهٔ تازه نیست؛ تلاشی است برای دیدن اینکه چنین شخصیتی تا چه اندازه میتواند همچنان در کارش دوام بیاورد، بیآنکه مرز میان وظیفه و وسواس را از دست بدهد. معمایی برای پیگیری، نه فقط حلکردن موتور روایی سریال بر زنجیرهای از پرسشها بنا شده است.
جستوجوی یک فرد گمشده، خیلی زود راه را به مسیرهایی باز میکند که از آنچه در ابتدا به نظر میرسد گستردهتر و تاریکترند. سریال اطلاعات را یکباره روی میز نمیگذارد؛ سرنخها را تدریجی عرضه میکند و بارها مخاطب را وامیدارد برداشت پیشینش را بازبینی کند. این شیوه، بهویژه در قسمتهای آغازین، کشش مؤثری میسازد: هر پاسخ، دری به پرسشی تازه باز میکند و تماشاگر را به ادامهدادن ترغیب میکند.
« باپتیست قهرمانی نیست که با شوخطبعی یا نمایش پرهیاهوی نبوغش مخاطب را جذب کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این همه، معما همیشه به یک اندازه منسجم پیش نمیرود. گاه به نظر میرسد قصه بیش از آنکه از ضرورت طبیعی رویدادها حرکت کند، برای حفظ غافلگیری به پیچوخمهای تازه نیاز دارد. چنین انتخابی ممکن است ضرباهنگ تعلیق را بالا ببرد، اما اگر پیوند میان رخدادها و شخصیتها بهاندازهٔ کافی باورپذیر نباشد، بخشی از تأثیر معما از دست میرود.
«باپتیست» در بهترین لحظههایش از کنجکاوی مخاطب بهره میگیرد؛ در لحظههای کمجانتر، بیش از اندازه بر خودِ پیچیدگی تکیه میکند. شخصیت اصلی و نیروی بازیگری نقشآفرینی Tchéky Karyo یکی از محکمترین تکیهگاههای سریال است. او باپتیست را نه نابغهای بینقص، بلکه انسانی میسازد که هوش و تجربهاش با خستگی و آسیبپذیری همراه شده است.
این بازی بر تأکیدهای نمایشی استوار نیست؛ بخش مهمی از معنای شخصیت در لحن فروخورده، حضور سنگین و نگاه مراقب او شکل میگیرد. تماشاگر میتواند هم به توانایی کارآگاه اعتماد کند و هم نگران بهایی باشد که پیگیری بیامان پرونده از زندگی شخصیاش میگیرد. در کنار او، Tom Hollander حضوری متمایز دارد و به فضای پرتنش داستان انرژی میبخشد.
تقابل او با باپتیست به سریال امکان میدهد از قالب سادهٔ کارآگاه و مظنون فاصله بگیرد و رابطهای ناپایدارتر و دشوارتر بسازد. مجموعه همچنین از شخصیتهای پیرامونی برای گسترش جهان قصه استفاده میکند، اما همهٔ آنها فرصت یکسانی برای جانگرفتن ندارند. شماری از نقشها بیشتر در خدمت پیشبرد پروندهاند تا آنکه به شخصیتهایی مستقل با انگیزهها و تناقضهای پرورده تبدیل شوند.
« با این همه، معما همیشه به یک اندازه منسجم پیش نمیرود. »
شخصیتها و اجرا
آمستردام؛ فضایی سرد و ناآرام آمستردام در این فصل صرفاً پسزمینهای زیبا برای تعقیبوگریز نیست. شهر با محلهها، کانالها و محیطهای پنهانش به فضایی بدل میشود که ظاهر آرام و روزمرهاش با شبکهای از ترس و بهرهکشی در تضاد است. این دوگانگی با جهانبینی سریال تناسب دارد: حقیقت در مکانهایی پنهان شده که از دور عادی به نظر میرسند، و آدمها نیز در بسیاری موارد چهرهای عمومی دارند که همهٔ زندگیشان را آشکار نمیکند.
با این حال، استفاده از فضای شهری گاه در مرز میان فضاسازی و نمایش تزئینی حرکت میکند. آمستردام میتوانست حضوری پیچیدهتر و چندلایهتر داشته باشد؛ شهری با زندگی روزمره، تاریخ و تناقضهای اجتماعی، نه فقط منظری مناسب برای پیشبرد یک داستان تاریک. تمرکز روایت بر زوایای تیره، انتخابی آگاهانه است، اما گاهی جهان سریال را محدود میکند و به آن حالوهوایی یکنواخت میدهد.
ریتم و ساختار روایی فصل نخست در شش قسمت روایت میشود و ساختار دنبالهدارش بهخوبی از میل مخاطب به دانستن پاسخها بهره میبرد. پایان بسیاری از بخشها با پرسشی تازه یا تغییری در مسیر پرونده همراه است؛ شگردی که تماشاگر را برای قسمت بعد آماده نگه میدارد. اما این کشش الزاماً به معنای ریتمی تند نیست.
سریال در بخشهایی آهسته پیش میرود و گاهی مکثهایش بیش از آنکه به تعمیق شخصیت یا فضا کمک کنند، از انرژی روایت میکاهند. این کندی برای بعضی مخاطبان میتواند فرصتی باشد تا به فرسودگی باپتیست و فضای سنگین پرونده نزدیک شوند؛ برای برخی دیگر، بهویژه کسانی که از «گمشده» انتظار ضرباهنگ یا شدت بیشتری دارند، ممکن است نشانهٔ افت جذابیت باشد.
« آمستردام؛ فضایی سرد و ناآرام آمستردام در این فصل صرفاً پسزمینهای زیبا برای تعقیبوگریز نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سریال همیشه میان تأمل و تعلیق تعادل برقرار نمیکند. گاهی آنقدر در تاریکی و مکث میماند که حرکت داستان کُند به نظر میرسد، و گاهی چنان به افشای اطلاعات تازه شتاب میگیرد که فرصت هضم پیامدهای عاطفی آنها را از مخاطب میگیرد. تلخی، خشونت و جهان اخلاقی داستان تلخی «باپتیست» بخشی جداییناپذیر از هویت آن است.
پروندهٔ مرکزی با موضوعاتی سنگین سروکار دارد و سریال میخواهد نشان دهد که پشت هر سرنخ، زندگیهایی قرار دارند که پیشتر نیز آسیب دیدهاند. این انتخاب به داستان وزن میدهد و اجازه نمیدهد جنایت به معمایی سرگرمکننده و بیپیامد تقلیل یابد. اما تأکید مداوم بر رنج، خشونت و ناامیدی ممکن است برای مخاطبی که به دنبال تجربهای متعادلتر است فرساینده شود.
مسئله فقط تاریکبودن محتوا نیست؛ مهم آن است که آیا تلخی در خدمت فهم شخصیتها و مناسبات داستانی قرار میگیرد یا گاه صرفاً برای شوکهکردن به کار میرود. در بخشهایی، فضای خشن سریال چنان متراکم میشود که مجال تنفس عاطفی کم است. افزون بر این، استفاده از موضوعات حساس اجتماعی نیازمند دقتی ویژه است؛ هرگاه رنج آدمها بیشتر به ابزار ایجاد هیجان تبدیل شود تا بخشی از تجربهٔ انسانی آنان، روایت ممکن است ناخواسته سطحی یا بهرهکشانه جلوه کند.
محدودیتها و جایگاه مجموعه یکی از دشواریهای «باپتیست» آن است که باید هم بر شخصیت محبوبی تکیه کند و هم نشان دهد چرا او میتواند مرکز یک مجموعهٔ مستقل باشد. این جابهجایی همیشه موفق نیست. ویژگیهایی که در حضور محدودتر باپتیست جذاب و رازآلود بودند، در یک روایت طولانیتر گاهی تکرار میشوند؛ جملهها و تأملات او ممکن است بیش از اندازه بر مضمون فرسودگی تأکید کنند، بیآنکه هر بار شناخت تازهای به شخصیت بیفزایند.
« سریال همیشه میان تأمل و تعلیق تعادل برقرار نمیکند. »
قوتها و کاستیها
همین نکته میتواند این تصور را ایجاد کند که باپتیستِ این سریال کمی از نیروی پیشینش فاصله گرفته است. در سوی دیگر، تکراریبودن برخی عناصر ژانر جنایی نیز بر اثر سایه میاندازد. ناپدیدشدن، شبکهٔ مجرمانه، رازهای پنهان و چرخشهای پیدرپی، ابزارهایی آشنا هستند و سریال همواره آنها را با نگاهی تازه بازآفرینی نمیکند.
گاه اجرای صحنهها یا منطق تصمیمهای داستانی آنقدر دقیق نیست که پیچیدگی قصه را کاملاً پشتیبانی کند. با وجود این، بازی مرکزی و پرسشبرانگیزبودن پرونده کمک میکنند مجموعه از تماشاییبودن نیفتد. جمعبندی «باپتیست» در بهترین لحظههایش درامی جنایی دربارهٔ چیزی فراتر از کشف حقیقت است: دربارهٔ اینکه جستوجوی حقیقت چگونه میتواند به نیرویی شخصی و گاه ویرانگر بدل شود.
Tchéky Karyo تصویری متین و باورپذیر از کارآگاهی خسته اما تیزبین ارائه میدهد، و معمای فصل نیز بهاندازهای کشش دارد که بیننده را به ادامهٔ مسیر مشتاق نگه دارد. آمستردامِ سرد و فضای اخلاقی تیره، به اثر هویتی مشخص میبخشند. در مقابل، ریتم نامتوازن، تلخی فزاینده و آشنایی بخشی از الگوهای داستانی مانع از آن میشوند که سریال در همهٔ قسمتها به اندازهٔ ظرفیت شخصیت اصلی اثرگذار باشد.
«باپتیست» برای علاقهمندان به معماهای جنایی تلخ و روایتهای دنبالهدار انتخابی قابلتوجه است، اما ممکن است کسانی را که از «گمشده» انتظار شدت بیشتر، تازگی روایی یا امیدی اندک در دل تاریکی دارند، کاملاً راضی نکند. ارزش اصلی آن نه در بینقصبودن، بلکه در شخصیت محوری و تنشی است که میان وظیفه، رنج و وسواس برقرار میکند.
« همین نکته میتواند این تصور را ایجاد کند که باپتیستِ این سریال کمی از نیروی پیشینش فاصله گرفته است. »
ثبت دیدگاه