نقد و بررسی
نقد فصل ارواح (Banshee Chapter) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای میان علم و کابوس «Banshee Chapter» از نقطهای آغاز میکند که وحشت علمی و هراس ماورایی به یکدیگر نزدیک میشوند: ناپدیدشدن دوستی که در پی تجربه با مادهای تغییردهندهٔ ذهن بوده است. جستوجوی یک خبرنگار جوان برای یافتن او، بهتدریج از پروندهای شخصی فراتر میرود و او را به سوی پژوهشهای محرمانه، آزمایشهای شیمیایی و سیگنالی رادیویی میکشاند که حضورش بیش از آنکه توضیحپذیر باشد، احساس میشود.
فیلم با الهام آزاد از داستان کوتاه «از فراسو» نوشتهٔ اچ. پی. لاوکرفت، ایدهٔ گسترش ادراک را به سرچشمهای برای اضطراب بدل میکند: شاید آنچه نمیبینیم، صرفاً به این دلیل پنهان مانده که هنوز راه دیدنش را نیافتهایم. نقطهٔ قوت این طرح، برخورد دو نوع ترس است. از یک سو، هراس ملموسِ آزمایشهای انسانی، پروندههای پنهان و اطلاعات ناقص وجود دارد؛ از سوی دیگر، چیزی ناشناخته در حاشیهٔ جهان روزمره کمین کرده است.
فیلم از همان ابتدا وعدهٔ روایتی میدهد که در آن واقعیت رسمی، خاطرهٔ شاهدان و تصاویر ضبطشده ممکن است با هم سازگار نباشند. این ابهام بالقوه جذاب است، زیرا تماشاگر را وادار میکند به آنچه میبیند و میشنود اعتماد نکند. مسئله این است که فیلم همیشه نمیتواند میان رازآلودگی ثمربخش و سردرگمی روایی مرز روشنی نگه دارد.
سیگنال رادیویی؛ حضوری که دیده نمیشود مهمترین دستاورد فیلم، ساختن فضایی است که در آن صدا به اندازهٔ تصویر، و گاه بیش از آن، حامل تهدید است. سیگنال رادیویی مرموز صرفاً تمهیدی برای ایجاد چند لحظهٔ ترسناک نیست؛ در ذهن فیلم، نشانهای از تماس با قلمرویی بیرون از تجربهٔ عادی انسان به شمار میرود.
« فیلم با الهام آزاد از داستان کوتاه «از فراسو» نوشتهٔ اچ. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خشخش، نوسان و صدای ناخوانا میتوانند به چیزی بدل شوند که شنونده نه میتواند تفسیرش کند و نه از شنیدنش آسوده بماند. این انتخاب، فضای وهمآلود اثر را از نمایش مستقیم هیولاها بینیاز میکند و تهدید را در حاشیهٔ آگاهی نگه میدارد. فیلم هرگاه به این حس ناشناختگی تکیه میکند، مؤثرتر است.
صدای نامفهوم، سکوت طولانی یا تصویری که در گوشهٔ قاب بهسختی تشخیص داده میشود، فضای تخیل تماشاگر را فعال میکنند. ترس در چنین لحظههایی از آنچه بهوضوح نشان داده میشود نمیآید، بلکه از این احتمال سرچشمه میگیرد که چیزی در حال نزدیکشدن است. این کیفیت، پس از پایان تماشای فیلم نیز در خاطر میماند؛ نه به شکل معمایی که پاسخی قطعی طلب کند، بلکه به صورت حسی ناخوشایند که با شنیدن صدای رادیویی بیکیفیت دوباره زنده میشود.
تصویر ناپایدار و هویت فرمی دوربین لرزان و تصاویر ضبطشده در بخشهایی از «Banshee Chapter» فضایی مستندگونه میسازند؛ گویی تماشاگر به اسنادی دسترسی یافته که نباید میدید. این شکل بصری با موضوع فیلم تناسب دارد: تحقیق دربارهٔ رویدادی پنهان، بر پایهٔ مدارک ناقص و روایتهایی که اعتبارشان روشن نیست.
بااینحال، فیلم در تعریف قواعد این زبان تصویری چندان منسجم عمل نمیکند. گاهی لرزش دوربین و کیفیت خام تصویر به افزایش حس بیواسطگی کمک میکند، اما گاهی نیز چنان مینماید که اثر میان شیوهٔ «فوتیج پیداشده» و فیلمبرداری متعارف مردد مانده است. این تردید صرفاً مسئلهای ظاهری نیست. وقتی فیلم از تصویرهای ضبطشده استفاده میکند، تماشاگر انتظار دارد آن تصاویر از نظر روایی ضرورت داشته باشند و چیزی را آشکار کنند که روایت عادی از بیانش ناتوان است.
« فیلم هرگاه به این حس ناشناختگی تکیه میکند، مؤثرتر است. »
شخصیتها و اجرا
هرجا این ضرورت روشن نیست، سبک تصویری به جای تقویت ابهام، تمرکز را مختل میکند. به بیان دیگر، ناپایداری دوربین میتواند حس خطر بسازد، اما اگر پیوندش با ساختار داستانی محکم نباشد، به انتخابی تزئینی تبدیل میشود. فیلم گاهی از ظرفیت این قالب بهره میگیرد، اما همواره آن را به بخشی یکپارچه از روایت بدل نمیکند.
بازیها و حضور تد لوین کاتیا وینتر در نقش خبرنگار جوان، محور عاطفی فیلم را تشکیل میدهد. او باید کنجکاوی حرفهای، نگرانی شخصی و افزایش تدریجی بیاعتمادی به واقعیت پیرامونش را همزمان منتقل کند. بازی او در بخشهایی که روایت هنوز اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند، به حفظ پیوند تماشاگر با ماجرا کمک میکند.
بااینحال، شخصیتپردازی گاه به اندازهٔ موقعیتهایی که در آن قرار میگیرد پیچیده نیست؛ فیلم از او میخواهد میان سرنخهای فراوان حرکت کند، بیآنکه همیشه فرصت کافی برای شکلدادن به انگیزهها و واکنشهایش فراهم آورد. تد لوین در نقش نویسندهای یاغی و نامتعارف، حضوری برجستهتر و بهیادماندنیتر دارد.
شخصیت او میتوانست بهراحتی به مجموعهای از رفتارهای عجیب و شوخیهای تیره محدود شود، اما لوین به نقش نوعی انرژی پیشبینیناپذیر میبخشد. او هم خندهدار است و هم بالقوه خطرناک؛ جذابیتی که با فضای آشفتهٔ فیلم هماهنگ است. حضورش به روایت رنگی متفاوت میدهد و هر بار که وارد صحنه میشود، تنش و تحرک تازهای به داستان اضافه میکند.
« هرجا این ضرورت روشن نیست، سبک تصویری به جای تقویت ابهام، تمرکز را مختل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین کیفیت سبب میشود بخشهایی از فیلم، حتی هنگامی که قصه از مسیر روشن خود دور میشود، همچنان تماشایی بماند. تد لوین در فیلم نقش توماس بلکبرن را بازی میکند و کاتیا وینتر نقش آن رولند را بر عهده دارد. ترسهای ناگهانی و شیوهٔ ایجاد تنش «Banshee Chapter» به جامپاسکرها متوسل میشود، اما برخی از آنها از نمونههای معمول این شگرد مؤثرترند.
غافلگیری در اینجا غالباً به دلیل انتظارِ ناتمام رخ میدهد: قاب یا سکوتی که به نظر میرسد چیزی را پنهان کرده، ناگهان با حضور یا صدایی تهدیدآمیز میشکند. هنگامی که این لحظات به فضای صوتی و تصویری فیلم پیوند میخورند، ترس صرفاً واکنشی گذرا نیست؛ برای لحظهای تماشاگر را در همان وضعیت بیاطمینانی شخصیتها قرار میدهند.
البته اتکای مکرر به غافلگیری، محدودیتی نیز دارد. اگر تنش به جای آنکه از پیشرفت موقعیت و رشد اضطراب زاده شود، تنها با جهشهای ناگهانی حفظ شود، پس از مدتی اثرگذاری خود را از دست میدهد. فیلم در بهترین لحظههایش میان انتظار و شوک تعادل برقرار میکند؛ در لحظههای ضعیفتر، از ضربهٔ ناگهانی برای جبران کمبود پیوندهای روایی بهره میبرد.
همین نوسان، تجربهٔ تماشاگر را نامتوازن میکند: برخی صحنهها واقعاً تکاندهندهاند، اما همهٔ آنها به یک اندازه در خدمت گسترش ترس یا پیشبرد داستان نیستند. روایت پراکنده و ریتم نابرابر ضعف اصلی فیلم، چگونگی کنار هم نشاندن ایدههایش است. پژوهش محرمانه، مادهٔ ذهندگرگونکننده، پروندههای ضبطشده، سیگنال رادیویی و نیرویی ناشناخته، هرکدام ظرفیت روایی مستقلی دارند.
« همین کیفیت سبب میشود بخشهایی از فیلم، حتی هنگامی که قصه از مسیر روشن خود دور میشود، همچنان تماشایی بماند. »
قوتها و کاستیها
کنار هم قرارگرفتن آنها میتوانست جهانی پیچیده و چندلایه بسازد، اما فیلم همیشه رابطهٔ میان این اجزا را بهروشنی پرورش نمیدهد. نتیجه، گاه شبیه روایتی است که چند مسیر جذاب را آغاز میکند، اما پیش از آنکه پیوندشان طبیعی و قانعکننده شود، سراغ مسیر بعدی میرود. در چنین لحظاتی، ابهام به جای آنکه راز را پرمایهتر کند، فهم رابطهٔ علت و معلولی را دشوار میسازد.
ریتم نیز از همین پراکندگی آسیب میبیند. آغاز فیلم با طرح معما و نشانههای تهدیدکننده، قلاب مناسبی میاندازد؛ اما میانهٔ روایت در بخشهایی کش میآید و حرکت داستان کند میشود. این کندی میتوانست فرصتی برای تعمیق شخصیتها یا افزایش تدریجی وحشت باشد، ولی همهٔ این مکثها چنین کارکردی پیدا نمیکنند.
گاهی حس میشود فیلم در حال عبور از سرنخی به سرنخ دیگر است، بیآنکه فشار روانی یا شناخت تماشاگر به همان نسبت افزایش یابد. سپس با نزدیکشدن به پایان، ایدههای متعدد باید در زمانی محدود به هم برسند؛ فشاری که به آشفتهشدن جمعبندی میانجامد، نه به وضوحی که انتظار میرود. جمعبندی «Banshee Chapter» فیلمی است با هستهای ترسناک و خیالانگیز که بیش از هر چیز در فضاسازی و ساختن حس ناشناختگی موفق میشود.
سیگنال رادیویی، تصویرهای ناآرام و پیوند میان آزمایشهای محرمانه و وحشت کیهانی، به آن هویتی متمایز میبخشند. تد لوین نیز با حضوری گیرا به فیلم جان میدهد و چند لحظهٔ واقعاً مؤثر، از آن دسته صحنههایی که بدن را پیش از ذهن به واکنش وامیدارند، در آن وجود دارد. اما قدرت ایدهها از انسجام اجرای آنها بیشتر است.
« در چنین لحظاتی، ابهام به جای آنکه راز را پرمایهتر کند، فهم رابطهٔ علت و معلولی را دشوار میسازد. »
جمعبندی
روایت گاهی شلخته و گیجکننده میشود، بخشهایی از میانه ریتمی کند دارند و پایانبندی نمیتواند همهٔ عناصر را به شکلی رضایتبخش کنار هم بنشاند. بااینهمه، فیلم در ایجاد حالوهوایی غریب کامیاب است؛ همان حسی که باعث میشود بعضی از تصاویر و صداهایش پس از پایان تماشا نیز باقی بمانند. تجربهٔ آن، بیش از آنکه با وضوح داستانی سنجیده شود، با تأثیر فضای وهمآلودش به یاد میآید: اثری نابرابر، اما صاحب لحظههایی که تاریکیشان بهآسانی محو نمیشود.
ثبت دیدگاه