نقد و بررسی
نقد بنانا اسپلیت (Banana Split) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مقدمه: قصهای با زاویهای تازه «Banana Split» در ظاهر از موقعیتی آشنا آغاز میشود: نوجوانی که پس از جدایی از عشق دوران دبیرستانش میکوشد با تغییرات زندگی کنار بیاید. اما فیلم خیلی زود مسیر خود را از روایت معمولِ دلشکستگی جدا میکند. اَپریل با کلارا، دوستدختر تازهٔ نیک، آشنا میشود و میان دو نفری که ظاهراً باید رقیب یکدیگر باشند، رابطهای دوستانه شکل میگیرد.
همین جابهجاییِ مرکز توجه، مهمترین تصمیم فیلم است: نیک و گذشتهٔ عاشقانهٔ اَپریل در داستان حضور دارند، اما موضوع اصلی، امکان دوستی میان دو دختر است. این انتخاب به فیلم شخصیتی متمایز میدهد، هرچند آن را از همهٔ محدودیتهای ژانر کمدی نوجوانانه رها نمیکند. اثر بهجای آنکه صرفاً بر حسادت و رقابت عاطفی تکیه کند، میپرسد آیا میتوان کسی را مستقل از رابطهاش با یک مرد شناخت و با او پیوندی صادقانه ساخت؟
پاسخ فیلم بیش از آنکه در قالب خطابه بیان شود، از مسیر موقعیتهای روزمره و گفتوگوهای پرجنبوجوش شکل میگیرد. دوستی در سایهٔ رابطهای تمامشده نیروی اصلی فیلم از تناقضی ساده اما پربار میآید: اَپریل و کلارا به یکدیگر علاقهمند میشوند، در حالی که رابطهٔ کلارا با نیک، آن دو را در موقعیتی حساس قرار میدهد.
این وضعیت ظرفیت زیادی برای سوءتفاهم و تنش دارد؛ فیلم نیز از آن برای ساختن لحظههای طنز و ناراحتی استفاده میکند، بیآنکه دوستی را به رقابتی سطحی فروبکاهد. تصمیم آنها برای حرفنزدن از نیک و پنهانکردن رابطهٔ دوستانهشان، هم سرچشمهٔ شوخی است و هم نشانهای از شکنندگی این پیوند. امتیاز مهم فیلم آن است که دوستی زنانه را نه جایزهای فرعی در پایان یک داستان عاشقانه، بلکه تجربهای مستقل و ارزشمند میبیند.
« اما فیلم خیلی زود مسیر خود را از روایت معمولِ دلشکستگی جدا میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اَپریل و کلارا در کنار هم فضایی میسازند که در آن میتوانند بیپردهتر حرف بزنند، شوخی کنند و خودشان باشند. با این همه، فیلم گاهی برای رسیدن به این صمیمیت شتاب میکند. گذار از بدگمانی اولیه به نزدیکی عاطفی، در بعضی لحظهها بیش از آنکه از دل تحول تدریجی شخصیتها برآید، تابع نیاز داستان به پیشبردن موقعیت مرکزی است.
شخصیت اَپریل و بازی هانا مارکس اَپریل شخصیتی است که میان دلبستگی به گذشته و میل به استقلال معلق مانده است. او نه همیشه پخته رفتار میکند و نه قرار است الگویی بینقص باشد؛ گاه حسادت، رنجش و دودلی بر تصمیمهایش سایه میاندازند. همین ناپایداری، او را به چهرهای باورپذیرتر تبدیل میکند.
فیلم در بهترین لحظههایش اجازه میدهد تناقضهای اَپریل دیده شوند: ممکن است در یک موقعیت شوخ و مسلط به نظر برسد و اندکی بعد، از مواجهه با احساسات خودش درمانده شود. هانا مارکس، که در نوشتن فیلمنامه نیز سهم داشته، این تغییرات را با ظرافت اجرا میکند. بازی او متکی به نمایش پررنگ و آشکار احساسات نیست؛ مکثها، واکنشهای کوچک و لحظههای کوتاهِ خودداری، گاهی بیش از گفتارهای مستقیم دربارهٔ آشفتگی اَپریل اطلاع میدهند.
این اجرا به طنز فیلم هم کمک میکند، زیرا شوخیها از ویژگیهای شخصیت برمیآیند و صرفاً جملههایی برای خنداندن تماشاگر نیستند. مارکس به اَپریل هم آسیبپذیری میبخشد و هم لجاجتی که گاه او را به دردسر میاندازد. کلارا و شیمی میان دو بازیگر کلارا در آغاز از دریچهٔ نگاه اَپریل معرفی میشود؛ بنابراین طبیعی است که تماشاگر نیز ابتدا او را در نسبت با نیک و جدایی گذشته بسنجد.
« اَپریل و کلارا در کنار هم فضایی میسازند که در آن میتوانند بیپردهتر حرف بزنند، شوخی کنند و خودشان باشند. »
شخصیتها و اجرا
اما فیلم بهتدریج این تصویر محدود را کنار میزند و به او ویژگیها و جذابیتهای مستقلی میدهد. لایانا لیبراتو در ایفای نقش کلارا، ترکیبی از سرزندگی و صراحت را به کار میگیرد که شخصیت را از یک «دوستدختر تازه»ی کلیشهای فراتر میبرد. او در برابر اَپریل صرفاً مایهٔ تهدید یا مانعی برای آشتی عاشقانه نیست؛ انسانی است که میتوان با او خندید، اختلاف داشت و همزمان احساس نزدیکی کرد.
شیمی میان مارکس و لیبراتو از ستونهای اصلی فیلم است. گفتوگوهایشان ریتمی طبیعی دارد و رابطهٔ آنها در صحنههای مشترک، بیش از آنکه محصول توضیحهای داستانی باشد، از واکنش و بازی متقابل شکل میگیرد. البته همین شیمی گاهی کمبود پرداخت را میپوشاند: چون دو بازیگر بهخوبی کنار هم قرار میگیرند، فیلم میتواند از کنار برخی پرسشها دربارهٔ چرایی و عمق این نزدیکی سریعتر عبور کند.
با وجود این، صمیمیت میان آنها در بیشتر لحظهها قانعکننده و دلنشین است. طنز و دیالوگها «Banana Split» بیش از آنکه بر شوخیهای بزرگ یا موقعیتهای کمیکِ پرزرقوبرق تکیه کند، از لحن گفتوگوهایش نیرو میگیرد. شوخیها معمولاً در دل معاشرت روزمره جا میگیرند؛ از همان جنس حرفهایی که آدمها برای پنهانکردن ناراحتی، آزمایش صمیمیت یا سبککردن موقعیتی معذب به زبان میآورند.
این سبک، فیلم را سرزنده نگه میدارد و به شخصیتها اجازه میدهد بدون توضیحهای طولانی، خلقوخو و رابطهشان را آشکار کنند. بخش قابلتوجهی از جذابیت فیلم نیز از تفاوت میان آنچه شخصیتها میگویند و آنچه از گفتن آن پرهیز میکنند پدید میآید. پنهانکاری دربارهٔ نیک، زمینهای برای سوءتفاهم است، اما شوخیها تنها کارکرد سرگرمکننده ندارند؛ گاهی نشان میدهند این دوستی تا چه اندازه به توافقی ناپایدار وابسته است.
« اما فیلم بهتدریج این تصویر محدود را کنار میزند و به او ویژگیها و جذابیتهای مستقلی میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، فیلم در برخی موقعیتها به الگوهای آشنای کمدی نوجوانانه بازمیگردد و طنز آن بهجای آنکه مسیر تازهای باز کند، همان قواعد شناختهشده را با اجرای پرانرژی تکرار میکند. روایت، کلیشهها و شخصیتهای فرعی ساختار روایی فیلم روشن و قابلپیشبینی است. مخاطب از همان آغاز درمییابد که رابطهٔ تازهٔ اَپریل و کلارا در برابر فشارهای عاطفی و اجتماعی قرار خواهد گرفت.
این پیشبینیپذیری الزاماً نقصی مطلق نیست؛ فیلم بیش از غافلگیری روایی، بر مشاهدهٔ تغییرات احساسی دو شخصیت اصلی تکیه دارد. بااینحال، تکرار الگوهای آشنای جدایی، مهمانی، راز و سوءتفاهم باعث میشود برخی گرهها پیش از آنکه واقعاً اثرگذار شوند، قابل حدس به نظر برسند. نیک و شماری از شخصیتهای پیرامونی، بیشتر بهعنوان محرک داستان عمل میکنند تا شخصیتهایی با مسیر مستقل.
حضورشان برای روشنکردن وضعیت عاطفی اَپریل و کلارا لازم است، اما فرصت پرداخت همهٔ آنها به یک اندازه فراهم نمیشود. همین مسئله در بعضی خردهداستانها نیز دیده میشود: ایدههایی مطرح میشوند که میتوانستند بُعد دیگری به جهان فیلم بدهند، اما پیش از آنکه بهخوبی گسترش یابند، کنار میروند.
در نتیجه، فیلم هرگاه از رابطهٔ مرکزی فاصله میگیرد، اندکی از تمرکز و نیروی خود را از دست میدهد. لحن، فضا و تجربهٔ تماشا لحن فیلم میان شوخی و دلگرفتگی حرکت میکند، بیآنکه بخواهد شکست عاطفی نوجوانی را به بحرانی سنگین و فراگیر تبدیل کند. این انتخاب با جهان داستان سازگار است: دورهای گذرا اما مهم که در آن دوستیها، رابطهها و تصمیمهای آینده همگی در حال تغییرند.
« روایت، کلیشهها و شخصیتهای فرعی ساختار روایی فیلم روشن و قابلپیشبینی است. »
قوتها و کاستیها
فیلم لحظههای شرمآور و تنشزا را جدی میگیرد، اما نگاهش به شخصیتها سرزنشگر نیست. این ملایمت کمک میکند اشتباههایشان بخشی از رشد و شناخت خودشان باشد، نه دلیلی برای محکومکردن آنان. در عین حال، فضای اثر همیشه به همان اندازه که شوخطبعیاش وعده میدهد، تازه و بهیادماندنی نیست. برخی بخشها در قلمرو آشنای نوجوانانِ آستانهٔ ورود به بزرگسالی باقی میمانند و فیلم بیش از آنکه تصویر اجتماعی گستردهای بسازد، به تجربهٔ شخصی شخصیتهای مرکزی وفادار میماند.
این محدودیت، برای تماشاگرانی که در پی روایتی پرپیچوخم یا تحلیلی عمیق از نسل جواناند، محسوس خواهد بود؛ اما برای کسانی که از کمدیهای صمیمی دربارهٔ رفاقت و دلکندن استقبال میکنند، بخشی از جذابیت ساده و بیادعای فیلم است. جمعبندی «Banana Split» فیلمی خوشقلب و خوشریتم است که ارزش اصلیاش را در جدیگرفتن دوستی میان اَپریل و کلارا مییابد.
بازی ظریف هانا مارکس، همراهی دلنشین لایانا لیبراتو و دیالوگهای شوخطبعانه، به داستان انرژی و گرما میبخشند. فیلم همچنین از آن جهت قابلتوجه است که رقابت بر سر یک رابطهٔ عاشقانه را به مرکز تجربهٔ دو شخصیت زن تبدیل نمیکند و به آنها مجال میدهد پیوندی مستقل بسازند. در سوی دیگر، روایت گاهی به کلیشههای ژانر تکیه میکند، شکلگیری دوستی را با شتاب پیش میبرد و شخصیتهای فرعی را کمتر از ظرفیتشان میپروراند.
بنابراین، اثر بیشتر از آنکه با غافلگیری یا پیچیدگی ساختاری در ذهن بماند، به واسطهٔ صمیمیت و لحن انسانیاش اثر میگذارد. حاصل، کمدی نوجوانانهای است که شاید مسیرش از دور قابلتشخیص باشد، اما در لحظههای موفقش یادآوری میکند گاهی رابطهای که انتظارش را نداریم، مهمترین اتفاق داستان است.
« فیلم لحظههای شرمآور و تنشزا را جدی میگیرد، اما نگاهش به شخصیتها سرزنشگر نیست. »
ثبت دیدگاه