نقد و بررسی
نقد باجیرائو و مستانه (Bajirao Mastani) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهان سینمایی سانجای لیلا بانسالی «باجیرائو مستانی» بیش از آنکه روایتی تاریخی به معنای مستند و واقعگرا باشد، بازآفرینیای پرشور از گذشته است؛ جهانی که در آن عشق، سیاست، مذهب و مناسبات خانوادگی به زبانی نمایشی و پرزرقوبرق درهم میآمیزند. سانجای لیلا بانسالی داستان پیشوا باجیرائو، همسرش کاشیبای و مستانی، شاهزادهخانمی جنگاور، را دستمایهٔ ملودرامی تاریخی میکند که تکیهگاه اصلیاش نه بازسازی موشکافانهٔ رویدادها، بلکه شکوه بصری و نیروی عاطفی صحنههاست.
فیلم از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست تاریخ را پشت شیشهای بیطرفانه به نمایش بگذارد. گذشته در اینجا همچون صحنهای عظیم برای بیان احساسات عمل میکند: تالارها، میدانهای نبرد، آیینها و پوششها همگی در خدمت ساختن افسانهای سینماییاند. این انتخاب، به اثر هویتی مشخص میدهد؛ اما گاه فاصلهای میان واقعیت تاریخی و جهان آراستهٔ فیلم ایجاد میکند که تماشاگر باید آن را بپذیرد تا با منطق عاطفی روایت همراه شود.
عشق در میانهٔ قدرت و سنت در مرکز داستان، پیوندی قرار دارد که از محدودهٔ یک رابطهٔ عاشقانه فراتر میرود. باجیرائو، فرماندهای بانفوذ و مردی گرفتار مسئولیتهای سیاسی و خانوادگی، دلباختهٔ مستانی میشود؛ زنی که حضورش در جامعهٔ محافظهکار اطراف او بهسادگی پذیرفته نمیشود. این کشاکش، فیلم را به تأملی دربارهٔ وفاداری، منزلت، دین و حق انتخاب بدل میکند.
عشق در این جهان صرفاً احساس خصوصی نیست؛ تصمیمی است که پیامدهایش به خانواده، دربار و ساختار قدرت سرایت میکند. با این همه، اثر در پرداخت رابطهٔ مرکزی همیشه به یک اندازه متقاعدکننده نیست. گاهی شدت و سرعت دلبستگی بیش از آنکه از تحول تدریجی شخصیتها برآید، به نیرویی تقدیری و ازپیشمقررشده شباهت پیدا میکند.
« فیلم از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست تاریخ را پشت شیشهای بیطرفانه به نمایش بگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
برای تماشاگرانی که به پیوندهای عاطفی آرامتر و روانشناسانهتر خو گرفتهاند، این عاشقانه ممکن است فاصلهدار یا کماثر جلوه کند. بانسالی اما بیشتر به شور افسانهای و زیبایی تصویر علاقهمند است تا به ریزهکاریهای واقعگرایانهٔ شکلگیری عشق. سه شخصیت، سه تجربهٔ متفاوت یکی از نقاط قوت فیلم آن است که مثلث عاطفیاش را صرفاً به رقابت سادهٔ دو زن بر سر یک مرد فرو نمیکاهد.
کاشیبای، مستانی و باجیرائو هر یک جایگاه و رنجی متفاوت دارند. کاشیبای با ظرافت و وقار در فضایی حاضر است که زندگی شخصیاش را به مسئلهای خانوادگی و سیاسی تبدیل میکند. مستانی نیز تنها معشوقی آرمانی نیست؛ جنگاوری است که توان و اراده دارد، اما در محیطی که پذیرش او را محدود میکند، پیوسته ناچار به اثبات حق حضور خویش است.
باجیرائو میان اقتدار عمومی و انتخاب خصوصی گرفتار میشود و همین شکاف، سرچشمهٔ بخشی از تنشهای روایت است. پریانکا چوپرا در نقش کاشیبای، اندوه را با خویشتنداری و متانت درمیآمیزد. بازی او از آن رو اثرگذار است که شخصیت را به واکنشهای آشکار و پرهیاهو محدود نمیکند؛ در سکوتها و نگاهها نیز میتوان فشار عاطفی را دید.
دیپیکا پادوکن برای مستانی وقاری آمیخته با سرسختی میسازد و تصویر زنی را ارائه میدهد که هم به میدان جنگ تعلق دارد و هم در برابر مناسبات اجتماعی آسیبپذیر است. رانویر سینگ نیز با حضوری پرانرژی، اقتدار و تلاطم درونی باجیرائو را کنار هم مینشاند. این سه بازیگر، حتی هنگامی که روایت از پرداخت دقیق احساسات بازمیماند، به شخصیتها نیرویی دیدنی میبخشند.
« کاشیبای، مستانی و باجیرائو هر یک جایگاه و رنجی متفاوت دارند. »
شخصیتها و اجرا
تصویرهایی چون پردههای نقاشی تصویرپردازی و طراحی صحنه از برجستهترین دستاوردهای فیلماند. قابها با وسواس ساخته شدهاند: معماری، نور، رنگ و حرکت بازیگران چنان ترکیب میشوند که هر صحنه حالوهوای یک تابلوی پرجزئیات را پیدا میکند. این زیبایی صرفاً پوششی تزئینی نیست؛ در بسیاری از لحظهها، خودِ تصویر حامل معناست.
شکوه کاخها در کنار محدودیتهایی که بر شخصیتها تحمیل میشود، تضادی دیدنی میسازد و فضاهای بزرگ گاه بیش از گفتوگوها احساس تنهایی و انزوا را منتقل میکنند. البته همین تأکید بر زیبایی گاه بر حس طبیعی و بیواسطهٔ صحنه غلبه میکند. جهان فیلم چنان صیقلی و حسابشده است که ممکن است خشونت زندگی روزمره یا آشفتگی واقعی دوران را به حاشیه ببرد.
تماشاگر در برخی لحظهها بیشتر به تماشای شکوه قاب مشغول میشود تا به تجربهٔ بیواسطهٔ موقعیت. اما این فاصله با واقعگرایی، بخشی از سبک بانسالی است: او تاریخ را نه به شکل گزارشی خام، بلکه همچون نمایشی باشکوه و عاطفی صورتبندی میکند. موسیقی، رقص و نیروی نمایش موسیقی و رقص در «باجیرائو مستانی» بخش جداییناپذیر روایتاند، نه وقفههایی برای سرگرمی.
ترانهها و طراحی حرکات به شخصیتها امکان میدهند احساساتی را بیان کنند که در گفتوگوی معمولی مجال ظهور نمییابند؛ از شکوه آیینی گرفته تا میل، رقابت و تعلق. رقصها با لباسهای پرکار و ترکیببندیهای حسابشده همراه میشوند و به فیلم ضرباهنگی میدهند که میان شور عاشقانه و نمایش جمعی حرکت میکند.
« تصویرهایی چون پردههای نقاشی تصویرپردازی و طراحی صحنه از برجستهترین دستاوردهای فیلماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
لباسها نیز سهم مهمی در شخصیتپردازی دارند. تفاوت رنگ، بافت و شیوهٔ پوشش تنها نشانهای از جایگاه اجتماعی نیست، بلکه حالوهوای شخصیتها را تقویت میکند. مستانی با ظاهری که هویتهای گوناگونش را بازتاب میدهد، در دل نظم بصری کاخ حضوری متمایز دارد؛ کاشیبای نیز با شکوهی سنجیده، به جهان سنت و جایگاه خانوادگی پیوند میخورد.
در نتیجه، موسیقی و طراحی لباس نه زینتهایی جدا از داستان، بلکه اجزای اصلی زبان سینمایی فیلماند. ملودرام و مسئلهٔ باورپذیری «باجیرائو مستانی» از ملودرام پرهیز نمیکند؛ برعکس، آن را به یکی از ابزارهای اصلی خود تبدیل میسازد. احساسات در فیلم اغلب با شدت و آشکاری عرضه میشوند و شخصیتها در موقعیتهایی قرار میگیرند که انتخابهایشان بار نمادین پیدا میکند.
این رویکرد برای برخی تماشاگران نیرویی گیرا دارد و به داستان حالوهوایی اسطورهای میبخشد؛ برای برخی دیگر، میتواند بیش از اندازه تأکیدی و احساساتی به نظر برسد. گاهی صحنهها به جای آنکه اجازه دهند عاطفه در ذهن تماشاگر شکل بگیرد، آن را با شکوه موسیقایی و تصویری برجسته میکنند. همین ناهمواری در پیشبرد روایت نیز دیده میشود.
فیلم در بخشهایی با شتاب از یک وضعیت به وضعیت دیگر میرود و در بخشهایی دیگر، بر لحظهها و مناسک نمایشی درنگ میکند. ازاینرو، ضرباهنگ آن یکدست نیست. پایانبندی نیز ممکن است بهسبب تراکم نشانهها و شدت عاطفی، برای برخی مخاطبان روشن یا کاملاً رضایتبخش نباشد؛ بااینحال، توضیح بیشتر دربارهٔ آن از مرز پرهیز از افشای بخشهای حساس داستان عبور میکند.
« لباسها نیز سهم مهمی در شخصیتپردازی دارند. »
قوتها و کاستیها
آنچه میتوان گفت این است که فیلم در لحظات پایانی بیش از آنکه در پی گرهگشایی ساده باشد، بر تأثیر حسی و تصویر نهایی تکیه میکند. جمعبندی «باجیرائو مستانی» فیلمی است که بیش از هر چیز با مقیاس بزرگ، بازیهای نیرومند و تصویرهای بهیادماندنیاش در ذهن میماند. عشق سهگانهٔ مرکزی آن ممکن است برای همه باورپذیر یا تأثیرگذار نباشد، و ملودرام پررنگ و ضرباهنگ نامتوازنش گاه از انسجام روایی میکاهد؛ اما فیلم در ساختن جهانی باشکوه و پرطنین دستاوردی چشمگیر دارد.
بازی پریانکا چوپرا، دیپیکا پادوکن و رانویر سینگ، همراه با طراحی صحنه، فیلمبرداری، موسیقی، رقص و لباسها، آن را به تجربهای دیداری و شنیداری بدل میکند که ارزش تماشا را حتی برای مخاطبی حفظ میکند که با عاشقانهٔ اصلیاش همراه نمیشود. این اثر را بهتر است نه بهعنوان روایتی تاریخیِ خنثی، بلکه همچون ملودرامی حماسی دید؛ فیلمی که احساسات را بزرگ میکند، تاریخ را به منظره بدل میسازد و برای هر قاب، شأنی نمایشی قائل است.
در این چارچوب، نقاط ضعفش آشکارند، اما زیبایی و توان بازیگران به آن نیرویی میدهند که از پایان تماشا نیز فراتر میرود.
ثبت دیدگاه