نقد و بررسی
نقد Baby Driver | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
موسیقی بهمثابه موتور روایت «راننده بچه» بیش از آنکه فیلمی دربارهٔ سرعت باشد، فیلمی دربارهٔ شنیدن است. قهرمانش، بیبی، هنگام رانندگی هدفون بر گوش دارد و جهان را با ضربآهنگ موسیقی دریافت میکند؛ اما موسیقی در اینجا صرفاً پوششی خوشآهنگ برای تعقیبوگریزها نیست. ریتم قطعهها به حرکت بدن، تدوین، صدای محیط و حتی کنشهای کوچک شخصیت شکل میدهد.
قدمزدن در خیابان، باز و بستهشدن درها و برخوردهای روزمره، گاه چنان با موسیقی میزان میشوند که فیلم به رقصی شهری بدل میگردد؛ رقصی که در آن خودروها شریک اصلیاند. این انتخاب، هویت سینمایی فیلم را از همان آغاز تثبیت میکند. موسیقی نه پسزمینه، بلکه شیوهٔ ادراک بیبی و واسطهٔ ارتباط او با جهان است.
فیلم بهجای آنکه صرفاً اعلام کند شخصیت به موسیقی پناه برده، ما را در تجربهٔ او شریک میکند. از این رو، هماهنگی صدا و تصویر فقط مهارتی فنی نیست؛ بازتاب وضعیت ذهنی قهرمانی است که برای مهار اضطراب و آشوب پیرامونش به ضربآهنگ تکیه دارد. همین ایده، اثر را از بسیاری از فیلمهای سرقت و تعقیبوگریز متمایز میسازد.
شروعی که وعدهٔ فیلم را عملی میکند شروع فیلم نمونهای روشن از اعتماد ادگار رایت به زبان تصویر و صداست. بیبی در انتظار همکارانش میماند و موسیقی، حرکت شهر و انتظار او را در نظمی دقیق به هم میدوزد. سپس با آغاز فرار، فیلم بیدرنگ نشان میدهد که قرار نیست فقط شاهد رانندگی باشیم؛ قرار است مسیر، ضربآهنگ و واکنشها را از نگاه رانندهای ببینیم که هر پیچ را همچون بخشی از قطعهای موسیقایی تجربه میکند.
« موسیقی بهمثابه موتور روایت «راننده بچه» بیش از آنکه فیلمی دربارهٔ سرعت باشد، فیلمی دربارهٔ شنیدن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این افتتاحیه، هم نمایشی از مهارت اجرایی است و هم قراردادی با تماشاگر: فیلم از ما میخواهد لذت را در هماهنگی و جزئیات بجوییم. انرژی آن مسری است و وعدهای جذاب میدهد که بخش مهمی از فیلم بهخوبی به آن وفادار میماند. بااینحال، چنین شروع پرقدرتی معیار دشواری برای ادامه میسازد. هرچه جلوتر میرویم، تماشاگر ممکن است انتظار داشته باشد هر صحنه از نظر ابتکار و شگفتی به همان اندازه غافلگیرکننده باشد؛ انتظاری که روایت همیشه نمیتواند برآورده کند.
تعقیبوگریز بهعنوان طراحی و اجرا رایت در صحنههای رانندگی، جغرافیای حرکت را روشن نگه میدارد. خودروها در فضاهای قابلفهم حرکت میکنند، مسیرها از هم گم نمیشوند و تدوین، بهجای پنهانکردن کنش در برشهای شتابزده، اغلب فرصت میدهد حرکت را دنبال کنیم. حاصل، هیجانی است که از وضوح و طراحی میآید، نه فقط از بلندی صدا و سرعت برشها.
چرخشها، توقفها و فرارها حس برنامهریزیشدهای دارند و به همین دلیل، تماشاگر میتواند همزمان با هیجان، مهارت اجرایی صحنه را نیز ببیند. البته این تأکید بر نمایش گاه مرز باریکی با اغراق دارد. بعضی لحظهها چنان به دنبال شگفتزدهکردن مخاطباند که باورپذیری در حاشیه قرار میگیرد. فیلم از واقعگرایی خشک استقبال نمیکند؛ میخواهد بدلکاری و حرکت را به نوعی اجرای نمایشی بدل سازد.
این رویکرد برای مخاطبی که از سینمای اکشنِ پرزرقوبرق لذت میبرد جذاب است، اما ممکن است برای تماشاگر خواهان تنش واقعگرایانه، کمی تصنعی یا بیش از اندازه شلوغ جلوه کند. بیبی و موسیقیِ پناهگاه بیبی شخصیتی کمحرف و درونگراست که موسیقی به او امکان میدهد فاصلهای میان خود و آشوب زندگی بسازد.
« انرژی آن مسری است و وعدهای جذاب میدهد که بخش مهمی از فیلم بهخوبی به آن وفادار میماند. »
شخصیتها و اجرا
هدفون، هم ابزار آرامش اوست و هم نشانهای از انزوایش؛ راهی برای کنترل جهان، اما در همان حال دیواری میان او و دیگران. فیلم با قرار دادن این عادت در مرکز تجربهٔ تماشاگر، شخصیتپردازی را به فرم پیوند میزند: آنچه بیبی میشنود، بر آنچه ما میبینیم و حس میکنیم اثر میگذارد. بازی انسل الگورت بر همین خویشتنداری استوار است.
او بیبی را نه قهرمانی پرگفتار و پرادعا، بلکه جوانی کمحرف و محتاط میسازد که واکنشهایش بیشتر از مکث و نگاه آشکار میشوند. این انتخاب با ایدهٔ فیلم سازگار است، هرچند گاهی شخصیت به اندازهٔ کافی پیچیده یا غافلگیرکننده نمیشود. برخی نقشهای مکمل نیز بیشتر بهواسطهٔ انرژی بازیگران و حضور پررنگشان در ذهن میمانند تا از راه تحول درونی عمیق.
فیلم بهندرت از شخصیتپردازی دست میکشد، اما اولویت آشکارش همچنان طراحی صحنه و حرکت است. روایت جنایی و مسئلهٔ آزادی در مرکز داستان، جوانی قرار دارد که زیر فشار یک سردستهٔ تبهکار به کار خود ادامه میدهد و میکوشد راهی برای بیرونآمدن از این چرخه پیدا کند. این خط روایی، زمینهای آشنا برای فیلم جنایی فراهم میکند: بدهی، اجبار، وفاداری و امید به زندگیای آرامتر.
فیلم از همین آشنایی بهره میگیرد تا تماشاگر بهسرعت وضعیت بیبی را بفهمد، اما در سوی دیگر، کمتر میکوشد قواعد ژانر را از بنیاد دگرگون کند. بنابراین، کشش اصلی فقط در این نیست که سرقت بعدی چگونه پیش خواهد رفت؛ پرسش مهمتر آن است که آیا بیبی میتواند از نقشی که دیگران برایش تعیین کردهاند فاصله بگیرد.
« بازی انسل الگورت بر همین خویشتنداری استوار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی در این چارچوب معنایی فراتر پیدا میکند: پناهگاهی شخصی در برابر اجبار، اما نه راهحلی جادویی برای رهایی. آرزوی داشتن زندگی سادهتر، نیروی عاطفی داستان را میسازد، ولی مسیر رسیدن به آن گاه بیش از آنکه از پیچیدگی درونی شخصیتها نیرو بگیرد، به اقتضائات هیجان و نمایش وابسته میشود.
این شکاف، یکی از سرچشمههای اصلی تفاوت میان جذابیت فرمی فیلم و آشنایی قصهٔ آن است. ریتم، تدوین و فرسودگیِ نمایش ریتم «راننده بچه» از تضاد میان شتاب و مکث ساخته شده است. صحنههای پرتحرک با لحظههای آرامترِ زندگی بیبی جابهجا میشوند و فیلم میکوشد به تماشاگر فرصت دهد از فضای پرتنش فاصله بگیرد.
این تغییر آهنگ در بخشهایی به شخصیتپردازی و شکلگیری رابطهها کمک میکند؛ اما در بخشهایی دیگر، مکثها طولانیتر از نیرویی میشوند که به داستان میافزایند. آنجا که روایت باید موتور خود را دوباره روشن کند، گاه حس میشود فیلم از انرژیای که در آغاز ساخته فاصله گرفته است. از سوی دیگر، سبک پرتحرک و آگاهانهٔ اثر همیشه برای همه یکسان عمل نمیکند.
وفور جزئیات شنیداری و دیداری، برشهای هماهنگ و لحظههای نمایشی میتواند تجربهای سرزنده بسازد، اما اگر تماشاگر با این قرارداد ارتباط نگیرد، همان ویژگیها به شلوغی تعبیر میشوند. فیلم گاهی چنان بر هماهنگی و جذابیت صحنه پافشاری میکند که به نظر میرسد میخواهد هر لحظه را به نقطهٔ اوج کوچکی بدل سازد.
« موسیقی در این چارچوب معنایی فراتر پیدا میکند: پناهگاهی شخصی در برابر اجبار، اما نه راهحلی جادویی برای رهایی. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، بعضی بخشها از شدت تکرارِ نمایش، اثرگذاری کمتری پیدا میکنند. کارگردانی و جهان دیداری امضای ادگار رایت در کنترل عناصر مختلف آشکار است: حرکت دوربین، تدوین، موسیقی و کنش بازیگران معمولاً در خدمت یک ایدهٔ مشترک قرار میگیرند. شهر در این فیلم فقط پسزمینهٔ سرقتها نیست؛ خیابانها و فضاهای عمومی به مسیرهایی برای حرکت، گریز و برخورد تبدیل میشوند.
ترکیب این محیط با نگاه موسیقایی بیبی، جهانی میسازد که هم ملموس است و هم اندکی کارتونی و رؤیایی. این دقت در اجرا از نقاط قوت اصلی فیلم است، اما گاهی خودنمایی مهارت بر سادگی موقعیت غلبه میکند. تماشاگر ممکن است بیش از آنکه درگیر سرنوشت شخصیت شود، متوجه چگونگی ساختهشدن صحنه باشد. این آگاهی لزوماً نقص نیست؛ بخشی از لذت تماشای فیلم میتواند تحسین طراحی و ریتم باشد.
مسئله زمانی پدید میآید که نمایشِ مهارت جایگزین بار عاطفی شود و صحنهای بهیادماندنی بماند، بیآنکه به همان اندازه شخصیت یا داستان را عمیقتر کند. جمعبندی «راننده بچه» فیلمی است که با ترکیب موسیقی، تدوین و رانندگی، زبان ویژهٔ خود را میسازد. آغاز پرکشش، تعقیبوگریزهای خوشطراحیشده و پیوند خلاقانهٔ صدا با حرکت، آن را به تجربهای پرانرژی و متمایز بدل میکنند.
در سوی دیگر، قصه در بخشهایی آشنا و گاه کشدار میشود؛ بعضی صحنهها نیز با اغراق و انباشت جلوههای نمایشی، ممکن است حس شلوغی ایجاد کنند. بااینهمه، ارزش فیلم فقط در تازگی داستانش نیست، بلکه در شیوهٔ روایت آن است: موسیقی را به بخشی از تجربهٔ قهرمان و تماشاگر بدل میکند و اکشن را به اجرایی هماهنگ و دیدنی میرساند.
« در نتیجه، بعضی بخشها از شدت تکرارِ نمایش، اثرگذاری کمتری پیدا میکنند. »
جمعبندی
اگر روایت در همهٔ لحظهها به اندازهٔ فرم نیرومند نیست، فرم چنان پرشخصیت است که فیلم همچنان در ذهن میماند؛ نه بهعنوان داستانی کاملاً نو، بلکه بهعنوان سفری سینمایی که ضربآهنگ، حرکت و میل به رهایی را در هم میآمیزد.



ثبت دیدگاه