نقد و بررسی
نقد کبودیهای دیروز (B.O.Y.: Bruises of Yesterday) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تابستانی که به خاطرهای زخمی بدل میشود «B.O.Y.: Bruises of Yesterday» با عنوان اصلی «Glasskår»، درام دانمارکیِ سورن گرین، از دل موقعیتی ساده و آشنا آغاز میشود: توبیاس، نوجوانی شانزدهساله، تابستان را در خانهٔ پدربزرگ و مادربزرگش در روستا میگذراند. اما این اقامت ظاهراً آرام، برای او نه فرصتی برای آسودگی، بلکه مکانی است که تنهاییِ دیرپا و نیازش به محبت در آن آشکارتر میشود.
توبیاس در همان روزهای کشدار تابستان به آرون دل میبندد؛ دلبستگیای که برایش وعدهٔ پذیرفتهشدن و دیدهشدن را دارد، اما در پی وقوع تراژدی، مسیر داستان بهسوی انزوایی عمیقتر میپیچد. فیلم در آغاز، حالوهوای یک روایت تابستانیِ کمحادثه را دارد؛ روزهایی میان خانه، جاده و گوشههای پراکندهٔ روستا.
این کندی ابتدا ممکن است نوعی بیشتابی یا حتی کمتحرکی به نظر برسد، ولی بهتدریج به بخشی از تجربهٔ توبیاس بدل میشود: زمانی که میگذرد، بیآنکه برای نوجوانی تنها معنای روشنی پیدا کند. از همین رو، ورود بحران به داستان نه فقط تغییری در پیرنگ، بلکه فروپاشیِ نظمی روزمره است که شخصیت در آن بهسختی جای گرفته بود.
توبیاس؛ سکوت بهمثابه زبان محور اصلی فیلم، نه حادثهها، بلکه توبیاس است؛ پسری که خواستهها و ترسهایش را بهآسانی به زبان نمیآورد. او در میان بزرگسالانی قرار دارد که هر یک بهنحوی غایباند: مادری که توجه کافی به او ندارد و پدری که زندگی دیگری برای خود ساخته است. خانهٔ پدربزرگ و مادربزرگ پناهگاهی کامل نیست، اما در آن، بهویژه از سوی مادربزرگ، نشانههایی از گرما و مراقبت پیدا میشود.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین تفاوت میان نیاز عاطفیِ توبیاس و آنچه اطرافیان قادرند به او بدهند، هستهٔ دردناک شخصیتپردازی فیلم را شکل میدهد. نوآ ریسبر در نقش توبیاس، بازیای متکی بر جزئیات کمصدا ارائه میکند. نگاههای معطل، مکثها و واکنشهایی که گویی پیش از کاملشدن فرو مینشینند، بیش از گفتوگوها دربارهٔ آشفتگی او خبر میدهند.
این رویکرد، حس انزوای شخصیت را باورپذیر میکند و از تبدیل رنج او به خطابهای مستقیم جلوگیری میکند. بااینحال، انتخاب سکوت هزینهای هم دارد: گاهی انگیزهها و دگرگونیهای درونی توبیاس آنقدر پوشیده میمانند که تماشاگر باید فاصلهٔ میان رفتار و احساس را خودش پر کند. این ابهام در لحظاتی ثمربخش است و در لحظاتی دیگر شناخت شخصیت را دشوار میسازد.
دلبستگی و نابرابریِ نیازها رابطهٔ توبیاس و آرون در فیلم همچون نقطهای روشن در فضایی سرد پدیدار میشود، اما این روشنایی از همان ابتدا شکننده است. برای توبیاس، دلبستگی تنها کشش عاطفی نیست؛ امیدی است به اینکه کسی او را انتخاب کند و حضورش را جدی بگیرد. آرون نیز در مقایسه با دیگران، مهربانتر و دسترسپذیرتر به نظر میرسد، اما رابطهٔ میان آن دو در بستری از نابرابریِ تجربه و نیاز شکل میگیرد.
فیلم این تفاوت را بهسادگی به افسانهای عاشقانه بدل نمیکند و از آن وعدهٔ رهاییِ بیدردسر نمیسازد. اهمیت این رابطه در آن است که نشان میدهد چگونه یک نوجوان میتواند تمام امیدش را بر توجهی متمرکز کند که هنوز توانِ پاسخگویی به همهٔ نیازهای او را ندارد. فیلم در پرداخت این دلبستگی، بیشتر به تغییرات ظریف رفتار و حالوهوا تکیه میکند تا به توضیحهای صریح.
« نوآ ریسبر در نقش توبیاس، بازیای متکی بر جزئیات کمصدا ارائه میکند. »
شخصیتها و اجرا
به همین دلیل، پیوند میان توبیاس و آرون هم لطافت دارد و هم ناامنی؛ گویی هر لحظه ممکن است معنایی متفاوت پیدا کند. این شکنندگی، زمینهٔ عاطفیِ بخشهای بعدی را فراهم میآورد، بیآنکه داستان را به ملودرامی متعارف تقلیل دهد. از فقدان تا خودویرانگری پس از وقوع تراژدی، فیلم بهتدریج از روایتِ انتظار و دلبستگی فاصله میگیرد و به قلمرو رنج، تنهایی و خودآزاری وارد میشود.
توبیاس برای مواجهه با فقدان، راهی سالم یا روشن پیدا نمیکند؛ او بهجای آنکه دردش را بیان کند، آن را به سوی خود بازمیگرداند. رفتارهای آسیبزننده و رابطههای تحقیرآمیز در این چارچوب نه برای ایجاد هیجان صرف، بلکه بهعنوان نشانههایی از نفرتِ رو به درون و تلاش نومیدانه برای احساسکردن چیزی ملموس تصویر میشوند.
این بخش از فیلم بهسبب صراحتش تأثیرگذار است، اما همان صراحت میتواند برای برخی تماشاگران سخت و ناگهانی باشد. گذار از تابستانی کند به جهانی آکنده از رنج، چنان تند است که ممکن است در نگاه نخست نامتوازن جلوه کند. فیلم بااینحال نمیکوشد درد را زیبا یا رهاییبخش جلوه دهد؛ رفتارهای توبیاس نه راهحل، بلکه چرخهای فرسایندهاند.
این پرهیز از رمانتیزهکردن رنج، از نقاط قوت اثر است، هرچند شدت بعضی موقعیتها مجال چندانی برای فاصلهگرفتن و تأمل آرام باقی نمیگذارد. زبان بصری و اقلیم عاطفی فضای روستایی فیلم، برخلاف تصور رایج از تابستان بهعنوان فصل سرزندگی، با نوعی خلأ و سکون همراه است. محیط پیرامون توبیاس کمتر به منظرهای خیالانگیز شباهت دارد و بیشتر به فضایی باز اما بیپناه میماند؛ جایی که رفتوآمد و روزمرگی جریان دارد، ولی شخصیت اصلی همچنان تنهاست.
« این شکنندگی، زمینهٔ عاطفیِ بخشهای بعدی را فراهم میآورد، بیآنکه داستان را به ملودرامی متعارف تقلیل دهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این تضاد، به فیلم کمک میکند تا انزوای توبیاس را نه فقط در چهره و رفتار او، بلکه در نسبتش با مکان نیز بازتاب دهد. لحن سرد و بیپیرایهٔ اثر با موضوع آن تناسب دارد. فیلم از موسیقی یا احساسگراییِ آشکار برای هدایت واکنش مخاطب استفاده نمیکند و تا حد زیادی اجازه میدهد سکوتها و فاصلهها کار خود را انجام دهند.
چنین رویکردی واقعگرایی تلخی میسازد، اما گاهی همان پرهیز از تأکید، ریتم را بیش از اندازه کند میکند. نیمهٔ آغازین، بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار شکلگیری زودهنگام کشمکش دارند، ممکن است طولانی به نظر برسد؛ بااینحال، این زمانِ کشآمده تصویری از روزهای بیهدف و انتظارِ توبیاس نیز ارائه میدهد.
بازیگری و محدودیتهای روایت بازی محوری ریسبر، مهمترین تکیهگاه عاطفی فیلم است. او شخصیت را با فورانهای نمایشی نمیسازد، بلکه رنج را در لایههای کوچک و کنترلشده نگه میدارد. این انتخاب با نوجوانی سازگار است که هنوز ابزار لازم برای فهمیدن و نامگذاری احساساتش را ندارد. بازیگران نقشهای بزرگسال نیز در ساختن جهانی که در آن محبت هست، اما حضورِ بهموقع و کافی کمتر دیده میشود، سهم دارند.
پدربزرگ و مادربزرگ، بهخصوص، تصویری یکدست از پناه یا بیتفاوتی نیستند؛ رابطهٔ توبیاس با آنان با گرمی و محدودیت توأمان شکل میگیرد. بااینهمه، فیلم در پرداخت انگیزههای درونی توبیاس همیشه به اندازهٔ بازیگرش دقیق نیست. اتکای زیاد به رفتارهای خاموش گاه میان ابهام هنری و کمبود توضیح مرزی باریک ایجاد میکند.
« لحن سرد و بیپیرایهٔ اثر با موضوع آن تناسب دارد. »
قوتها و کاستیها
تماشاگر میتواند تنهایی او را حس کند، اما همیشه به همان اندازه نمیتواند مسیر دقیقِ اندیشهها و انتخابهایش را دنبال کند. از سوی دیگر، چرخش داستان بهسوی خودآزاری و روابط تحقیرآمیز چنان سنگین است که برخی پیوندهای میان مرحلههای مختلف تحول شخصیت میتوانستند با ظرافت بیشتری گسترش یابند.
این ضعفها، اثر را بیاعتبار نمیکنند، اما از انسجام کامل آن میکاهند. جمعبندی «B.O.Y.: Bruises of Yesterday» درامی دانمارکی دربارهٔ نوجوانی است که بیش از هر چیز به دیدهشدن و پذیرفتهشدن نیاز دارد، اما در فقدان حمایت عاطفی، دردش را علیه خود به کار میگیرد. فیلم در بازی مرکزی، فضای سرد و پرهیز از احساسگرایی تصنعی موفق است و با صراحتی نگرانکننده، تنهایی و خودآزاری را به بخشی از تجربهٔ زیستهٔ توبیاس تبدیل میکند.
در مقابل، ریتم کند آغازین، سکوتی که گاهی فهم شخصیت را دشوار میسازد و گذار ناگهانی به بخشهای تیرهتر، از کاستیهای آناند. با وجود این نابرابریها، اثر در پایان بیش از آنکه دربارهٔ یک بحران منفرد باشد، دربارهٔ مسئولیتِ دیدن و تنها نگذاشتن نوجوانی است که نمیتواند رنج خود را بهروشنی بیان کند.
فیلم راهحلی ساده عرضه نمیکند و همین امتناع از پاسخهای آسان، تلخی آن را ماندگار میسازد. «B.O.Y.» اثری سنگین و گاه ناآرامکننده است؛ اما نیروی اصلیاش در این است که سکوت توبیاس را نه نشانهٔ بیاحساسی، بلکه فریادی میبیند که هنوز زبان پیدا نکرده است.
« این ضعفها، اثر را بیاعتبار نمیکنند، اما از انسجام کامل آن میکاهند. »
ثبت دیدگاه