نقد و بررسی
نقد اَش در برابر شیطان مرده (Ash vs Evil Dead) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت قهرمانی که از قهرمانبودن میگریزد «Ash vs Evil Dead» دنبالهای تلویزیونی بر جهان سینمایی «مردهٔ شیطانی» است که نزدیک به سه دهه پس از ماجراهای پیشین، اَش ویلیامز را دوباره به میدان میآورد؛ مردی سالخوردهتر، اما نه چندان پختهتر، که همچنان میکوشد از مسئولیت و گذشتهاش بگریزد.
بازگشت بروس کمپبل به نقش اَش، قلب تپندهٔ مجموعه است: چهرهای آشنا که حضورش هم پیوندی نوستالژیک با فیلمها برقرار میکند و هم به سریال اجازه میدهد شخصیت را در موقعیتی تازه بیازماید. مجموعه در سه فصل ساخته شده و از سال ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ پخش شده است؛ بااینحال، این نقد بر تجربهٔ تماشای آن تمرکز دارد، نه بر سرانجام روایت.
قهرمانی با نقصهای آشکار اَش قهرمان آرمانی و بینقصی نیست. غرور، خودفریبی و بیمسئولیتی او بارها دردسر میآفریند؛ اما درست همین کاستیهاست که شخصیت را از یک ماشین کشتارِ صرف جدا میکند. او میتواند در لحظهای ترسناک، با ژستی قهرمانانه وارد صحنه شود و اندکی بعد با کنایهای بچگانه یا تصمیمی نسنجیده، وجه مضحک خود را آشکار سازد.
سریال ضعفهایش را بهانهای برای پنهانکردن خشونت نمیکند؛ آنها را به بخشی از موتور کمدی بدل میسازد. بروس کمپبل در این نقش، ترکیبی از اعتمادبهنفس نمایشی و آسیبپذیری ناخواسته را بهخوبی حفظ میکند. اَش میخواهد قهرمان باشد، اما همیشه از پیامدهای قهرمانی سر درمیآورد. این کشمکش، به شخصیت بُعدی فراتر از شوخیهای لحظهای میدهد: او با دشمنی بیرونی میجنگد، ولی همزمان باید با نسخهٔ خودخواه و گریزان خویش نیز کنار بیاید.
« قهرمانی با نقصهای آشکار اَش قهرمان آرمانی و بینقصی نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کمدی سیاه در کنار وحشت جسمانی هویت اصلی مجموعه از برخورد دو لحن ناهمگون شکل میگیرد: وحشتِ خونین و کمدیِ بیپروا. صحنههای درگیری گاه چنان اغراقآمیز و آشفتهاند که بهجای ایجاد ترس خالص، خندهای عصبی برمیانگیزند. این تضاد، اتفاقی یا تزئینی نیست؛ یکی از قواعد جهان سریال است. خطر واقعی است، اما شخصیتها در میانهٔ آن نیز فرصت طعنهزدن، لافزدن یا خرابکردن اوضاع را پیدا میکنند.
طنز اَش از فاصلهٔ میان تصویری که از خود دارد و واقعیتی که مخاطب میبیند نیرو میگیرد. او خود را اسطورهای شکستناپذیر میپندارد، حال آنکه بدن و رفتارش پیوسته او را رسوا میکنند. این شوخیها در بهترین لحظات، نه وقفهای در داستان، بلکه راهی برای نشاندادن سازوکار روانی او هستند: خنده سپری است در برابر ترس و خاطره.
البته این شگرد چنان پرتکرار میشود که گاهی تازگیاش را از دست میدهد؛ بهویژه برای بینندهای که از آغاز با لحن گستاخانهٔ مجموعه ارتباط نگرفته باشد. گروه همراهان و معنای رفاقت اگر اَش بهتنهایی میتوانست مجموعه را به نمایش یک قهرمان خودشیفته تبدیل کند، همراهانش جهان آن را گسترش میدهند.
پابلو و کلی صرفاً تماشاگر ماجراجوییهای اَش نیستند؛ هرکدام در ساختن گروهی که با خطر روبهرو میشود سهم دارند. پابلو با وفاداری و حساسیتش نقطهٔ مقابل بیاعتناییِ نمایشی اَش است و کلی با سرسختی و استقلال خود، تعادل دیگری در گروه پدید میآورد. رابطهٔ میان آنها به سریال گرما میدهد؛ گرمایی که در کنار خونریزی، اهمیت بیشتری پیدا میکند.
« صحنههای درگیری گاه چنان اغراقآمیز و آشفتهاند که بهجای ایجاد ترس خالص، خندهای عصبی برمیانگیزند. »
شخصیتها و اجرا
جذابیت این گروه در آن است که وفاداریشان به معنای بینقصبودن روابط نیست. اختلاف، ترس و رنجش در میانشان حضور دارد، اما همکاری ناگزیرشان بهتدریج نوعی خانوادهٔ انتخابی میسازد. در نتیجه، ماجرا تنها دربارهٔ شکار موجودات اهریمنی نیست؛ دربارهٔ آدمهایی نیز هست که در دل آشوب، به یکدیگر تکیه میکنند.
این وجه عاطفی، هرچند زیر سایهٔ شوخی و اکشن میماند، مانع میشود سریال به مجموعهای از زدوخوردهای بیپیوند فروکاسته شود. روایت اپیزودیک و شگفتیهای پیدرپی ساختار هر قسمت میل دارد وضعیت را بهسرعت دگرگون کند: تهدید تازهای ظاهر میشود، نقشهای از کنترل خارج میشود و گروه ناچار است راهی غیرمنتظره برای ادامه پیدا کند.
این ریتم، حس پیشبینیناپذیری میآفریند و همان لذت کشفِ «این بار چه اتفاقی میافتد؟» را به مخاطب میدهد. سریال در بهرهگیری از دگردیسیهای ناگهانی و موقعیتهای نامعقول، جسارت دارد و معمولاً خود را به راهحلهای محتاطانه محدود نمیکند. بااینحال، شگفتیِ پیدرپی همیشه معادل پیشرفت دراماتیک نیست.
گاهی شلوغی رخدادها فرصت نمیدهد پیامدهای عاطفی یک اتفاق بهاندازهٔ کافی رسوب کنند. داستان بهسرعت به حادثهٔ بعدی میجهد و تماشاگر ممکن است احساس کند که مجموعه بیشتر از آنکه چیزی را پرورش دهد، پیوسته بر شدت و تعداد اتفاقها میافزاید. این ضعف بهخصوص زمانی آشکار میشود که اکشن، طنز و وحشت همزمان برای جلب توجه رقابت میکنند.
« جذابیت این گروه در آن است که وفاداریشان به معنای بینقصبودن روابط نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خشونت، طراحی چهره و جهان دیداری خونوخونریزی در «Ash vs Evil Dead» فقط نشانهای از شدت خطر نیست؛ بخشی از زبان بصری و کمدی آن است. اغراق در برخوردها و واکنشها، جهان سریال را از وحشت واقعگرا جدا میکند و به آن حالوهوایی عامدانه نامعقول میبخشد. گاهی اثرگذاری صحنه نه از ترسِ آنچه دیده میشود، بلکه از بیپروایی در نمایش آن میآید.
این انتخاب برای دوستداران وحشتِ پرتحرک و بیتکلف جذاب است، اما ممکن است برای کسانی که تعلیق تدریجی یا ظرافت تصویری میخواهند، فرساینده باشد. کیفیت گریم و لباس نیز یکدست نیست. در بعضی لحظات، طراحی موجودات و چهرهها بهاندازهٔ کافی باورپذیر یا پرداختشده به نظر نمیرسد؛ بهویژه وقتی قاب از مخاطب میخواهد روی جزئیات مکث کند.
ناهمواری ظاهری گاه با روحیهٔ عامدانهٔ اغراقآمیز سریال هماهنگ است، اما همیشه نمیتوان آن را انتخابی سبکشناختی دانست. در نتیجه، میان صحنههایی که بهسبب خلاقیت و انرژیشان بهیاد میمانند و لحظاتی که ارزانساخت به نظر میرسند، فاصله وجود دارد. ریتم، تکرار و مخاطب مناسب مجموعه بیش از آنکه به ترس آرام و فزاینده تکیه کند، بر سرعت، شوخی و آشوب بنا شده است.
این ریتم برای تماشای پیاپی جذابیت دارد، زیرا هر قسمت وعدهٔ موقعیتی تازه میدهد؛ اما همین شتاب میتواند به خستگی بینجامد. تکرار لافزنیهای اَش، کنایههای او و پاسخهای مشابه به خطر، برای طرفداران بخشی از لذت آشناست، ولی برای دیگران ممکن است نشانهٔ محدودشدن دامنهٔ طنز باشد. همینطور حجم بالای خشونت و تحریک بصری، گاهی اجازه نمیدهد داستان مکث کند یا شخصیتها را در سکوتی معنادار نشان دهد.
« گاهی اثرگذاری صحنه نه از ترسِ آنچه دیده میشود، بلکه از بیپروایی در نمایش آن میآید. »
قوتها و کاستیها
اگر مخاطب از ابتدا با ترکیب کمدی سیاه، وحشت بدنی و قهرمانِ خودبزرگبین همراه شود، این شلوغی به امتیاز اثر بدل میشود؛ در غیر این صورت، احتمال دارد آن را بیوقفه و بیشازحد پرهیاهو بیابد. جمعبندی «Ash vs Evil Dead» با تکیه بر حضور کاریزماتیک بروس کمپبل، شخصیت اَش را به مرکز تجربهای پرجنبوجوش و بیپروا تبدیل میکند.
سریال در آمیختن شوخیهای گزنده با خشونت اغراقآمیز، و در ساختن گروهی که از دل ترس به رفاقت میرسد، بیشترین نیروی خود را نشان میدهد. پابلو و کلی نیز کمک میکنند ماجرا فقط به نمایش خودنماییهای اَش محدود نماند. در مقابل، تکرار بعضی شوخیها، نابرابری گریم و لباسها، و انباشت گاهوبیگاهِ حادثه و خونریزی از ظرافت روایت میکاهد.
بااینهمه، این ناهمواریها بخشی از تجربهٔ اثری است که بیش از صیقل بینقص، به انرژی، بیپروایی و سرگرمیِ آشفته وفادار میماند. برای مخاطبی که از وحشتِ آمیخته با کمدی سیاه و قهرمانی پرنقص لذت میبرد، بازگشت اَش ویلیامز تجربهای سرزنده و متمایز است؛ تجربهای که بهتر است با پذیرش کامل لحن اغراقآمیزش تماشا شود.
« پابلو و کلی نیز کمک میکنند ماجرا فقط به نمایش خودنماییهای اَش محدود نماند. »
ثبت دیدگاه