نقد و بررسی
نقد افسانههای آرتدال (Arthdal Chronicles) | 2019
«Arthdal Chronicles» تلاشی بلندپروازانه برای ساخت حماسهای فانتزی درباره زایش تمدن، قدرت و اسطوره است؛ اثری که از همان ابتدا میخواهد جهانی مستقل و پرجزئیات بنا کند. حاصل، مجموعهای گاه چشمگیر و گاه ناهموار است: جاهطلبیاش انکارناپذیر، اما مسیر روایتش همیشه به اندازه جهانش پرکشش نیست. این نقد بدون افشای گرههای اصلی داستان، به قوتها و کاستیهای این تجربه میپردازد.
وعده ژانری؛ حماسهای در آستانه تاریخ «Arthdal Chronicles» از الگوی آشنای
فانتزیِ مبتنی بر پادشاهیهای قرونوسطایی فاصله میگیرد و به سراغ دوران اسطورهایِ پیش از شکلگیری دولتها میرود؛ دورهای که در آن مناسبات قبیلهای، باورهای آیینی و رقابت بر سر منابع هنوز از هم جدا نشدهاند. جهان داستان نه بازسازی تاریخیِ یک تمدن واقعی، بلکه سرزمینی خیالی با منطق و افسانههای خاص خود است. همین انتخاب به سریال فرصت میدهد درباره لحظهای خیالپردازی کند که زور، آیین و سیاست هنوز در حال تبدیل شدن به ساختارهای پایدارند. در مرکز این وعده، پرسشی فراتر از نبرد برای تاجوتخت قرار دارد: تمدن چگونه ساخته میشود و چه کسانی هزینه ساخته شدن آن را میپردازند؟ سریال مناسبات قدرت را فقط در کاخها و میان فرمانروایان دنبال نمیکند؛ شکاف میان گروههای گوناگون، تفاوت دسترسی به دانش و فناوری، و جایگاه مردمانی که بیرون از نظم مسلط قرار گرفتهاند، بخشی از تصویر بزرگتر آن است. این بُعد اجتماعی به اثر امکان میدهد از حماسهای صرفاً پرزرقوبرق فراتر برود. «در این سرزمین، اسطوره فقط قصهای از گذشته نیست؛ ابزاری است برای ساختن آینده و مشروعیت بخشیدن به قدرت.» بااینحال، قرار دادن چنین پرسشهایی در دل یک فانتزی پرشخصیت، مسئولیتی سنگین بر دوش روایت میگذارد. مجموعه باید هم جهانش را توضیح دهد، هم شخصیتهایش را معرفی کند و هم نیروی دراماتیکی بسازد که مخاطب را از میان اصطلاحات و مناسبات تازه عبور دهد. «Arthdal Chronicles» در این کار گاهی موفق است و گاهی آنقدر به معرفی اجزای جهان مشغول میشود که شورِ ماجراجویی زیر انبوه اطلاعات کمرنگ میماند.
روایت و ریتم؛ گستردگی به بهای روانی یکی از ویژگیهای اصلی روایت، پراکندگی
سنجیده اما دشوار آن است. داستان میان گروهها، منافع و چشماندازهای متفاوت حرکت میکند و از مخاطب انتظار دارد روابط میان آنها را بهتدریج کنار هم بگذارد. این ساختار در بهترین لحظهها حس تماشای رویدادی تاریخی را ایجاد میکند؛ رخدادی که هیچ شخصیت واحدی بهتنهایی مالک آن نیست. اما در لحظههای کماثرتر، تغییر مکرر مسیر و انباشت اطلاعات، رشته عاطفی روایت را سست میکند. ریتم سریال یکنواخت نیست. بخشهایی با گفتوگوهای سیاسی و بازیهای قدرت پیش میروند و به مخاطب فرصت میدهند انگیزهها را سبکوسنگین کند؛ بخشهایی دیگر با خشونت و حادثه میکوشند انرژی ناگهانی به قصه تزریق کنند. این جابهجایی گاه کارآمد است، اما طولانی شدن بعضی صحنهها و تأکید بیش از اندازه بر لحظات نمایشی باعث میشود کشش داستانی نوسان داشته باشد. بهویژه در آغاز، حجم معرفیها ممکن است پیش از آنکه مخاطب به شخصیتها دل ببندد، او را درگیر نقشه و پیشینه کند. پیچیدگی جهان بهخودیخود مشکل نیست؛ مسئله این است که پیچیدگی باید به تجربهای روشن و زنده تبدیل شود. سریال گاهی اطلاعات را از راه تعارضهای ملموس منتقل میکند: کسی چیزی میخواهد، مانعی در برابرش قرار میگیرد و پیامد انتخابش به گروهی دیگر میرسد. اما گاهی دیالوگها بیشتر نقش دفترچه راهنمای جهان را دارند تا کنش دراماتیک. در چنین لحظههایی، مخاطب نه درون ماجرا، بلکه بیرون آن ایستاده و در حال رمزگشایی از نامها، طبقهبندیها و قواعد است. «جهانی پیچیده زمانی زنده میشود که اطلاعاتش از دل انتخاب و پیامد بیرون بیاید، نه فقط از راه توضیح.»
شخصیتها و اجرا؛ چهرههای متفاوت در یک میدان قدرت شخصیتهای اصلی از
موقعیتهای اجتماعی و اخلاقی یکسانی نمیآیند و همین تفاوت، امکان شکلگیری چند زاویه دید را فراهم میکند. برخی درون ساختار سیاسی رشد کردهاند و زبان قدرت را آموختهاند؛ برخی دیگر با نظمی روبهرو میشوند که پیش از ورودشان به جهان، درباره ارزش و جایگاهشان تصمیم گرفته است. تقابل این تجربهها سبب میشود «Arthdal Chronicles» صرفاً داستان قهرمانانی برای نجات جهان نباشد، بلکه درباره شیوههای گوناگون زیستن زیر سایه یک نظم نابرابر نیز حرف بزند. بازیگران در شخصیتپردازی مجموعه سهم مهمی دارند. جانگ دونگگون در نقش تاگون، حضور و وقاری دارد که با جاهطلبی و محاسبهگری شخصیت سازگار است؛ او میتواند حتی در سکوت، حس خطری کنترلشده را منتقل کند. کیم اوکبین نیز به تهآلها بُعدی فراتر از نقش یک مهره سیاسی میدهد و او را شخصیتی با اراده و هوش مستقل میسازد. این دو اجرا به فضای سیاسی سریال وزن میبخشند و رقابت را از سطح شعار به سطح رفتار و نگاه نزدیک میکنند. سونگ جونگکی و کیم جیوون در سوی دیگر، بر وجه انسانیتر و عاطفیتر قصه تأکید میکنند. اجرای جونگکی میان آسیبپذیری و سرسختی حرکت میکند و برای شخصیتی که در موقعیتی نامتعارف قرار دارد، پایهای قابلقبول میسازد. کیم جیوون نیز به تانیا آرامش و تمرکزی میبخشد که با اهمیت تدریجی او در جهان داستان تناسب دارد. بااینحال، رابطهها همیشه بهاندازه ظرفیت بالقوهشان عمق نمیگیرند؛ بعضی پیوندهای احساسی بیشتر بهعنوان وعدهای برای آینده باقی میمانند تا تجربهای کامل در لحظه. شمار زیاد شخصیتها به سریال امکان میدهد جامعهای چندلایه بسازد، اما همزمان بخشی از آنها را در حاشیه نگه میدارد. گاهی یک چهره فرعی فقط برای پیش بردن تصمیم شخصیت مهمتری ظاهر میشود و فرصت چندانی برای داشتن انگیزهای مستقل پیدا نمیکند. این نابرابری در پرداخت، بهخصوص وقتی روایت میان چند کانون جابهجا میشود، آشکار است. نتیجه این است که بعضی شخصیتها در ذهن میمانند، اما برخی دیگر بیشتر به نامهایی در نقشه پیچیده مجموعه تبدیل میشوند.
فضا و فرم؛ شکوه بصری با ناهمواریهای آشکار از نظر طراحی جهان، «Arthdal
Chronicles» میکوشد برای هر گروه و قلمرو هویت دیداری جداگانهای بسازد. پوششها، آیینها، ابزارها و شیوه زیست، نشانههایی از تفاوت فرهنگی و جایگاه اجتماعیاند. شهر مرکزی و محیطهای طبیعیِ پیرامون آن نیز دو تصور متفاوت از زندگی را کنار هم قرار میدهند: یکی نظمی متمرکز و در حال گسترش، دیگری جهانی که پیوندش با طبیعت و اجتماع کوچکتر پررنگتر است. این تضاد از نقاط قوت طراحی مجموعه است، زیرا جهان را به پسزمینهای خنثی تقلیل نمیدهد. در قاببندی و حرکت دوربین، سریال بارها به وسعت جغرافیایی و مقیاس جمعیت تکیه میکند. نماهای باز قرار است حس قدم گذاشتن در سرزمینی ناشناخته را منتقل کنند و در برخی لحظهها نیز چنین اثری دارند. اما استفاده از جلوههای رایانهای همیشه همسطح با جاهطلبی طراحی نیست. بعضی نماها از نظر عمق و بافت، مصنوعی به نظر میرسند و فاصله میان دکورهای ملموس و تصاویر دیجیتال ناگهان آشکار میشود. این ناهماهنگی بهویژه در صحنههایی که قرار است عظمت محیط را برجسته کنند، از نیروی خیالپردازی میکاهد. «ظاهر یک جهان فانتزی فقط به وسعت نماها وابسته نیست؛ بافت و انسجام تصویر است که آن را باورپذیر میکند.» خشونت در این مجموعه بیشتر از آنکه تزئینی باشد، با مناسبات قدرت و بقا پیوند دارد. نبردها و تنشهای جسمانی نشان میدهند که نظم سیاسی چگونه بر بدن آدمها نوشته میشود و چه کسانی در برابر آن بیدفاعاند. در کنار تصویر، موسیقی و صدا نیز به دنبال ساختن لحنی حماسیاند؛ لحنی که گاهی به صحنهها وقار میدهد و گاهی به سبب تأکید مداوم بر عظمت، احساسات را بیش از حد هدایت میکند. در مجموع، فرم دیداری و شنیداری اثر بلندپروازانه است، اما کیفیت اجرایی آن در همه لحظهها به یک اندازه پرداختشده نیست. سیاست، اسطوره و سایه آشنایی مقایسه «Arthdal Chronicles» با حماسههای فانتزیِ مشهور اجتنابناپذیر است؛ نه فقط بهسبب وسعت جهان یا حضور قبایل و رقابتهای سیاسی، بلکه بهخاطر استفاده از نقشه، نبرد، پیشگویی و بازی قدرت. این شباهتها در نگاه نخست میتوانند انتظاراتی نادرست ایجاد کنند، زیرا مجموعه قرار نیست صرفاً نسخهای کرهای از یک الگوی خارجی باشد. ریشه فرهنگی و عاطفی آن در ملودرام و روایتهای کرهای باقی میماند و بر خانواده، تعلق، رنج و رابطههای شخصی تأکید دارد. آنچه اثر را از مقایسههای سطحی جدا میکند، تلاشش برای پیوند زدن اسطوره به سیاست روزمره جهان داستان است. پیشگوییها صرفاً وعده رویدادهای خارقالعاده نیستند؛ آنها به زبان تفسیر و بسیج اجتماعی بدل میشوند. باور جمعی میتواند به فرمانروا مشروعیت بدهد، مخالفی را تهدید جلوه دهد یا امیدی تازه در میان فرودستان پدید آورد. این ظرفیت، مجموعه را به تأملی درباره قدرت روایتها نزدیک میکند: هر جامعه برای توضیح منشأ خود قصهای میسازد و سپس با همان قصه، مرزهای خود را حفظ میکند. باوجود این ظرفیت، اثر همیشه در پرداخت این لایهها به همان اندازه که در طرحشان جسور است، دقیق عمل نمیکند. برخی ایدهها با سرعت مطرح میشوند، اما فرصت کافی برای پیچیده شدن نمییابند؛ برخی دیگر زیر بار حرکت حماسی و نیاز به پیشبرد داستان کمرنگ میشوند. از همین رو، جاهطلبی فکری «Arthdal Chronicles» محسوس است، اما دستاوردش در همه محورهای اجتماعی و سیاسی همسنگ وعده اولیه نیست. مجموعه بیشتر بهعنوان جهانی با پرسشهای جذاب عمل میکند تا پاسخی بینقص برای آنها.
قوتها و کاستیها؛ نابرابری در دل جاهطلبی مهمترین امتیاز سریال، وسعت تخیل
و جسارت در انتخاب موضوع است. کمتر اثری در قالب یک مجموعه تلویزیونی کرهای تا این اندازه آشکارا برای ساختن تاریخ خیالی، زبان بصری و نظم اجتماعی مستقل سرمایهگذاری میکند. این جاهطلبی به طراحی گروهها، تضادهای طبقاتی و محورهای قدرت انرژی میدهد. همچنین حضور بازیگرانی با شخصیتپردازی متمایز کمک میکند بخشهایی از داستان، با وجود انبوه اطلاعات، همچنان بر کشمکشهای انسانی تکیه داشته باشند. در سوی دیگر، کنترل روایت در برابر گستردگی جهان گاهی از دست میرود. معرفی چهرهها و مناسبات ممکن است بیش از حد متراکم شود؛ صحنههای طولانی گاهی به جای افزایش تعلیق، مکثی ناخواسته در مسیر ایجاد میکنند؛ و جلوههای بصری در بعضی بخشها با کیفیت طراحی هنری همتراز نیستند. افزون بر این، نوسان میان لحن اسطورهای، سیاسی و عاشقانه همیشه نرم و طبیعی نیست. هنگامی که این لحنها در خدمت یک تعارض واحد قرار میگیرند، مجموعه جان میگیرد؛ وقتی از هم جدا میشوند، اثر گسسته به نظر میرسد. کاستیها اما به معنای بیثمر بودن تجربه نیستند. «Arthdal Chronicles» از آن آثاری است که ارزشش بیشتر در مسیر ساختن یک جهان و ظرفیتهای آن دیده میشود تا در صیقلی بودن تکتک اجزایش. حتی لحظههایی که اجرا یا ریتم لغزش دارد، ایدههای محوری همچنان قابلتوجهاند: پیدایش سلسلهمراتب، بدل شدن باور به ابزار حکومت، و دشواری حفظ هویت فردی در جهانی که میخواهد همه را در طبقهای از پیش تعیینشده جای دهد. «این حماسه در بهترین لحظههایش نه درباره پیروزی یک قهرمان، بلکه درباره ساخته شدن نظمی است که قهرمانان را به وجود میآورد.» جایگاه اثر و مخاطب هدف «Arthdal Chronicles» برای مخاطبی مناسبتر است که از فانتزیِ جهانساز لذت میبرد و با روایتهای چندشاخه، نامهای تازه و شروعی آهسته کنار میآید. تماشاگرانی که در پی پیشرفت سریع قصه یا رابطه عاطفی متمرکزند، ممکن است از مقدمهچینی و پراکندگی مسیرها خسته شوند. در مقابل، کسانی که دوست دارند قواعد یک تمدن خیالی را بهتدریج کشف کنند و میان سیاست، اسطوره و زیست روزمره پیوند ببینند، احتمالاً با اثر ارتباط بیشتری برقرار خواهند کرد. برای تماشای آن نیز بهتر است انتظار یک حماسه کاملاً بینقص یا اثری که تنها بر نبردهای پرخرج تکیه دارد کنار گذاشته شود. جذابیت مجموعه در ترکیب نابرابر اجزای آن است: ایدهای بزرگ، شخصیتهایی با تواناییهای اجرایی متفاوت، لحظههایی از جهانسازی مؤثر و بخشهایی که زیر بار توضیح و جلوههای ناهماهنگ فرومیمانند. این نابرابری ممکن است مخاطبی را که یکپارچگی بیوقفه میخواهد پس بزند، اما برای تماشاگر علاقهمند به آزمونوخطا و جاهطلبی، بخشی از هویت اثر است. جمعبندی «Arthdal Chronicles» حماسهای پرادعا درباره تولد تمدن و بهای نظم اجتماعی است؛ اثری که میخواهد جهان خود را از پایه بسازد، نه آنکه صرفاً قهرمانی را در دکورهایی بزرگ به حرکت درآورد. دستاوردش در طراحی ایدهها، ساخت تضادهای فرهنگی و جذب بازیگرانی تواناست، اما ریتم نامتوازن، انباشت اطلاعات و جلوههای بصری ناهمسان مانع میشوند که این ظرفیت در همه لحظهها به تجربهای روان و فراگیر بدل شود. در نهایت، ارزش سریال نه در شباهت یا تفاوتش با حماسههای دیگر، بلکه در تلاشش برای پیوند دادن افسانه، سیاست و تجربه انسانی قرار دارد. این تلاش همیشه به نتیجهای کامل نمیرسد، اما به اثر هویتی قابلتشخیص میدهد. «Arthdal Chronicles» حماسهای ناصاف اما کنجکاویبرانگیز است؛ جهانی که حتی وقتی لغزش دارد، با پرسشهایی درباره قدرت، تعلق و معنای تمدن ذهن را درگیر نگه میدارد.



ثبت دیدگاه