نقد و بررسی
نقد Art of Falling in Love | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای بر مدار اعتماد و ترس «هنرِ عاشقشدن» فیلمی عاشقانه و تلویزیونی است که از موقعیتی آشنا آغاز میکند: ونسا، هنرمندی پرشور، مأمور میشود دیواری را در بخش تازهساز بیمارستانی نقاشی کند و در جریان این کار به نیت، معمار پروژه، دل میبندد. اما پیوند عاطفی تازه برای او فقط فرصتی برای تجربهٔ عشق نیست؛ آزمونی است برای مواجهه با زخمی قدیمی و فهرستی از آرزوها که معنایی فراتر از سرگرمی دارد.
فیلم از همین ایده، تعارضی ساده اما مؤثر میسازد: آیا نزدیکی به دیگری ارزش خطرِ دوباره آسیبدیدن را دارد؟ این پرسش، هرچند در بستری آشنا و کمپیچیدگی روایت میشود، به اثر لحنی انسانی میدهد. فهرست آرزوها در ظاهر میتواند وسیلهای برای شوخی، ماجراجویی و پیشبردن رابطه باشد؛ اما در لایهٔ زیرین، یادآور این است که آدمها گاه برای تابآوردن فقدان، آینده را به مجموعهای از هدفهای کوچک و قابلکنترل تبدیل میکنند.
فیلم به جای آنکه از این سازوکار تصویری کاملاً تلخ بسازد، آن را در قالبی روشن و خوشاقلیم عرضه میکند؛ انتخابی که هم با حالوهوای اثر سازگار است و هم گاهی از عمق عاطفی بالقوهٔ داستان میکاهد. نقاشی بهمثابه زبان احساس دیوارنگارهٔ بیمارستان تنها بهانهای برای آشنایی دو شخصیت نیست.
« فیلم از همین ایده، تعارضی ساده اما مؤثر میسازد: آیا نزدیکی به دیگری ارزش خطرِ دوباره آسیبدیدن را دارد؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نقاشی در این داستان کارکرد نمادین نیز دارد: هنرمند با رنگ و تصویر میکوشد به فضایی نهادی و سرد، گرما و زندگی ببخشد. بیمارستان جایی است که رنج، انتظار و آسیبپذیری در آن حضور دائمی دارند؛ بنابراین انتخاب آن برای قصهای دربارهٔ ترس از ترکشدن، معنایی طبیعی پیدا میکند. هنر، در اینجا، نه نیرویی جادویی برای حل همهٔ مشکلات، بلکه راهی برای نزدیکشدن به احساساتی است که بیان مستقیمشان دشوار است.
بااینحال، فیلم این ظرفیت استعاری را بیش از آنکه بپرورد، بهعنوان زمینهای خوشایند به کار میگیرد. رابطهٔ میان نقاشی و تحول درونی ونسا میتوانست دقیقتر و پیوستهتر شکل بگیرد؛ برای نمونه، میشد روند خلق اثر هنری بازتاب روشنتری از تغییر نگاه او به گذشته و آینده باشد. در نسخهٔ موجود، این پیوند بیشتر در فضای کلی داستان حس میشود تا آنکه به محور روایی کاملاً پرداختشدهای بدل شود.
با وجود این، حضور هنر به قصه هویتی ملایم میدهد و آن را از یک ملاقات عاشقانهٔ صرف، اندکی فراتر میبرد. ونسا و گرمای بازی اصلی کیمبرلی سو موری در نقش ونسا مهمترین تکیهگاه فیلم است. بازی او گرم و صمیمی است و به شخصیت، سرزندگی و نوعی بیپیرایگی دوستداشتنی میبخشد. ونسا میتواند هم مشتاق تجربههای تازه باشد و هم در برابر صمیمیت عقب بکشد؛ این دوگانگی در اجرای موری به اندازهای روشن است که مخاطب، حتی وقتی فیلمنامه شخصیت را با جزئیات کافی نمیکاود، مسیر عاطفی او را دنبال میکند.
« بااینحال، فیلم این ظرفیت استعاری را بیش از آنکه بپرورد، بهعنوان زمینهای خوشایند به کار میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
انرژی بازیگر همچنین به لحظههای طنز کمک میکند و مانع میشود لحن فیلم به احساساتیگریِ یکدست فروغلتد. فهرست آرزوهای ونسا نیز در دستان او از یک تمهید داستانی ساده فراتر میرود. گاهی این فهرست سویهای بازیگوشانه پیدا میکند و گاهی ردّ اندوهی را در خود دارد که شخصیت هنوز آمادهٔ روبهروشدن کامل با آن نیست.
همین رفتوآمد میان سبکی و آسیبپذیری، به نقش جذابیت میدهد. فیلم البته فرصت کافی برای ساختن لایههای پیچیدهتر شخصیت فراهم نمیکند، اما حضور موری این کمبود را تا حدی جبران میکند و باعث میشود ونسا بیش از آنکه صرفاً قهرمان قالبی یک عاشقانه باشد، انسانی قابلهمدلی به نظر برسد. نیت و نابرابری در جذابیت شخصیتها در سوی دیگر رابطه، نیت قرار دارد؛ معماری که حضورش موتور اصلی کشش عاشقانهٔ داستان است.
جاش دین از نظر ظاهری با تصویری که فیلم از معشوقی دلپذیر و خوشرفتار میسازد همخوانی دارد، اما شخصیتپردازی و بازی او به اندازهٔ ونسا گرم و پرتحرک نیست. در نتیجه، رابطه گاه نامتوازن به نظر میرسد: مخاطب بیش از آنکه از پیچیدگی یا فردیت نیت مجذوب شود، از واکنشهای ونسا و امیدی که به این رابطه میبندد پیروی میکند.
« انرژی بازیگر همچنین به لحظههای طنز کمک میکند و مانع میشود لحن فیلم به احساساتیگریِ یکدست فروغلتد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این فاصله، لزوماً به معنای شکست کامل خط عاشقانه نیست؛ قالب فیلم بر دلنشینی و سازگاری تکیه دارد، نه بر کشمکشهای دشوار یا شیمی پرتنش. بااینهمه، نیت میتوانست از خواستهها، تردیدها و ویژگیهایی برخوردار باشد که او را از جایگاه «علاقهٔ عاشقانهٔ مناسب» فراتر ببرد. وقتی یکی از دو سوی رابطه بسیار زندهتر از دیگری تصویر میشود، باورپذیریِ صمیمیت مشترک نیز تا اندازهای آسیب میبیند.
همین نکته توضیح میدهد که چرا قصه در بعضی لحظات بیشتر به احساس ونسا متکی است تا به رابطهای که هر دو شخصیت به یک اندازه ساخته باشند. فیلمنامه میان شیرینی و شتاب فیلمنامه بر پایهٔ عناصر آشنای ملودرام عاشقانه بنا شده است: دیداری خوشاقلیم، نزدیکی تدریجی، راز عاطفی و این پرسش که آیا اعتماد میتواند بر ترس غلبه کند.
آشناییِ این الگوها برای مخاطبی که چنین فیلمهایی را دوست دارد، مانعی جدی نیست؛ حتی میتواند بخشی از لذت تماشا باشد. اثر از شوخیهای سبک و موقعیتهای ساده بهره میگیرد تا فضا را نرم نگه دارد و از سنگینی بیش از اندازهٔ گذشتهٔ ونسا بکاهد. مشکل آنجاست که برخی گرههای احساسی بیش از حد سریع یا آسان پیش میروند.
« مشکل آنجاست که برخی گرههای احساسی بیش از حد سریع یا آسان پیش میروند. »
قوتها و کاستیها
راز مرکزی داستان ظرفیت آن را دارد که به تعارضی واقعی میان خودمحافظتی و صمیمیت تبدیل شود، اما فیلمنامه گاه به جای کندوکاو در پیامدهای روانی آن، به مسیرهای آشنا و راهحلهای آماده پناه میبرد. شخصیتهای فرعی نیز میتوانند به جهان فیلم رنگ بدهند، اما حضورشان همیشه به اندازهای نیست که اثر از آنها بهرهٔ کامل ببرد.
کلی بیشاپ، از جمله چهرههایی است که حضورش میتواند توجهبرانگیز باشد، ولی فیلم چندان فرصت نمیدهد نقش او به یکی از محورهای پررنگتر روایت تبدیل شود. طنز، لحن و پایانبندی طنز فیلم لطیف و کمادعاست؛ از همان نوعی که بیشتر لبخند میآورد تا خندهٔ بلند. این لحظهها در کنار فضای دلنشین شهر و محیط کار، به اثر ضرباهنگی سبک میدهند و برای بینندهای که به دنبال تجربهای آسوده است، مناسباند.
فیلم میداند قرار نیست جهان تلخی بسازد؛ حتی وقتی به فقدان و هراس از تنهایی نزدیک میشود، آنها را در چارچوبی امیدوارانه نگه میدارد. این انتخاب در پایانبندی آشکارتر میشود. مسیر کلی روایت نوید فرجامی خوش و عاطفی میدهد، اما شیوهٔ رسیدن به آن ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه شیرین، اغراقآمیز یا آبکی باشد.
« طنز، لحن و پایانبندی طنز فیلم لطیف و کمادعاست؛ از همان نوعی که بیشتر لبخند میآورد تا خندهٔ بلند. »
جمعبندی
احساسات در این بخش با تأکیدی پررنگ عرضه میشوند و فیلم ترجیح میدهد به رضایتبخشیِ عاشقانه وفادار بماند، نه به ظرافت یا ابهام. نتیجه، پایانی است که برای دوستداران خیالپردازی رمانتیک میتواند دلپذیر باشد و برای مخاطبانی که از احساساتگراییِ غلیظ پرهیز میکنند، تصنعی جلوه کند. بیآنکه جزئیات آن آشکار شود، میتوان گفت اثر در واپسین گامها بیش از آنکه از پیچیدگی شخصیتها نیرو بگیرد، بر وعدهٔ آرامشبخش خود تکیه میکند.
جمعبندی «هنرِ عاشقشدن» فیلمی کوچک، شیرین و آگاهانه آشناست؛ اثری که بیش از هر چیز با گرمای ونسا، پیام امیدبخش خود و لحظههای بامزهاش کار میکند. فهرست آرزوها و خاطرهٔ دردناک پشت آن، بستری برای پرداختن به اعتماد و ترس از فقدان فراهم میآورند، اما فیلمنامه این امکان را با عمق و انسجامی که میتوانست داشته باشد دنبال نمیکند.
بازی کمجاذبهتر نیت نیز از تعادل رابطه میکاهد، در حالی که پایانِ بسیار احساساتی ممکن است ذائقهٔ بخشی از مخاطبان را پس بزند. بااینحال، اگر انتظار از فیلمی عاشقانه و تلویزیونی، تجربهای سبک و دلگرمکننده باشد، اثر در همین محدوده کامیاب است. فیلم نه در پی برهمزدن قواعد ژانر است و نه ادعای تحلیل پیچیدهٔ عشق دارد؛ ارزشش در سادگی، خوشخلقی و یادآوری این نکته است که گاهی گشودن دل، با وجود خطر آسیب، بخشی از پذیرفتن زندگی است.



ثبت دیدگاه