نقد و بررسی
نقد ارتش (Army) | 1996
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی که بر محور یک قهرمان میچرخد «ارتش» یا «Army» محصول ۱۹۹۶، در ظاهر فیلمی اکشن درباره انتقام است؛ اما نیروی اصلیاش نه در شمار انفجارها و زدوخوردها، بلکه در زنی نهفته است که پس از فروپاشی زندگیاش تصمیم میگیرد تسلیم سوگ نشود. گیتا، با بازی سریدوی، پس از کشتهشدن همسرش آرجون به دست ناگراج، از مسیر متعارف عدالت ناامید میشود و گروهی از جوانان را برای رویارویی با او گرد میآورد.
فیلم از این نقطه، داستان داغداری را به ماجرایی درباره اراده، خشم و هزینههای عدالتخواهی تبدیل میکند. بااینحال، اثر در ساختن تعادلی میان این محور عاطفی و قالب پرهیاهوی فیلمهای تجاری آن دوران چندان کامیاب نیست. «ارتش» بارها بهسوی یک درام جدی درباره زنی تنها حرکت میکند، اما سپس با ترانه، کمدی و خردهداستانهایی پراکنده از مسیر اصلیاش فاصله میگیرد.
حاصل، فیلمی است که لحظههای درخشان دارد، اما یکدستی لازم را برای بدلشدن به روایتی ماندگار به دست نمیآورد. سریدوی؛ مرکز ثقل روایت بازی سریدوی مهمترین امتیاز فیلم است و تقریباً تمام بار احساسی آن را بر دوش میکشد. گیتا شخصیتی است که باید همزمان زخمخورده، مصمم و آسیبپذیر باشد؛ سریدوی این کیفیتهای گاه متعارض را با حضوری پرقدرت کنار هم مینشاند.
اندوه او صرفاً به گریه و سوگواری محدود نمیماند: در سکوت، نگاه و تغییر تدریجی رفتارش نیز احساس میشود که فقدان، شخصیت را از درون دگرگون کرده است. آنچه به بازی او اثر میبخشد، تبدیل خشم به نوعی اقتدار است. گیتا فقط انگیزهای برای حرکت مردان پیرامونش نیست؛ خودش نیروی محرک ماجراست و در لحظههای مواجهه با خطر، مرکز توجه باقی میماند.
« فیلم از این نقطه، داستان داغداری را به ماجرایی درباره اراده، خشم و هزینههای عدالتخواهی تبدیل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این استقلال در چارچوب فیلمی که بخش بزرگی از آن را شخصیتهای مرد و نمایشهای اکشن اشغال میکنند، اهمیت دارد. حتی هنگامی که روایت پراکنده میشود، حضور سریدوی رشتهای میسازد که تماشاگر را به ماجرای اصلی بازمیگرداند. انتقام، عدالت و منطق قصه ایده مرکزی فیلم ظرفیت دراماتیک روشنی دارد: زنی که ابتدا میکوشد از راه قانون به دادخواهی برسد، اما پس از ناکامی، راهی پرخطرتر پیش میگیرد.
این جابهجایی میتواند پرسشی اخلاقی درباره مرز میان عدالت و انتقام طرح کند. آیا مقابله با قدرت فاسد، وقتی نهادهای رسمی از انجام وظیفه بازمیمانند، مشروع است؟ فیلم به این پرسش نزدیک میشود، اما کمتر فرصت مییابد آن را با دقت بپروراند. روایت بیشتر به پیشروی اتفاقها و فراهمکردن موقعیتهای هیجانانگیز علاقه دارد تا بررسی پیامدهای انتخاب گیتا.
ازاینرو، گذار او از سوگ به کنش گاهی سریعتر از آن است که از نظر روانی کاملاً باورپذیر شود. گروه جوانانی هم که به او میپیوندند، بیش از آنکه هر یک مسیر شخصیتی مستقل و کامل داشته باشند، گاه همچون ابزارهایی برای گسترش دامنه ماجرا به نظر میرسند. فیلم میخواهد هم داستان قهرمانی گیتا باشد، هم ماجرای گروهی از مردان جوان؛ این دو خط همیشه بهخوبی در هم تنیده نمیشوند.
گروه جوانان و خردهداستانهای کمرمق همراهان گیتا زمینهای برای نمایش همبستگی و رهایی از گذشته فراهم میکنند، اما شخصیتپردازی آنان به اندازهای نیست که این ایده را بهتمامی به بار بنشاند. برخی از آنان نشانههایی از فردیت دارند، ولی فیلم برای پرداختن به انگیزهها و دگرگونیهایشان وقت کافی نمیگذارد.
« این استقلال در چارچوب فیلمی که بخش بزرگی از آن را شخصیتهای مرد و نمایشهای اکشن اشغال میکنند، اهمیت دارد. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، تماشاگر ممکن است بیش از آنکه با سرنوشت اعضای گروه درگیر شود، منتظر بازگشت روایت به گیتا و ناگراج بماند. خردهداستانهای عاشقانه نیز در همین بخش قرار میگیرند. این خطوط قرار است به جهان جوانتر و سبکتر فیلم جان بدهند، اما غالباً از تنش اصلی جدا میمانند و به آن عمق چندانی نمیافزایند.
مشکل، حضور عناصر عاشقانه بهخودیخود نیست؛ مسئله آن است که پیوندشان با روایت انتقام کمرنگ میشود. وقتی فیلم میان اندوه سنگین گیتا و شوخیها یا دلمشغولیهای فرعی رفتوآمد میکند، گاه نه تضادی معنادار میسازد و نه ریتمی تازه؛ تنها تمرکز داستان را سست میکند. اکشن و اوجهای پرهیجان فیلم در صحنههای اکشن، بهویژه در بخشهای پایانی، سرزندگی بیشتری پیدا میکند.
رویاروییها با زبان پرتحرک و اغراقآمیز سینمای تجاری دهه نود ساخته شدهاند و هدفشان بیش از واقعنمایی، ایجاد هیجان و لذت تماشاگر است. در این چارچوب، شدت و نمایشگری صحنهها بخشی از قرارداد فیلم به شمار میروند. گیتا در این موقعیتها حضوری محکم دارد و کنش انتقامی او از سطح یک شعار فراتر میرود و شکل تصویری پیدا میکند.
اما فراوانی زدوخورد و دادوفریاد همیشه به معنای اوجگرفتن درام نیست. بعضی صحنهها بهجای آنکه تنش را مرحلهبهمرحله بالا ببرند، با انباشتن اتفاقهای پرسروصدا میکوشند توجه را حفظ کنند. این انتخاب گاهی مؤثر است، اما در بخشهایی دیگر، جای پرداخت عاطفی را میگیرد. فیلم زمانی بهتر عمل میکند که اکشن از تصمیمها و خطرهای شخصیتها برآید؛ زمانی که صرفاً به انفجار و حرکت تکیه میکند، اثرش زودگذرتر میشود.
« خردهداستانهای عاشقانه نیز در همین بخش قرار میگیرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آهنگها، لحن و ریتم موسیقی فیلم از عناصر بهیادماندنی آن است، اما کیفیت و جایگیری ترانهها یکسان نیست. بعضی قطعات، با انرژی و حالوهوای سینمای عامهپسند آن دوره، به خاطر میمانند و به فیلم رنگوبویی مشخص میدهند. در مقابل، شماری از ترانهها با وضعیت عاطفی یا فضای صحنه هماهنگی کافی ندارند؛ ورودشان میتواند روایت را از سوگ و خطر ناگهان به لحن دیگری ببرد، بیآنکه این تغییر به انسجام اثر کمک کند.
این نوسان در موسیقی، بخشی از مسئله بزرگتر فیلم است: ناتوانی در تثبیت لحنی واحد. «ارتش» میخواهد هم ملودرامی اندوهبار باشد، هم اکشنی پرهیجان و هم سرگرمیای آمیخته به طنز و عاشقانه. این آمیزه بالقوه میتوانست جذاب باشد، اما گذار میان لحنها همیشه نرم نیست. نتیجه، ریتمی است که در بخشهایی پرانرژی و در بخشهایی کشدار میشود.
طول نسبتاً زیاد فیلم نیز باعث میشود افتوخیزهایش بیش از اندازه به چشم بیاید. حضورهای کوتاه و اثرگذار حضور کوتاه اسآرکی از نکتههای جالب فیلم است. او در نقش آرجون، آنقدر زمان در اختیار ندارد که شخصیتش به اندازه گیتا بسط یابد، اما همین حضور محدود برای شکلدادن به وزن عاطفی فقدان اهمیت دارد.
جذابیت و صمیمیت بازی او نیز لحظههایی دلنشین میآفریند؛ بااینحال، اگر تماشاگر انتظار نقشی همسنگ نقش اصلی داشته باشد، سهم اندک او ممکن است ناامیدکننده باشد. جایگاه واقعی فیلم از همان ابتدا بر شخصیت گیتا استوار است، نه بر آرجون. در سوی دیگر، دنی دنزونگپا در مقام ناگراج نماینده تهدیدی آشکار و پررنگ است.
« آهنگها، لحن و ریتم موسیقی فیلم از عناصر بهیادماندنی آن است، اما کیفیت و جایگیری ترانهها یکسان نیست. »
قوتها و کاستیها
حضور او به داستان یک نیروی مقابل مشخص میدهد، هرچند شخصیت شرور فیلم بیشتر با هیبت و خشونت تعریف میشود تا با پیچیدگی روانشناختی. این سادگی با فضای اغراقآمیز اثر سازگار است، اما امکان رویارویی اخلاقی یا عاطفی عمیقتری را محدود میکند. جمعبندی «Army» فیلمی است که بهترین دستاوردش را در قهرمان محوری و بازی سریدوی مییابد.
گیتا، با اندوه و ارادهای که سریدوی به او میبخشد، از میان آشفتگیهای روایی همچنان حضوری گیرا دارد. صحنههای اکشن پایانی نیز انرژی لازم را فراهم میکنند و چند لحظه و ترانه در ذهن میمانند. اما قصه در پرداخت گروه جوانان و خردهروایتهای عاشقانه پراکنده میشود، برخی آهنگها با فضای داستان جور درنمیآیند و کشآمدن فیلم از اثرگذاری بخشهای موفق میکاهد.
در نهایت، این اثر نه درامی منسجم درباره عدالت است و نه اکشنی یکنفس؛ بیشتر فیلمی ناهموار با یک بازی مرکزی نیرومند و چند لحظه پرهیجان است. تماشای آن زمانی رضایتبخشتر میشود که انتظار اثری دقیق و خوشساخت کنار گذاشته شود و ارزش آن در حضور سریدوی، حالوهوای سینمای تجاری دهه نود و نمایش پرشور انتقام سنجیده شود.
« این سادگی با فضای اغراقآمیز اثر سازگار است، اما امکان رویارویی اخلاقی یا عاطفی عمیقتری را محدود میکند. »



ثبت دیدگاه