نقد و بررسی
نقد مرد مورچهای و زنبورک: شیدایی کوانتومی (Ant-Man and the Wasp: Quantumania) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مقدمه: کوچکمقیاسترین قهرمان در جهانی بیکران «مرد مورچهای و زنبورک: کوانتومانیا» میکوشد جهان آشنای اسکات لنگ را از محدودهٔ ماجراجوییهای جمعوجور و شوخیهای خانگی بیرون ببرد و به قلمرویی پهناور، غریب و آکنده از تهدید بکشاند. این جابهجایی، در ظاهر، فرصتی مناسب برای تازهکردن مجموعه است: قهرمانی که تواناییاش با تغییر اندازه تعریف میشود، به سرزمینی وارد میشود که خودِ مقیاس و قوانین آن نامأنوساند.
اما فیلم میان دو خواسته گرفتار میماند؛ از یکسو میخواهد ماجرایی خانوادگی با طنزی سبک باشد و از سوی دیگر، بار آغاز فصلی تازه از جهان سینمایی خود را بر دوش بکشد. این دوگانگی، هم سرچشمهٔ جذابیتهای فیلم است و هم محدودیت اصلی آن. روایت: ماجراجوییای که وزنش تغییر میکند داستان با گردآمدن خانوادهٔ لنگ و پیم و ورود ناخواستهٔ آنان به قلمرو کوانتومی شکل میگیرد؛ جایی که گروه با موجودات و جوامعی ناشناخته روبهرو میشود و باید راه خود را در فضایی بیگانه پیدا کند.
شروع فیلم وعدهٔ ماجرایی سرزنده را میدهد: ورود به جهانی با قواعدی دیگر، دیدار با ساکنان نامتعارف و کشف رازهایی که گذشتهٔ جنت را به اکنون پیوند میزنند. این بخشها کنجکاوی مخاطب را برمیانگیزند و امکان گسترش دنیای مجموعه را فراهم میکنند. بااینحال، در ادامه تمرکز روایت بهتدریج از تجربهٔ جمعی خانواده فاصله میگیرد و به سوی تهدید مرکزی فیلم متمایل میشود.
« این دوگانگی، هم سرچشمهٔ جذابیتهای فیلم است و هم محدودیت اصلی آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پیامد این انتخاب، کمرنگشدن برخی رابطهها و ناتمامماندن ظرفیتهای دراماتیک آنهاست. فیلم میخواهد هم قصهای دربارهٔ خانواده و پیوند میان نسلها باشد و هم مقدمهای برای روایتی بزرگتر؛ اما این دو خط بهخوبی در هم تنیده نمیشوند. در نتیجه، بخشهایی از داستان بیشتر کارکرد انتقال اطلاعات و آمادهسازی موقعیتهای بعدی را دارند تا آنکه از دل کنش شخصیتها بهطور طبیعی پیش بروند.
قلمرو کوانتومی: تخیل دیدنی، جهان کمجان یکی از برجستهترین امتیازهای فیلم، تلاش برای ساختن چشماندازی متفاوت است. رنگها، شکلهای نامأنوس و موجودات عجیب، قلمرو کوانتومی را از محیطهای معمول داستانهای ابرقهرمانی جدا میکنند. این سرزمین در نخستین برخورد، حس کشف و بیگانگی دارد؛ گویی همهچیز در آن از نو تعریف شده است.
طراحی صحنهها و جامهها نیز گاه به ساختن تفاوت میان گروهها و فضاهای گوناگون کمک میکند و فیلم را از یکنواختی بصری نجات میدهد. اما انبوه عناصر تصویری همیشه به معنای جهانی زنده و باورپذیر نیست. گاه محیطها بیش از آنکه مکانهایی با تاریخ و زندگی مستقل به نظر برسند، پسزمینههایی دیجیتالی برای پیشبرد صحنههای گفتوگو و نبردند.
« پیامد این انتخاب، کمرنگشدن برخی رابطهها و ناتمامماندن ظرفیتهای دراماتیک آنهاست. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از نظر ایدههای دیداری دستودلباز است، ولی کمتر به مخاطب فرصت میدهد تا در منطق این جهان ساکن شود. افزون بر این، جلوههای ویژه کیفیتی یکدست ندارند: برخی نماها چشمگیرند، اما در بخشهایی از تصویر، ترکیب شخصیتها با محیط مصنوعی جلوه میکند. طراحی موداک نیز، با وجود ظرفیت طنزآمیز و غریبش، گاه بهجای آنکه به تهدیدی جدی یا شوخیای مؤثر بدل شود، از لحن فیلم بیرون میزند.
شخصیتها و بازیها: کانونی که بیش از اندازه به یک نفر نزدیک است جاناتان میجرز در نقش کانگ حضوری مسلط دارد. بازی او بر خشم آشکار یا قدرتنمایی صرف تکیه نمیکند؛ در نگاه و مکثهایش نوعی فرسودگی و انباشت تجربه احساس میشود که شخصیت را از یک دشمن یکبعدی دور میکند. کانگ در بسیاری از لحظات، نیرویی تهدیدآمیز و جذاب است و همین کیفیت به صحنههایی که حضور دارد وزن میبخشد.
گاهی به نظر میرسد فیلم بیش از آنکه داستان اسکات لنگ باشد، بستری برای معرفی و تثبیت این شخصیت است؛ حسی که با وجود جذابیت کانگ، تعادل کلی روایت را برهم میزند. پل راد همچنان از توانایی خود در آمیختن شوخی با صمیمیت بهره میگیرد و اسکات را انسانی دوستداشتنی نگه میدارد. رابطهٔ او با کسی نیز میتوانست محور احساسی نیرومندی برای فیلم باشد: پدری که میخواهد هم حامی دخترش باشد و هم جایگاه خود را در زندگی او پیدا کند.
« فیلم از نظر ایدههای دیداری دستودلباز است، ولی کمتر به مخاطب فرصت میدهد تا در منطق این جهان ساکن شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، این رابطه فرصت کافی برای رشد نمییابد و گاه زیر سایهٔ رخدادهای بزرگتر قرار میگیرد. هوپ، هنک و جنت نیز هر یک ظرفیتهایی دارند که فیلم تنها بخشی از آنها را به کار میگیرد. بازیگران، در مجموع، از پس نقشهای خود برمیآیند؛ مسئله بیشتر در پرداختی است که به برخی شخصیتها مجال اثرگذاری برابر نمیدهد.
طنز و کنش: سرگرمیهای پراکنده در میان افتوخیزها طنز همچنان بخشی از هویت مجموعه است و فیلم در لحظاتی از تضاد میان رفتار روزمرهٔ اسکات و موقعیتهای عجیب بهره میبرد. شوخیهای خانوادگی و برخی برخوردهای نامتعارف با ساکنان قلمرو کوانتومی، گاه فضای پرتنش را سبک میکنند. این لحظهها زمانی بهتر جواب میدهند که از شخصیتها و وضعیتشان برخیزند؛ یعنی شوخی صرفاً تزئینی نباشد و در دل ماجرا جای داشته باشد.
بااینحال، لحن کمدی و فضای تهدیدآمیز فیلم همیشه هماهنگ نیستند. برخی شوخیها درست در لحظهای ظاهر میشوند که روایت میکوشد خطر را جدی جلوه دهد؛ در چنین مواردی، نه تنش کاملاً حفظ میشود و نه خندهای ماندگار شکل میگیرد. صحنههای اکشن نیز از ایدههای تصویری بهره میبرند، اما گاهی شلوغی و جلوههای دیجیتالی، وضوح حرکت و حس واقعیِ خطر را کم میکنند.
« بااینحال، این رابطه فرصت کافی برای رشد نمییابد و گاه زیر سایهٔ رخدادهای بزرگتر قرار میگیرد. »
قوتها و کاستیها
تواناییهای کوچک و بزرگشدن قهرمانان که میتوانست ابزار خلاقانهٔ کنش باشد، در بخشهایی از فیلم کمتر از ظرفیت خود به کار گرفته میشود. ریتم و ساختار: میان کشف و تکرار در آغاز، ریتم فیلم به اندازهای تند است که مخاطب را به دنبالکردن رازهای جهان تازه ترغیب کند. اما با پیشروی داستان، برخی الگوهای روایی تکرار میشوند: گروهها از هم جدا میشوند، با مانعی تازه مواجه میشوند و دوباره راهی برای ادامه پیدا میکنند.
این تکرار، در کنار تأکید مداوم بر تهدید اصلی، به بخشهایی از میانهٔ فیلم حالتی کشدار میدهد. از آنجا که شخصیتها نیز همیشه فرصت کافی برای شکلدادن به تصمیمهای تعیینکننده ندارند، حرکت داستان گاهی بیشتر محصول نیاز به رسیدن به صحنهٔ بعدی است تا نتیجهٔ انتخابهای آنها. با وجود این، فیلم کاملاً از نفس نمیافتد.
هرگاه به رابطهٔ پدر و دختر، گذشتهٔ جنت یا واکنش شخصیتها به این محیط نامأنوس نزدیک میشود، مسیر دراماتیک روشنتری پیدا میکند. مسئله آن است که این لحظههای انسانی در میان انبوه رخدادها و اطلاعات پراکندهاند و نمیتوانند همواره ریتم کلی را سامان دهند. جایگاه فیلم در مجموعه «کوانتومانیا» میخواهد هم دنبالهای برای دو فیلم پیشین باشد و هم دریچهای به تهدیدی بزرگتر بگشاید.
« این تکرار، در کنار تأکید مداوم بر تهدید اصلی، به بخشهایی از میانهٔ فیلم حالتی کشدار میدهد. »
جمعبندی
همین بلندپروازی گاه هویت مستقل فیلم را محدود میکند. آثار پیشین مرد مورچهای از بازی با اندازه و پیامدهای روزمرهٔ آن لذت میبردند؛ در اینجا، مقیاس ماجرا چنان گسترش مییابد که ویژگیهای ساده و خلاقانهٔ قهرمان کمتر در مرکز توجه قرار میگیرند. فیلم در عوض به ساختن زمینهای برای آینده علاقهمند میشود و بخشی از انرژی خود را صرف همین جهتگیری میکند.
این تصمیم برای مخاطبی که پیوندهای گستردهتر مجموعه را دنبال میکند، میتواند جذاب باشد؛ اما برای تماشاگرانی که در پی داستانی کامل و متمرکز دربارهٔ خانوادهٔ لنگاند، نتیجهای ناهموار دارد. فیلم میان استقلال و وابستگی به جهان بزرگتر خود به تعادلی پایدار نمیرسد. جمعبندی «مرد مورچهای و زنبورک: کوانتومانیا» اثری است با تخیل بصری قابلتوجه، بازی نیرومند جاناتان میجرز و لحظههایی از طنز و ماجراجویی خانوادگی؛ اما این امتیازها در روایتی پراکنده و گاه کشدار بهطور کامل به بار نمینشینند.
قلمرو کوانتومی در ایده و رنگآمیزی جذاب است، ولی همیشه به جهانی زنده و باورپذیر بدل نمیشود؛ شخصیتهای اصلی نیز زیر سایهٔ تمرکز فزاینده بر کانگ، فرصت یکسانی برای درخشش نمییابند. حاصل، فیلمی است که لحظههای سرگرمکننده و دیدنی کم ندارد، اما انسجام و صمیمیت آثار پیشین این مجموعه را بهطور کامل بازنمییابد.
« همین بلندپروازی گاه هویت مستقل فیلم را محدود میکند. »



ثبت دیدگاه