نقد و بررسی
نقد Another 9 1/2 Weeks | 1997
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به پاریس؛ دنبالهای در سایهٔ گذشته «Another 9 1/2 Weeks» که با نام «Love in Paris» نیز شناخته میشود، دنبالهای است که از همان آغاز بار سنگین مقایسه را بر دوش میکشد. جان گری، سالها پس از رابطهٔ نافرجامش با الیزابت، در پاریس سرگردان است؛ شهری که اینبار نه پسزمینهای رمانتیک، بلکه فضایی برای مواجهه با تنهایی و خاطره میشود.
آشنایی او با لیا، دوست قدیمی الیزابت، رابطهای تازه و پرآشوب را رقم میزند؛ اما فیلم بیش از آنکه داستانی مستقل و منسجم بسازد، مدام در مدار گذشته میچرخد. اثر را Anne Goursaud کارگردانی کرده و Mickey Rourke و Angie Everhart در نقشهای اصلی ظاهر شدهاند. جان گری؛ مردی گرفتار خاطره جذابترین ایدهٔ فیلم، نه رابطهٔ تازهٔ جان، بلکه تصویری است که از او پس از گذشت سالها ارائه میدهد.
او دیگر آن مرد مسلط و رازآمیز گذشته نیست؛ با فقدانی حلنشده و تنهاییای فرساینده به پاریس آمده و انگار میکوشد گذشته را دوباره لمس کند، نه آنکه از آن عبور کند. این چرخش بالقوه میتوانست دنباله را به روایتی دربارهٔ پیامدهای عاطفی رفتارهای پیشین جان بدل کند: مردی که حالا با جای خالی کسی روبهروست که زمانی در رابطه با او قدرت و اختیار داشته است.
« اثر را Anne Goursaud کارگردانی کرده و Mickey Rourke و Angie Everhart در نقشهای اصلی ظاهر شدهاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم گاه به این سویه نزدیک میشود و همین نزدیکی، بخشهایی از آن را از یک تقلید ساده متمایز میکند. بااینحال، ایده به اندازهای که باید پرورده نمیشود. اندوه جان بیشتر در ژستها و حالوهوای ظاهری باقی میماند و کمتر به شناختی دقیق از شخصیت بدل میشود. تماشاگر میتواند سرگشتگی او را دریابد، اما بهندرت احساس میکند که فیلم او را از درون میشناسد.
لیا و شکلگیری رابطهای ناپایدار لیا با ورودش، نیرویی متضاد به جهان سرد و افسردهٔ جان وارد میکند. او اغواگر، رازآلود و گاه آزارنده است؛ زنی که رابطه را به میدان آزمون و بازی قدرت تبدیل میکند. حضور Angie Everhart به شخصیت جلوهای دیداری میبخشد، اما فیلمنامه برای ساختن لایههای شخصیتیِ فراتر از ظاهر و رفتار تحریکآمیز، مصالح کافی فراهم نمیکند.
در نتیجه، لیا بیش از آنکه انسانی پیچیده باشد، تصویری از رازآلودگی و وسوسه باقی میماند. رابطهٔ این دو نیز از همین کاستی آسیب میبیند. کشش میانشان روشن است، اما تحول عاطفی آنها چندان باورپذیر یا پیوسته شکل نمیگیرد. فیلم میخواهد همزمان از میل، سلطه، آسیبپذیری و تنهایی سخن بگوید؛ ولی این مفاهیم اغلب به صحنههایی جدا از هم واگذار میشوند و کمتر در مسیری دراماتیک به یکدیگر میرسند.
« فیلم گاه به این سویه نزدیک میشود و همین نزدیکی، بخشهایی از آن را از یک تقلید ساده متمایز میکند. »
شخصیتها و اجرا
حاصل، رابطهای است که پرحرارت به نظر میآید، اما عمق لازم را برای درگیرکردن عاطفی مخاطب پیدا نمیکند. پاریس؛ منظرهای زیبا با کارکردی محدود پاریس در فیلم، بیش از آنکه شهری زنده با بافت اجتماعی و عاطفی مشخص باشد، مجموعهای از فضاهای دیدنی، شبانه و گاه غریب است. خیابانها، فضاهای هنری و محیطهای پرزرقوبرق، حالوهوای دههٔ نودی و تیرگی بصری اثر را تقویت میکنند؛ بااینحال، شهر کمتر به نیرویی در روایت بدل میشود.
پاریس قرار است مکان گمگشتگی جان و میدان مواجههٔ او با خاطرات باشد، اما غالباً به پسزمینهای چشمنواز برای حرکتهای پراکندهٔ داستان محدود میماند. بعضی انتخابهای تصویری جسورانهاند و عامدانه میخواهند مخاطب را از آسودگی بیرون بکشند. مسئله این است که جسارت بهتنهایی معنا نمیسازد.
هنگامی که تصویر نامتعارف به تجربهٔ درونی شخصیت یا مضمون اصلی پیوند نمیخورد، بیشتر به نمایشی خودبسنده شباهت پیدا میکند تا لحظهای ضروری در روایت. فیلم گاهی به همین مرز نزدیک میشود: میان فضاسازی جسورانه و تصنعی که فقط توجه میطلبد. ریتم و ساختار؛ سرگردانی بدون انباشت پراکندگی، یکی از مشکلات اساسی فیلم است.
« حاصل، رابطهای است که پرحرارت به نظر میآید، اما عمق لازم را برای درگیرکردن عاطفی مخاطب پیدا نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روایت از دیدارها و موقعیتهای گوناگون میگذرد، اما هر بار که به نظر میرسد قرار است رابطهٔ جان و لیا به مرحلهای تازه برسد، حرکت داستان سست میشود. صحنهها گاهی بیش از اندازه کش میآیند و گاهی بدون آنکه پیامد عاطفی روشنی داشته باشند، جای خود را به موقعیتی دیگر میدهند. این نوسان، حس سرگردانی شخصیت اصلی را به ساختار فیلم منتقل میکند؛ اما سرگردانیِ روایی همیشه به تجربهای معنادار تبدیل نمیشود.
میتوان این آشفتگی را تا حدی با وضعیت جان مرتبط دانست: او واقعاً در پی یافتن راهی برای خروج از گذشته نیست و هر برخورد تازه میتواند او را به همان دور باطل بازگرداند. بااینحال، فیلم میان بازنمایی آگاهانهٔ این رکود و گرفتارشدن خود در آن تمایز روشنی نمیگذارد. در نتیجه، کشآمدن روایت بیشتر خستگی ایجاد میکند تا تعلیق یا تأمل.
میل، نمایش و خلأ عاطفی فیلم آشکارا بر فضای اروتیک و بازیهای قدرت تکیه دارد، اما این عناصر غالباً بهجای آنکه شخصیتها را آشکار کنند، بر سطح تصویر میمانند. صحنههای تحریکآمیز قرار است از میل و آسیبپذیری سخن بگویند، ولی پیوندشان با تجربهٔ روانی شخصیتها همیشه قانعکننده نیست. به همین سبب، آنچه باید تنش عاطفی بسازد، گاه به نمایش ظاهری بدل میشود؛ نمایشی که نه آنقدر صمیمی است که شخصیتها را عریان کند و نه آنقدر حسابشده که به زیباییشناسی منسجمی برسد.
« بااینحال، فیلم میان بازنمایی آگاهانهٔ این رکود و گرفتارشدن خود در آن تمایز روشنی نمیگذارد. »
قوتها و کاستیها
این فاصله میان قصد و اجرا، تفاوت مهمی میان فیلم و اثری میسازد که از اروتیسم برای کاوش در روابط بهره میبرد. اینجا، میل و قدرت بارها حضور دارند، اما معناهایشان بهندرت از موقعیتهای منفرد فراتر میرود. مخاطب میبیند که شخصیتها درگیر بازیهای عاطفیاند، ولی کمتر درمییابد این بازیها چه تغییری در نگاه آنان به خود یا دیگری پدید میآورد.
بازیگری و موسیقی؛ نقاط روشن در اثری ناهماهنگ Mickey Rourke در نقش جان، نوعی فرسودگی و آشفتگی را به شخصیت میآورد که با ایدهٔ مرد گرفتار در گذشته تناسب دارد. اجرای او همیشه از محدودیتهای فیلمنامه فراتر نمیرود، اما حضورش به فیلم مرکز ثقل میدهد؛ گویی جان، حتی وقتی داستان از حرکت بازمیایستد، همچنان در وضعیت انتظار و اندوه مانده است.
Angie Everhart نیز با حضور چشمگیرش به لیا جلوهای مرموز میدهد، هرچند متن فرصت چندانی برای گسترش ابعاد درونی او فراهم نمیکند. Agathe de La Fontaine در نقش کلر، مسیر فرعی دیگری را به فیلم میافزاید که میتوانست بازتابی از مناسبات آسیبزای اصلی باشد، اما آن خط داستانی نیز بهطور کامل در بافت کلی حل نمیشود.
« این فاصله میان قصد و اجرا، تفاوت مهمی میان فیلم و اثری میسازد که از اروتیسم برای کاوش در روابط بهره میبرد. »
جمعبندی
موسیقی الکترونیک از مهمترین امتیازهای اثر است. ضرباهنگها و بافت صوتی، به فیلم حالوهوایی شبانه و تیره میبخشند و در برخی لحظات، بهتر از دیالوگها فضای عاطفی صحنه را منتقل میکنند. موسیقی گاه چنان خوشنشسته است که بهتنهایی خاطرهای روشنتر از خود صحنه بر جای میگذارد. در مقابل، کیفیت صدا در بخشهایی ناهماهنگ به نظر میرسد و افتوخیز یا قطعووصل آن میتواند تداوم تجربه را مختل کند.
این کاستی فنی، بهویژه در فیلمی که تا این اندازه بر موسیقی و فضای صوتی تکیه دارد، محسوس است. جمعبندی «Another 9 1/2 Weeks» دنبالهای است با هستهای بالقوه جذاب: مردی که پس از سالها هنوز درگیر رابطهای ازدسترفته است و میکوشد در شهری تازه، با گذشته و تنهایی خود روبهرو شود. بهترین لحظات فیلم از همین ایده سرچشمه میگیرند؛ از جانِ سرگشتهای که بیش از آنکه در پی عشقی تازه باشد، در پی معنایی برای فقدان قدیمی است.
موسیقی و فضای تیرهٔ پاریس نیز گاه به این حس عمق میبخشند. اما روایت پراکنده و کشدار، شخصیتپردازی کمعمق و اتکای بیش از اندازه به نمایشهای اروتیک، مانع شکلگیری درامی منسجم میشوند. فیلم گاهی زیبا و چشمگیر است، اما این زیبایی اغلب از خلأ عاطفیِ زیر آن پرده برنمیدارد. حاصل، اثری ناهموار است که ایدههایی برای تأمل دارد، ولی آنها را به اندازهٔ کافی بسط نمیدهد؛ دنبالهای که جاذبهاش بیشتر در حالوهوا و موسیقی است تا در قصه و رابطههایی که میکوشد روایت کند.
« موسیقی الکترونیک از مهمترین امتیازهای اثر است. »



ثبت دیدگاه