نقد و بررسی
نقد Annie | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی قصهای آشنا در شهری تازه نسخهٔ ۲۰۱۴ از «آنی» قصهای آشنا را از نیویورکِ دوران رکود اقتصادی بیرون میکشد و به شهری معاصر میبرد؛ شهری که در آن دوربینهای تلفن همراه، شبکههای اجتماعی و رقابت انتخاباتی بخشی از زندگی روزمرهاند. آنی، دختری یتیم و سرزنده، هنوز چشمبهراه پدر و مادری است که وعده دادهاند روزی بازگردند.
آشنایی اتفاقی او با ویل استکس، سرمایهداری سختگیر که برای شهرداری نامزد شده، داستان را به سوی رابطهای میبرد که ابتدا رنگوبوی تبلیغات و منفعت دارد، اما بهتدریج امکان دگرگونی عاطفی را پیش میکشد. فیلم در اصل بازآفرینی معاصر موزیکال برادوی است و بخش مهمی از هویت قدیمی اثر را با جابهجایی زمانی و بازنویسی موسیقی بهروز میکند.
این تغییر زمان و فضا صرفاً پوششی تازه بر قصهای کهنه نیست؛ تلاشی است برای پیوند دادن افسانهٔ امید و خانواده با جهان امروز، جهانی که در آن تصویر عمومی و شهرت میتوانند به اندازهٔ واقعیت اهمیت پیدا کنند. بااینهمه، فیلم هرگز از قالب سرگرمی خانوادگی فاصلهٔ زیادی نمیگیرد. دشواریهای آنی را نشان میدهد، اما سنگینی و تلخی آنها را تا جایی مهار میکند که لحن شاد و تماشایی روایت آسیب نبیند.
امید؛ نیروی محرک و پناهگاه عاطفی هستهٔ احساسی فیلم، خوشبینی آنی است؛ خوشبینیای که نه از ناآگاهی کامل نسبت به رنج، بلکه از سرسختی و توانایی او برای حفظ امید در دل رنج میآید. انتظار برای بازگشت والدین، زندگی در خانهای دشوار و نگاه مصلحتاندیشانهٔ بزرگسالان، هرکدام میتوانند او را به شخصیتی تلخ بدل کنند؛ اما آنی در برابر این فشارها، گرمای درونی خود را حفظ میکند.
« آنی، دختری یتیم و سرزنده، هنوز چشمبهراه پدر و مادری است که وعده دادهاند روزی بازگردند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین پایداری، قصه را دلگرمکننده میسازد و مخاطب را به او نزدیک میکند. البته فیلم در پرداخت این امید گاه به سادهسازی نزدیک میشود. جهان پیرامون آنی پیچیدهتر از آن است که خوشبینی بهتنهایی بتواند همهٔ گرههایش را باز کند، اما روایت ترجیح میدهد بر نیروی عاطفی امید تکیه کند، نه بر واکاوی اجتماعیِ عمیقتر.
این انتخاب با خصلت قصهگویی موزیکال سازگار است؛ نتیجه، اثری است که بیشتر میخواهد مخاطب را از نظر احساسی همراه کند تا آنکه او را با پرسشهای دشوار و پاسخهای مبهم تنها بگذارد. آنی و ویل استکس؛ رابطهای که از نمایش آغاز میشود رابطهٔ آنی و ویل استکس از نقطهای حسابشده آغاز میشود: استکس در آستانهٔ رقابت انتخاباتی، حضور دختربچهای محبوب را فرصتی برای بهبود وجههٔ عمومی خود میبیند.
فیلم از این موقعیت برای ساختن طنزی ملایم دربارهٔ سیاست نمایشی و استفادهٔ تبلیغاتی از چهرهها بهره میبرد. بااینحال، لایهٔ اصلی رابطه در تغییر تدریجی نگاه این دو به یکدیگر شکل میگیرد. آنی برای استکس صرفاً ابزاری انتخاباتی باقی نمیماند و او نیز برای آنی، از مردی سرد و دوردست به حضوری قابلاعتمادتر بدل میشود.
جیمی فاکس در نقش استکس، اقتدار و خشکی اولیهٔ شخصیت را بهخوبی با لحظههای نرمتر و آسیبپذیرترش متعادل میکند. شیمی او با کوونژانه والیس، که نقش آنی را بر عهده دارد، از نقاط قوت فیلم است؛ تعاملشان حس رابطهای را میسازد که با شوخی، تردید و عاطفه پیش میرود. در عین حال، دگرگونی استکس گاهی با شتابی بیش از اندازه روایت میشود.
« همین پایداری، قصه را دلگرمکننده میسازد و مخاطب را به او نزدیک میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم بهجای آنکه همهٔ مراحل این تغییر را با جزئیات بپروراند، به نیروی جاذبهٔ رابطه و فضای گرم قصه اعتماد میکند. موسیقی؛ قلب تپندهٔ بازآفرینی ترانهها مهمترین ابزار فیلم برای حفظ پیوند با ریشههای موزیکالش هستند. قطعات شناختهشده با تنظیمی پاپمحور و متناسب با فضای معاصر بازپردازی شدهاند و در کنار آنها، ترانههای تازه نیز جای گرفتهاند.
«زندگیِ سخت» و «فردا» از جمله قطعاتیاند که در این بازآفرینی، هم خاطرهٔ نسخههای پیشین را زنده میکنند و هم میکوشند با ضرباهنگ و آرایش صوتی تازه، گوش مخاطب امروز را به خود جلب کنند. بازچینی موسیقی با کمک سیا و گرگ کرستین، به ترانهها رنگی معاصرتر میدهد، هرچند برخی بخشها بیش از آنکه از دل روایت بجوشند، همچون مکثهایی برای اجرای موسیقایی به نظر میرسند.
انرژی ترانهها و صحنههای اجرایی، فیلم را از یکنواختی نجات میدهد و به آن سرزندگی بصری میبخشد. لحظههای موسیقایی اغلب شاد، رنگارنگ و آسانپسندند؛ همین ویژگی توضیح میدهد که چرا موسیقی میتواند حتی پس از پایان تماشا در ذهن بماند. بااینحال، پیوند میان گفتوگو و آواز همیشه یکدست نیست.
گاهی ورود به ترانه ناگهانی است و گاهی فاصلهٔ میان دو قطعه آنقدر محسوس میشود که ریتم کلی فیلم از توازن میافتد. موسیقی جذاب است، اما جذابیتش همیشه به معنای انسجام روایی نیست. بازیگران و شخصیتهای فرعی والیس، در نقش آنی، حضوری پرتحرک و بیتکلف دارد. او شخصیت را به دختری صرفاً معصوم و بیدفاع تقلیل نمیدهد؛ آنی هم سرسخت است، هم شوخطبع، و هم در موقعیتهای دشوار ابتکار عمل نشان میدهد.
« موسیقی؛ قلب تپندهٔ بازآفرینی ترانهها مهمترین ابزار فیلم برای حفظ پیوند با ریشههای موزیکالش هستند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فاکس نیز به فیلم وزنی عاطفی میبخشد که در بخشهایی از روایت، بیش از خودِ فیلمنامه کار میکند. رز بیرن در نقش گریس، تعادلی آرامتر در برابر هیاهوی پیرامون استکس برقرار میکند و در شکلگیری فضای خانوادگی فیلم سهم دارد. در سوی دیگر، شخصیت خانم هانیگان با بازی کامرون دیاز میان اغراق کمیک و بدجنسی نمایشی حرکت میکند.
حضور او در بعضی صحنهها انرژی و طنز میآورد، اما گاه نیز چنان پررنگ و تصنعی میشود که با لطافت عاطفی قصه همخوان نیست. شماری از نقشهای فرعی و حضورهای کوتاه نیز چنان پرداخت شدهاند که بیشتر به جلوههای گذرا میمانند تا اجزای ضروری جهان داستان. این پراکندگی، توجه را از رابطهٔ مرکزی دور میکند و میتواند حس حضورهای نامتناسبی را پدید آورد.
کارگردانی، ریتم و مسئلهٔ بازسازی ویل گلاک فیلم را با درکی روشن از نیازهای یک بازآفرینی معاصر هدایت میکند: نیویورک باید پرجنبوجوش باشد، فناوری و سیاست روز در پسزمینه حضور داشته باشند و قصه همچنان از سادگی افسانهوار خود فاصله نگیرد. فیلم در طراحی فضای شهری و استفاده از رسانههای جمعی، نشانههای زمانه را وارد روایت میکند، بیآنکه آنها را به موضوعی مستقل و عمیق بدل سازد.
این رویکرد، اثر را برای مخاطب امروزی قابلدسترس میکند، اما گاهی حس میشود که بهروزرسانی بیشتر در ظاهر و لحن انجام شده تا در لایههای زیرین قصه. در مقایسه با نسخههای قدیمیتر، این «آنی» پرزرقوبرقتر و آگاهانهتر به فرهنگ عامهٔ معاصر است، اما از صمیمیت و ماندگاری عاطفیای که بسیاری از مخاطبان از روایت کلاسیک انتظار دارند، فاصله میگیرد.
« فاکس نیز به فیلم وزنی عاطفی میبخشد که در بخشهایی از روایت، بیش از خودِ فیلمنامه کار میکند. »
قوتها و کاستیها
آنچه در نسخههای پیشین حالتی نوستالژیک و گاه نمایشی داشت، اینجا با ضرباهنگ پاپ و شوخیهای روزآمد جایگزین میشود؛ انتخابی که برای برخی جذاب است و برای برخی دیگر کمرمق به نظر میرسد. فیلم در تقلید صرف متوقف نمیشود، اما بازآفرینیاش همیشه آنقدر جسورانه نیست که هویت مستقلی پیدا کند.
فرجام روایت و نقاط ضعف ساختاری بزرگترین دشواری فیلم در بخش پایانی آشکار میشود؛ جایی که روایت پس از آنکه عاطفه و پیام اصلی خود را بهاندازهٔ کافی منتقل کرده، همچنان به پیشروی ادامه میدهد. تکرار تأکیدهای احساسی و طولانیشدن برخی موقعیتها، از نیروی پایانبندی میکاهد و ریتمی را که پیشتر با موسیقی و شوخی سرپا مانده بود، کند میکند.
این مسئله بهویژه برای اثری که بر سرزندگی و حرکت تکیه دارد، محسوس است: مخاطب ممکن است احساس کند فیلم پس از رسیدن به نقطهٔ عاطفی مناسب، بیش از حد درنگ میکند. افزون بر این، برخی گرهها بهجای آنکه از دل انتخابهای شخصیتها و پیامدهای طبیعی آنها باز شوند، با منطق آسانگیرانهٔ قصهٔ خانوادگی حل میشوند.
این آسانگیری الزاماً عیب قطعی نیست؛ تماشاگرِ چنین موزیکالی میتواند پذیرای خیالپردازی و خوشفرجامی باشد. اما هنگامی که فیلم لحظهای به مسائل واقعیتری چون بیخانمانی عاطفی، بهرهبرداری تبلیغاتی یا بیثباتی زندگی کودکان نزدیک میشود، انتظار پرداختی سنجیدهتر پدید میآید. اثر در نهایت ترجیح میدهد از این موضوعات عبور کند و به فضای امن و شیرین خود بازگردد.
« فیلم در تقلید صرف متوقف نمیشود، اما بازآفرینیاش همیشه آنقدر جسورانه نیست که هویت مستقلی پیدا کند. »
جمعبندی
جمعبندی «آنی» نسخهٔ ۲۰۱۴ اثری دوستداشتنی و خوشنیت است که قدرت اصلیاش را از امید سرسختانهٔ قهرمانش، بازی گرم جیمی فاکس و ترانههای پرانرژی میگیرد. فیلم برای تماشایی خانوادگی و سبک، لحظههای شیرین و سرگرمکنندهٔ فراوانی فراهم میکند و بازآفرینی موسیقی کلاسیک را با رنگی معاصر میآمیزد.
در مقابل، نوسان ریتم، کمرمقی نسبی در قیاس با روایتهای قدیمیتر، بعضی نقشهای فرعیِ کماثر و کشآمدن بخش پایانی، مانع از آن میشوند که فیلم به اثری کاملاً منسجم بدل شود. بااینهمه، جذابیت «آنی» نه در پیچیدگی داستان، بلکه در گرمای عاطفی و وفاداریاش به ایدهای ساده نهفته است: امید میتواند در دشوارترین شرایط نیز باقی بماند، و رابطهای که با مصلحت آغاز شده، شاید به محبتی واقعی برسد.
همین سادگی، همراه با موسیقی و انرژی بازیگران، فیلم را به تجربهای شیرین بدل میکند؛ تجربهای که ضعفهایش را پنهان نمیکند، اما همچنان میتواند لبخند بر چهرهٔ مخاطب بنشاند.



ثبت دیدگاه