نقد و بررسی
نقد آنا کارنینا (Anna Karenina) | 1948
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان وفاداری ادبی و منطق سینما اقتباس سینماییِ «آنا کارنینا» ساختهٔ ۱۹۴۸، تلاشی است برای فشردن جهان گسترده و چندلایهٔ رمان لئو تولستوی در قالب یک ملودرام تاریخی. فیلم به کارگردانی ژولین دوویویه ساخته شده و ویوین لی، رالف ریچاردسون و کیرون مور در نقشهای اصلی آن حضور دارند. از همان ابتدا، اثر با مسئلهای دشوار روبهروست: چگونه میتوان داستانی را که نه فقط دربارهٔ عشق ممنوع، بلکه دربارهٔ خانواده، طبقه، اخلاق، مسئولیت و تنهایی است، در زمانی محدود بازآفرینی کرد؟
پاسخ فیلم، تمرکز بر زندگی عاطفی آنا و فشارهای اجتماعی پیرامون اوست؛ انتخابی که به اثر انسجامی روشن میدهد، اما در همان حال بخشی از پهنای فکری و روایی رمان را کنار میگذارد. این فیلم بیش از آنکه بخواهد تمامیت جهان تولستوی را بازسازی کند، بر تجربهٔ زنی متمرکز میشود که میان خواست شخصی و نظم اجتماعی گرفتار آمده است.
برای تماشاگر ناآشنا با رمان، روایت خط اصلی را قابلدنبالکردن نگه میدارد؛ اما کسانی که با اثر ادبی آشنایند، احتمالاً غیبت برخی لایههای فرعی و فکری را احساس خواهند کرد. مسئله فقط حذف رویدادها نیست؛ گاه پیوندهای عاطفی و انگیزههایی که در رمان مجال شکلگیری تدریجی دارند، در فیلم فشرده میشوند و فرصت چندانی برای رسوبکردن در ذهن نمییابند.
آنا؛ چهرهای میان وقار و اضطراب ویوین لی مرکز ثقل فیلم است. او آنا را نه صرفاً زنی عاشقپیشه، بلکه شخصیتی میسازد که در ظاهر به آداب و اقتضائات محیط اشرافی خو گرفته، اما در درون با خلأیی عمیق دستوپنجه نرم میکند. وقار حرکات و کنترل چهرهاش با آشفتگیِ پنهانی که در نگاهش آشکار میشود، تضادی مؤثر میسازد.
« آنا؛ چهرهای میان وقار و اضطراب ویوین لی مرکز ثقل فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازی او در بسیاری از لحظات بر سکوت و مکث تکیه دارد: احساسات آنا همیشه به صورت بیانی مستقیم و آشکار بروز نمیکنند، بلکه از لرزش نگاه، تغییر آهنگ صدا یا توقفی کوتاه در میانهٔ گفتوگو سر برمیآورند. این خویشتنداری به نقش عمق میبخشد و مانع میشود آنا به تصویری یکبعدی از شور عاشقانه فروکاسته شود.
با این حال، فیلم گاهی از بازیگر میخواهد هیجان را به شیوهای نمایشیتر عرضه کند؛ لحظاتی که در آنها تأکیدهای عاطفی و بیان پرشدت، بیش از آنکه پیچیدگی شخصیت را روشن کنند، به قراردادهای ملودرام نزدیک میشوند. با وجود این نوسانها، حضور لی پیوسته تماشاگر را به شخصیت بازمیگرداند و بسیاری از صحنههایی را که روایت با شتاب از آنها عبور میکند، از نظر عاطفی به هم پیوند میدهد.
کارنین؛ خشکیِ ظاهری و آسیبپذیری پنهان رالف ریچاردسون در نقش کارنین یکی از مهمترین امتیازهای فیلم است. کارنین در آغاز ممکن است تجسم سردی، ملاحظهکاری و پایبندی به ظاهر اجتماعی به نظر برسد؛ اما بازی ریچاردسون به او بُعدی انسانیتر میبخشد. او شخصیت را به هیولایی بیعاطفه تبدیل نمیکند، بلکه مردی را نشان میدهد که احساساتش را زیر انضباط و زبان رسمی پنهان کرده است.
در نتیجه، رابطهٔ او با آنا تنها تقابل یک زن خواهان آزادی و شوهری سنگدل نیست؛ رویارویی دو شیوهٔ متفاوت زندگیکردن است: یکی متکی بر نظم و مهار، دیگری مشتاق پیوندی عاطفی که بتواند خلأ درونی را پر کند. بازی ریچاردسون بهویژه در برابر ظرافت ویوین لی، تعادل مهمی ایجاد میکند. او به کارنین سنگینی و اقتدار میدهد، اما در لحظاتی کوتاه اجازه میدهد رنج و درماندگی از زیر این ظاهر رسمی سر برآورد.
« این خویشتنداری به نقش عمق میبخشد و مانع میشود آنا به تصویری یکبعدی از شور عاشقانه فروکاسته شود. »
شخصیتها و اجرا
همین تناقض، شخصیت را باورپذیرتر میکند و از سادهسازی اخلاقی داستان میکاهد. فیلم، هرچند زمان کافی برای واکاوی همهٔ وجوه این رابطه ندارد، در صحنههای مشترک آن دو به کشمکشی زنده دست مییابد. ورونسکی و شکاف در مرکز عاشقانه ضعف اصلی فیلم در رابطهٔ میان آنا و ورونسکی آشکار میشود. کیرون مور ظاهر مناسب نقش افسر جوان و جذاب را دارد، اما اجرای او به اندازهٔ بازی لی و ریچاردسون نیروی عاطفی ندارد.
ورونسکی باید حضورش هم نشانی از کشش و شور داشته باشد و هم پیامدهای انتخابش را برای آنا ملموس کند؛ بااینحال، بازی کمفرازونشیب مور گاهی شخصیت را دور و کمرمق جلوه میدهد. از همین رو، رابطهای که قرار است موتور اصلی درام باشد، در برخی صحنهها بیشتر به موضوع گفتوگو بدل میشود تا تجربهای که تماشاگر آن را در رفتار و حضور دو شخصیت حس کند.
این کمبود فقط به بازیگر محدود نیست. روایت شتابزده نیز مجال کافی برای شکلدادن به صمیمیت و پیچیدگی رابطه نمیدهد. وقتی پیوند عاطفی با جزئیات رفتاری و لحظههای کوچک ساخته نشود، تصمیمهای بزرگ شخصیتها ممکن است ناگهانی یا کماقناع به نظر برسند. در نتیجه، تماشاگر میتواند موقعیت دشوار آنا را درک کند، اما همیشه شدت نیرویی را که او را به سوی ورونسکی میکشاند، با همان وضوح احساس نمیکند.
این فاصله، شکافی جدی در قلب ملودرام پدید میآورد. شکوه بصری و فضای اشرافی طراحی لباسها و دکورهای مجلل، از امتیازهای آشکار اثر است. پوشاک آراسته، فضاهای رسمی و محیطهای اشرافی به فیلم رنگوبویی باشکوه میبخشند؛ بااینحال، این زیبایی صرفاً آرایش صحنه نیست. لباسها و تشریفات به یادآوری جایگاه اجتماعی آنا کمک میکنند: او در جهانی زندگی میکند که ظاهر و آبرو در آن اهمیتی بنیادین دارند و کوچکترین تخطی میتواند به موضوع داوری جمعی بدل شود.
« همین تناقض، شخصیت را باورپذیرتر میکند و از سادهسازی اخلاقی داستان میکاهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در چنین فضایی، تجمل همزمان جذاب و محدودکننده است؛ قفس را با زرقوبرق میپوشاند، اما دیوارهایش را از میان نمیبرد. تصویربرداری سیاهوسفید نیز به این فضا کیفیتی رسمی و گاه اندوهبار میدهد. فیلم به جای آنکه صرفاً روسیهٔ تزاری را چون منظرهای تماشایی عرضه کند، بر فاصلهٔ میان شکوه بیرونی و رنج خصوصی تأکید میگذارد.
بااینهمه، صحنهآراییهای باشکوه نمیتوانند جای خالیِ گسترش روایی را پر کنند. گاه احساس میشود فیلم با تصویرهای زیبا و لباسهای چشمگیر، برای لحظهای کمبود زمان و کمپرداختگی برخی پیوندها را میپوشاند؛ جاذبهٔ بصری باقی میماند، اما همهٔ بار درام را به دوش نمیکشد. ریتم، بازیگری و نابرابریهای لحن ریتم فیلم یکدست نیست.
بعضی بخشها با شتاب از نقطهای به نقطهٔ دیگر میرسند، درحالیکه برخی صحنهها مکثی طولانی دارند و بیش از نیازشان در فضا میمانند. حاصل، نوعی ناهمواری است: روایت در جاهایی فرصت نمیدهد احساسات و پیامدها بهتدریج شکل بگیرند و در جاهایی دیگر، کشش صحنهها فرومینشیند. این مسئله بهویژه در اقتباسی از رمانی چنین گسترده مهم است، زیرا فشردگی تنها زمانی مؤثر است که انتخابها دقیق و گذارها طبیعی باشند.
لحن بازیها نیز همیشه هماهنگ نیست. لی و ریچاردسون در بهترین لحظات به بازی درونی و سنجیده نزدیک میشوند، اما برخی اجراها و بعضی واکنشها حالوهوایی پررنگتر و نمایشیتر دارند. این تفاوت، گاهی فضای فیلم را از انسجام دور میکند و تماشاگر را از تجربهٔ عاطفی بیرون میکشد. بااینحال، نباید ارزش سبک ملودراماتیکِ سینمای آن دوره را نادیده گرفت: فیلم برای بیان احساسات بزرگ، به زبان بیانی آشکارتر متوسل میشود.
« تصویربرداری سیاهوسفید نیز به این فضا کیفیتی رسمی و گاه اندوهبار میدهد. »
قوتها و کاستیها
مسئله آنجاست که این زبان در همهٔ صحنهها به یک اندازه ظریف یا متقاعدکننده نیست. جمعبندی «آنا کارنینا»ی ۱۹۴۸ اقتباسی نابرابر، اما دارای لحظات ماندگار است. فشردهسازی روایت، کمجانبودن ورونسکی و نوسان ریتم، مانع میشوند فیلم همهٔ پیچیدگیهای رمان را به شکلی کامل به سینما منتقل کند.
در مقابل، بازی ظریف ویوین لی، حضور پرقدرت رالف ریچاردسون و طراحی بصری آراسته، به اثر هویتی مستقل میبخشند. فیلم در بهترین لحظاتش، تنش میان میل فردی و داوری جامعه را از خلال چهرهها، نگاهها و مناسبات رسمی به نمایش میگذارد؛ در لحظات ضعیفتر، شتاب روایت و تأکیدهای نمایشی، عمق همان کشمکش را کاهش میدهند.
تماشای این اثر بیش از آنکه تجربهٔ جایگزینی کامل برای رمان باشد، مواجهه با برداشتی سینمایی از یکی از تراژدیهای بزرگ ادبیات است؛ برداشتی که در آن زیبایی تصویر و توان بازیگران اصلی بر محدودیتهای اقتباس سایه میاندازند، بیآنکه آنها را از میان ببرند. کسانی که به درامهای تاریخی و بازیگریِ متکی بر جزئیات علاقه دارند، در آن نکتههای ارزشمندی خواهند یافت؛ اما پیوند عاشقانهٔ مرکزی و گسترهٔ اندیشهٔ تولستوی در این نسخه به تمامی قانعکننده از کار درنمیآیند.
« مسئله آنجاست که این زبان در همهٔ صحنهها به یک اندازه ظریف یا متقاعدکننده نیست. »
ثبت دیدگاه