نقد و بررسی
نقد خاکسترهای آنجلا (Angela's Ashes) | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به لیمریک؛ آغاز رنج و بقا «Angela’s Ashes» ساختهٔ Alan Parker، اقتباسی سینمایی از خاطرات Frank McCourt است؛ روایتی که از بازگشت خانوادهای مهاجر از آمریکا به ایرلند آغاز میشود و کودکی فرانک را در لیمریکِ دههٔ ۱۹۳۰ دنبال میکند. مرگ و فقدان، فقر و بیکاری، ایمان مذهبی و الکلیسم پدر، از همان ابتدا جهان فیلم را شکل میدهند.
بااینحال، اثر صرفاً فهرستی از مصیبتها نیست: در دل تنگناها، مناسبات خانوادگی، شرارتهای کودکانه و لحظههای کوتاه خنده نیز جایی برای تنفس پیدا میکنند. همین آمیختگی، فیلم را به اثری تلخ و درعینحال انسانی بدل میکند؛ تلخیای که بیشتر از آنکه برای شوکهکردن تماشاگر باشد، بخشی از بافت روزمرهٔ زندگی شخصیتهاست.
روایتِ خاطره و نگاه کودکانه داستان از دریچهٔ تجربهٔ فرانک پیش میرود و این زاویهٔ دید به فیلم امکان میدهد جهان بزرگسالان را همزمان ساده و پیچیده نشان دهد. کودک، علت بسیاری از رفتارها را نمیفهمد، اما پیامدهایشان را با تمام وجود حس میکند: گرسنگی، شرمندگی، نگرانی و انتظار برای فردایی بهتر.
این فاصله میان فهم محدود کودک و سنگینی واقعیت، یکی از مؤثرترین ابزارهای روایی فیلم است. بهجای آنکه رنج را با توضیحهای طولانی تفسیر کند، آن را در جزئیات زندگی روزانه مجسم میسازد. بااینحال، روایت در گذر از سالها گاه چنان شتاب میگیرد که فرصت کافی برای رسوبکردن بعضی تجربهها باقی نمیماند.
« مرگ و فقدان، فقر و بیکاری، ایمان مذهبی و الکلیسم پدر، از همان ابتدا جهان فیلم را شکل میدهند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چهرهها و موقعیتهای تازه وارد میشوند و پیش از آنکه پیوند عاطفی تماشاگر با آنها کامل شود، قصه به مرحلهای دیگر میرود. این ویژگی با ماهیت خاطرهنگارانهٔ اثر تناسب دارد، اما در قالب سینمایی گاهی گسست ایجاد میکند. فیلم میخواهد گسترهای طولانی از رشد فرانک را پوشش دهد و بهای این گستردگی، در برخی مقاطع کمشدن تمرکز بر یک واقعه یا شخصیت است.
چهرههای گرفتار، نه نمادهای ساده بازیها از نقاط قوت اساسی فیلماند. Emily Watson در نقش آنجلا، مادری را تصویر میکند که در میان سوگ، فرسودگی و مسئولیت مراقبت از فرزندان، همچنان برای حفظ خانواده میکوشد. بازی او احساسات را به نمایش پرطمطراق بدل نمیکند؛ خستگی و اندوه در سکوتها و واکنشهای کوچک شخصیت هم حضور دارند.
Robert Carlyle نیز در نقش مالاکی، ترکیبی از جاذبه، ضعف، غرور و رفتارهای ویرانگر میسازد. او نه پدری یکسره بیعاطفه است و نه قربانیای که بتوان رفتارهایش را بیچونوچرا بخشید. همین دوگانگی، واکنش تماشاگر را پیچیده میکند: دلسوزی و خشم گاه همزمان سر برمیآورند. فرانک نیز با تغییر سن، بهوسیلهٔ بازیگران مختلف به تصویر کشیده میشود.
این جابهجایی، طبیعتاً در پیوستگی شخصیت چالش ایجاد میکند، اما در مجموع مسیر رشد او را قابللمس نگه میدارد. اهمیت بازیها در این است که شخصیتها را به نمونههای انتزاعی از «فقر» یا «رنج» تقلیل نمیدهند. آنها گاهی خودخواه، شوخطبع، سرسخت، ترسیده یا امیدوارند؛ همان تناقضهایی که آدمهای زنده را از ابزارهای داستانی جدا میکند.
« این ویژگی با ماهیت خاطرهنگارانهٔ اثر تناسب دارد، اما در قالب سینمایی گاهی گسست ایجاد میکند. »
شخصیتها و اجرا
لیمریکِ بارانی؛ فضایی که بر تن مینشیند تصویر لیمریک در فیلم فقط پسزمینهٔ داستان نیست؛ محیطی است که پیوسته بر احساس شخصیتها فشار میآورد. کوچههای نمناک، خانههای تنگ، دیوارهای فرسوده و آسمان گرفته، تجربهٔ محرومیت را از سطح اطلاعات روایی به کیفیتی حسی تبدیل میکنند. باران در این جهان صرفاً نشانهای زیباشناختی نیست: انگار سرما و رطوبت به خانه، لباس و بدن آدمها نفوذ میکند.
طراحی بصری، تماشاگر را در فضایی قرار میدهد که امید در آن نه امری طبیعی، بلکه چیزی دشوار و دستساخت به نظر میرسد. این تأکید بصری گاهی بیش از اندازه یکنواخت میشود. وقتی باران و تیرگی مدام بازمیگردند، ممکن است بخشی از اثرگذاری خود را از دست بدهند و فضا به تکرار حالوهوایی واحد محدود شود.
اما در بهترین لحظهها، همین تکرار به شکل فشار انباشته عمل میکند: جهانی که از نظر اقتصادی و اجتماعی تنگ است، از نظر تصویری نیز راه فرار چندانی پیش پای ساکنانش نمیگذارد. فیلم با این انتخاب، فقر را به منظرهای زیبا و بیخطر تبدیل نمیکند؛ زشتی و فرسایش آن را در مرکز قاب نگه میدارد.
تعادل شکنندهٔ طنز و اندوه یکی از دشوارترین کارهای فیلم، حفظ تعادل میان اندوه و طنز است. بعضی موقعیتها خندهدارند، اما خنده آنها از جنس بیخیالی نیست؛ بیشتر واکنشی انسانی به شرایطی تحملناپذیر است. طنز در اینجا گاه از زبان شخصیتها و گاه از فاصلهٔ میان آنچه کودک انتظار دارد و آنچه جهان در اختیارش میگذارد پدید میآید.
« باران در این جهان صرفاً نشانهای زیباشناختی نیست: انگار سرما و رطوبت به خانه، لباس و بدن آدمها نفوذ میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چنین لحظههایی مانع نمیشوند که رنج را جدی بگیریم؛ برعکس، نشان میدهند آدمها حتی در تنگترین وضعیتها نیز به شیوههایی کوچک برای حفظ شأن و سرزندگی خود دست مییابند. با وجود این، تراکم مصیبتها خطر فرسودگی عاطفی را در پی دارد. وقتی گرفتاریها پشت سر هم میآیند و فرصت مکث کم است، تماشاگر ممکن است بهجای اندوه، نوعی بیحسی پیدا کند.
گاه فیلم چنان بر سیاهی تأکید میکند که لحظههای روشن مجال کافی برای گسترش نمییابند. از سوی دیگر، طنز تلخ نمیتواند همهٔ این سنگینی را خنثی کند. اثر در بهترین حالت، میان دو سویه رفتوآمدی زنده دارد؛ در بخشهایی دیگر، کفهٔ رنج چنان سنگین میشود که ریتم احساسی آن یکنواخت به نظر میرسد.
ریتم، کشآمدگی و بهای گستردگی مدتزمان نسبتاً طولانی و پوشش دورهای چندساله، به فیلم امکان میدهد تغییر شرایط و بزرگشدن فرانک را دنبال کند، اما این انتخاب همیشه با ریتمی یکدست همراه نیست. بعضی فصلها با سرعتی فشرده از کنار وقایع عبور میکنند، درحالیکه بخشهایی دیگر بیش از نیاز داستان مکث میکنند.
حاصل، ترکیبی از پرشهای زمانی و صحنههای کشدار است: در یک جا تماشاگر به زمان بیشتری برای شناخت افراد نیاز دارد و در جای دیگر احساس میکند فیلم دیرتر از انتظار از موقعیتی عبور میکند. این مسئله بهویژه در اقتباس از خاطراتی گسترده اهمیت دارد. فیلم باید میان وفاداری به فراوانی تجربهها و ساختن یک روایت سینمایی متمرکز تعادل برقرار کند.
« با وجود این، تراکم مصیبتها خطر فرسودگی عاطفی را در پی دارد. »
قوتها و کاستیها
گاهی به نظر میرسد میخواهد رخدادهای بسیاری را در زمانی محدود جای دهد؛ بنابراین، شخصیتهای فرعی یا تغییرهای عاطفی همیشه به اندازهٔ کافی مجال پیدا نمیکنند. بااینهمه، ناپیوستگی ریتم، ارزش کلی تجربه را از میان نمیبرد. مخاطبی که با روایت آرام و اندوهبار همراه شود، از میان این فراز و فرودها تصویری کلی از شکلگیری نگاه فرانک به خانواده، فقر و امکان انتخاب به دست میآورد.
جمعبندی «Angela’s Ashes» فیلمی بیپرده و عاطفی دربارهٔ کودکی در محاصرهٔ فقر و فقدان است؛ اثری که قدرت خود را بیش از هر چیز از بازیهای باورپذیر، فضای ملموس لیمریک و نگاه کودکانهاش میگیرد. تلخیهای پیدرپی، پرشهای زمانی و کندی بعضی بخشها میتوانند تماشاگر را خسته کنند، اما فیلم در سیاهی مطلق متوقف نمیماند.
امید در آن نه وعدهای آسان و نه پیروزیای باشکوه، بلکه تمایل مداوم فرانک به تصور زندگیای متفاوت است. همین میل کوچک، در برابر جهانی که راه را بارها میبندد، به فیلم نیرویی انسانی میبخشد و اجازه میدهد پس از اندوه، چیزی بیش از اندوه در ذهن باقی بماند.
« بااینهمه، ناپیوستگی ریتم، ارزش کلی تجربه را از میان نمیبرد. »
ثبت دیدگاه