نقد و بررسی
نقد و خداوند زن را آفرید (...And God Created Woman) | 1956
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زنی در برابر نظم شهر فیلم «...And God Created Woman» بیش از آنکه بر طرحی داستانیِ پرپیچوخم تکیه کند، حول حضوری میچرخد که نظم آرام و محافظهکار سنتروپه را بههم میزند. ژولیت، زنی جوان و یتیم، نه میخواهد مطابق انتظار اطرافیان رفتار کند و نه میل دارد خواستههای خود را پنهان سازد.
کشش او به آنتوان، ازدواجش با میشل و بازگشت دوبارهٔ آنتوان، زمینهٔ درامی عاشقانه را فراهم میکند؛ اما مسئلهٔ اصلی فیلم صرفاً انتخاب میان دو مرد نیست. کشمکش بزرگتر، برخورد میان میل به آزادی فردی و میل جامعه به مهار آن است. راجر وادیم در نخستین تجربهٔ کارگردانی بلند خود، قصه را به جای گرهافکنیهای پیچیده، بر اثرگذاری ژولیت بر محیط اطرافش بنا میکند.
زن جوان در مرکز نگاه مردان و داوری جامعه قرار میگیرد و واکنش دیگران به او، بخش بزرگی از حرکت روایت را میسازد. این انتخاب به فیلم نیرویی فوری میبخشد، اما محدودیتش نیز از همانجا پدیدار میشود: گاه به نظر میرسد ژولیت بیش از آنکه شخصیتی با جهان درونیِ مستقل باشد، نیرویی است که دیگران را به واکنش وامیدارد.
بریژیت باردو و نیروی حضور جذابیت اصلی فیلم، بازی بریژیت باردو در نقش ژولیت است. او شخصیت را با بیقراری، سرزندگی و نوعی بیاعتنایی به قضاوت دیگران شکل میدهد؛ حضوری که حتی در لحظههای کمتحرک نیز صحنه را از آنِ خود میکند. باردو در این نقش صرفاً موضوع نگاه نیست: نگاه متقابل او، سکوتهایش و حرکات ناگهانیاش نشان میدهند که ژولیت از قواعد اجتماعی آگاه است، اما ضرورتاً قصد ندارد از آنها پیروی کند.
« کشمکش بزرگتر، برخورد میان میل به آزادی فردی و میل جامعه به مهار آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این همه، فیلم همیشه نمیتواند فاصلهای میان شخصیت ژولیت و تصویر ستارهای باردو ایجاد کند. دوربین بارها مجذوب زیبایی و جذابیت ظاهری او میشود و همین امر، گاهی سویههای دیگر شخصیت را به حاشیه میراند. تماشاگر ممکن است بهخوبی بفهمد چرا مردان پیرامون ژولیت شیفتهٔ او میشوند، اما کمتر فرصت مییابد دریابد او بیرون از این توجه، چه میاندیشد یا از زندگی چه میخواهد.
این کاستی، هم از محدودیت متن سرچشمه میگیرد و هم از نحوهٔ تماشاییکردن قهرمان. آزادی، اما به روایت چه کسی؟ ژولیت را میتوان چهرهای سرکش خواند؛ زنی که میل و لذت را امری شرمآور نمیداند و از پذیرفتن خواستههایش پرهیز نمیکند. برای تماشاگر امروز، این وجه میتواند جذاب و حتی رهاییبخش باشد، بهویژه در جهانی که شخصیت زن اغلب با معیارهای اخلاقیِ دوگانه سنجیده میشود.
فیلم در برخی لحظهها، تناقض این داوری را آشکار میکند: رفتار مردان میتواند نشانهٔ اقتدار یا شیدایی تلقی شود، حال آنکه رفتار مشابه ژولیت بهانهای برای سرزنش و مهار او میشود. اما این رهایی کامل و بیابهام نیست. ژولیت بیشتر از خلال نگاه مردان و پیامدهایی که حضورش برای آنان دارد معرفی میشود.
به همین دلیل، فیلم همزمان میتواند دعوتی به ستایش استقلال زنانه و نمونهای از بازنماییای باشد که زن را در درجهٔ نخست به جذابیت و اثرش بر مردان فرو میکاهد. تنش میان این دو برداشت، بخش مهمی از ارزش بحثبرانگیز فیلم است: اثر از یک سو میل زنانه را به مرکز میآورد، و از سوی دیگر بهندرت اجازه میدهد این میل از چارچوب عاشقانه و جنسی فراتر رود.
« با این همه، فیلم همیشه نمیتواند فاصلهای میان شخصیت ژولیت و تصویر ستارهای باردو ایجاد کند. »
شخصیتها و اجرا
میشل، آنتوان و مردانی که پیرامون او میچرخند میشل و آنتوان دو پاسخ متفاوت به حضور ژولیتاند. میشل با مهربانی و سادهدلی وارد رابطه میشود، اما زندگی مشترک بهتدریج او را در برابر چیزی قرار میدهد که نمیتواند بهآسانی مهارش کند. تلاش او برای حفظ آرامش و ثبات، از یک سو قابلفهم است و از سوی دیگر محدودیت تصورش از عشق را نشان میدهد: او میخواهد ژولیت را دوست بدارد، اما پذیرش کامل استقلال او برایش دشوار است.
تضاد میان مهر و مالکیت، در رابطهٔ آن دو تنش میآفریند. آنتوان، در مقابل، با گذشتهای عاطفی و کششی ناتمام بازمیگردد. حضور او احساسات ژولیت را دوباره فعال میکند، اما فیلم از تبدیل این وضعیت به مثلثی عاشقانهٔ پرجزئیات و روانشناختی بازمیماند. بسیاری از انگیزهها بیشتر از آنکه از گفتوگوها و تحول شخصیتها روشن شوند، از موقعیتهای نمایشی و نگاهها فهمیده میشوند.
مردان دیگر نیز گاه کمتر فردیت دارند و بیشتر نمایندهٔ شیفتگی، داوری یا میل به کنترلاند. این امر مضمون اجتماعی فیلم را تقویت میکند، اما درام را از عمق روابط انسانی محروم میسازد. سنتروپه، آفتاب و تنِ سینمایی فضای ساحلی سنتروپه فقط پسزمینهای زیبا نیست؛ با گرما، نور و حالوهوای رها و تابستانیاش، نوعی آزادی حسی به فیلم میدهد.
خیابانها، ساحل و فضاهای باز، در برابر محیطهای خانوادگی و قواعد اجتماعی قرار میگیرند و به ژولیت امکان میدهند در جهانی حرکت کند که برای مدتی از انضباط روزمره فاصله گرفته است. رنگ و چشمانداز، فیلم را به تجربهای دیداری بدل میکنند و جذابیتی میسازند که گاه از خود داستان نیرومندتر است.
« میشل، آنتوان و مردانی که پیرامون او میچرخند میشل و آنتوان دو پاسخ متفاوت به حضور ژولیتاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رقص مامبو از لحظههایی است که این کیفیت حسی به اوج میرسد. بدن و حرکت، برای مدتی جای توضیحهای روانشناختی را میگیرند و انرژیای عیان و مستقیم به صحنه میبخشند. در اینجا فیلم بیش از آنکه بخواهد چیزی را با گفتوگو شرح دهد، میکوشد حالوهوایی را به تماشاگر منتقل کند. این رویکرد به اثر هویت میدهد، اما در عین حال اتکای زیاد آن به جذابیت بصری را نیز آشکار میسازد.
ریتم و محدودیتهای درام آرامش و پراکندگی روایت، از ضعفهای محسوس فیلم است. برخی صحنهها با مکثهای طولانی و رفتوآمدهای کمثمر پیش میروند و پیوند میان موقعیتها همیشه محکم نیست. این کندی گاه با فضای تابستانی اثر هماهنگ است و فرصتی فراهم میکند تا تماشاگر در نور و سکون شهر بماند؛ اما در بخشهایی دیگر، ضرباهنگ بیش از اندازه فرو مینشیند و کشمکشهای عاطفی توان پیشبردن فیلم را از دست میدهند.
گفتوگوها نیز اغلب به اندازهٔ موقعیتها بار دراماتیک ندارند. فیلم موضوعاتی چون آزادی، میل، ازدواج و نگاه جامعه را پیش میکشد، اما همیشه آنها را تا پیامدهای عمیقترشان دنبال نمیکند. در نتیجه، برخی تعارضها بیشتر اعلام میشوند تا آنکه با تحول تدریجی شخصیتها شکل بگیرند. همین کمعمقی، فاصلهای میان ظرفیت موضوع و دستاورد روایی اثر ایجاد میکند: فیلم به پرسشهایی مهم اشاره دارد، ولی پاسخ یا کاوشی همسنگ آنها عرضه نمیکند.
میراث و نگاه امروز اهمیت فیلم تنها به کیفیت دراماتیکش محدود نیست؛ اثری است که بریژیت باردو را به چهرهای جهانی بدل کرد و در نمایش میل و جذابیت زنانه در سینمای جریان اصلیِ آن دوره، جسورانه به نظر میرسید. همین جسارت تاریخی را نباید با پیچیدگی کامل هنری یکی گرفت. تماشاگر امروز ممکن است هم از آزادگی ژولیت لذت ببرد و هم از اینکه شخصیت او تا چه حد زیر سایهٔ نگاه مردان و تصویر ستارهای باردو میماند، دلچرکین شود.
« رقص مامبو از لحظههایی است که این کیفیت حسی به اوج میرسد. »
قوتها و کاستیها
از این رو، فیلم بیش از آنکه در هر لحظه بهعنوان درامی عاشقانهٔ پرداختشده موفق باشد، بهمثابه تصویری از دگرگونی ذائقه و مرزهای نمایش در سینمای دههٔ پنجاه اهمیت دارد. جذابیتش واقعی است، اما کامل نیست؛ شور دارد، ولی همیشه عمق ندارد. توانایی آن در ساختن فضای حسی و در مرکز قراردادن زنی نافرمان، در کنار کاستیهای شخصیتپردازی و ریتم، تجربهای دوگانه میسازد.
جمعبندی «...And God Created Woman» فیلمی است که بیشتر با حضور و حالوهوا به یاد میماند تا با استحکام قصه. بریژیت باردو به ژولیت نیرویی میدهد که از محدودیتهای فیلمنامه فراتر میرود؛ سنتروپه نیز با آفتاب و فضای ساحلی، جهان دیداری دلپذیری میسازد. در مقابل، روایت گاه کند و گسسته است، شخصیتها به اندازهٔ ظرفیت موضوع پرداخت نمیشوند و استقلال ژولیت با اتکای فیلم به زیبایی او در تنش قرار میگیرد.
حاصل، اثری نابرابر اما قابلتأمل است: فیلمی که همزمان میتواند ستایشی از میل و آزادی زنانه باشد و پرسشی دربارهٔ اینکه سینما چگونه همان آزادی را به تصویری برای تماشای دیگران تبدیل میکند.
« جذابیتش واقعی است، اما کامل نیست؛ شور دارد، ولی همیشه عمق ندارد. »
ثبت دیدگاه