نقد و بررسی
نقد آناستازیا (Anastasia) | 1956
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای میان حقیقت و نمایش «آناستازیا» ساختهٔ آناتول لیتواک، درامی تاریخی است که از یکی از رازآلودترین روایتهای قرن بیستم آغاز میکند: آیا دختر کوچکتر خاندان رومانوف از کشتار خانوادهاش جان به در برده است؟ فیلم پاسخ را به تماشاگر تحمیل نمیکند؛ در عوض، شک را به موتور اصلی روایت بدل میسازد.
در پاریسِ میان دو جنگ، گروهی از تبعیدیان روس میخواهند زنی فراموشکار را چنان آموزش دهند که بتواند خود را آناستازیای نجاتیافته جا بزند و به میراثی هنگفت دست یابد. اما همین نقشهٔ سودجویانه، بهتدریج با مسئلهای دشوارتر روبهرو میشود: اگر بازیگرِ نقشی در آن غرق شود، مرز میان جعل و هویت کجا قرار میگیرد؟
فیلم بر پایهٔ نمایشی از مارسل مورت ساخته شده و از ماجرای آنا اندرسون الهام گرفته است؛ زنی که مدعی بود شاهدخت آناستازیا است. بااینحال، اثر بیش از آنکه در پی بازسازی مستند رویدادها باشد، افسانه را همچون مادهای دراماتیک به کار میگیرد. هویت، حافظه و باور در مرکز فیلم، زنی قرار دارد که گذشتهاش را بهدرستی به یاد نمیآورد و دیگران میکوشند برایش گذشتهای آماده کنند.
این وضعیت، پرسشی فراتر از راز تاریخی داستان میسازد: هویت تا چه اندازه از خاطرههای شخصی ما شکل میگیرد و تا چه اندازه از آنچه دیگران دربارهمان میگویند؟ آنا در آغاز، بیشتر شبیه انسانی آسیبدیده و بیپناه است تا شاهزادهای گمشده. آموزشهایی که به او داده میشود، گاه رنگ تمرین نمایشی دارد؛ اما هرچه پیش میرود، رفتارها و واکنشهایش به شکلی پیچیدهتر در هم میآمیزند.
« فیلم پاسخ را به تماشاگر تحمیل نمیکند؛ در عوض، شک را به موتور اصلی روایت بدل میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این ابهام بهره میبرد، بیآنکه آن را با توضیحهای قطعی از میان ببرد. تماشاگر نیز، مانند بونین، میان محاسبه و امید معلق میماند: آیا او به زنی نیاز دارد که نقش را خوب بازی کند، یا کمکم به امکان واقعیِ ادعای او ایمان آورده است؟ این تردید، از جذابترین لایههای اثر است و باعث میشود داستان تنها دربارهٔ فریبکاری و پول نباشد؛ دربارهٔ نیرویی هم باشد که باور، حتی اگر از مصلحت آغاز شود، میتواند در آدمها پدید آورد.
بازی اینگرید برگمن اینگرید برگمن ستون اصلی فیلم است. بازی او را میتوان در تغییر تدریجی شخصیت دید: ابتدا جسمی فرسوده و نگاهی هراسان، سپس زنی که میکوشد رفتارها و آداب تازه را بیاموزد، و در ادامه حضوری که از همان تمرینها فراتر میرود. برگمن این دگرگونی را با نمایشهای پرهیاهو پیش نمیبرد؛ جزئیات چهره، مکثها و واکنشهای کوچک اوست که شک و شکنندگی آنا را باورپذیر میکند.
نکتهٔ مهم آن است که بازیگر، شخصیت را نه به قربانیِ صرف تبدیل میکند و نه به چهرهای رازآمیز و دور از دسترس. در آنا هم آسیبپذیری وجود دارد و هم اراده؛ هم میل به پذیرفتهشدن و هم نوعی مقاومت در برابر نقشی که دیگران برایش نوشتهاند. همین چندلایگی، سبب میشود تماشاگر در لحظههایی احساس کند خود آنا نیز از پاسخ پرسشی که همه از او دارند، مطمئن نیست.
برگمن بهحق کانون عاطفی فیلم است و حضورش به صحنههایی که از نظر روایی کمشتاباند، نیروی انسانی میبخشد. بونین و بازی قدرت یول برینر در نقش بونین، نقطهٔ مقابل آناست. او در آغاز، مردی حسابگر به نظر میرسد که جهان را بر اساس سود، بدهبستان و امکان کنترل دیگران میسنجد. خشکی و اقتدار برینر برای این نقش مناسب است؛ او بونین را نه شروری یکبعدی، بلکه کسی میسازد که میخواهد فاصلهاش را از احساس حفظ کند.
« فیلم از این ابهام بهره میبرد، بیآنکه آن را با توضیحهای قطعی از میان ببرد. »
شخصیتها و اجرا
در برابر آنا، این فاصله بهتدریج تحت فشار قرار میگیرد و رابطهٔ آن دو از همکاریای مبتنی بر منفعت، به پیوندی پیچیدهتر بدل میشود. بااینحال، فیلم در پرداخت این دگرگونی همیشه به یک اندازه قانعکننده نیست. گاهی گذار بونین از شک و کنترل به درگیری عاطفی، بیش از آنکه از تحول تدریجی شخصیت بجوشد، به اقتضای ملودرام پیش میرود.
این لغزش روایی، از انسجام رابطه میکاهد؛ اما تقابل دو شخصیت همچنان تماشایی است، زیرا هر یک دیگری را وادار میکند در باورهایش بازنگری کند. امپراتریس و جهان تبعیدشدگان حضور هلن هیز در نقش امپراتریسِ سالخورده، وزن دیگری به روایت میدهد. او نمایندهٔ گذشتهای است که نه بهآسانی بازمیگردد و نه بهسادگی میتوان از آن دل کند.
دیدار احتمالی او با زنی که مدعی پیوند خونی با خاندان رومانوف است، صرفاً آزمونی برای تشخیص حقیقت نیست؛ نوعی مواجهه با سوگ، خاطره و امکانِ دوبارهباورکردن نیز هست. هیز با خویشتنداری و وقار، شخصیتی میآفریند که احساساتش را پشت آداب و فاصلهٔ اشرافی پنهان میکند. گروه تبعیدیان روس نیز فضای فیلم را از یک مثلث شخصیتی فراتر میبرد.
آنان تنها در پی پول نیستند؛ در جهان ازدسترفتهای زندگی میکنند که بخشهایی از آن را در رفتار، زبان و تشریفات حفظ کردهاند. البته فیلم فرصت محدودی برای گسترش فردیت هر یک از آنان دارد و بعضی شخصیتهای فرعی بیشتر کارکرد روایی دارند تا زندگی مستقل. بااینهمه، جمع آنان به داستان حس جامعهای آواره میبخشد؛ جامعهای که گذشتهاش را هم چون میراثی گرانبها و هم چون باری سنگین با خود حمل میکند.
« بااینحال، فیلم در پرداخت این دگرگونی همیشه به یک اندازه قانعکننده نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شکوه بصری و فضای اشرافی لباسها و دکورهای فیلم از عناصر برجستهٔ آناند. فضاهای رسمی، تالارها و پوششهای پرجزئیات، شکوهِ جهان اشرافی را پیش چشم میآورند، اما این شکوه با واقعیت تلخ تبعید و بیخانمانی شخصیتها در تضاد است. ظاهر شاهانه، دیگر نشانهٔ قدرت سیاسی نیست؛ بیشتر یادگار جهانی ازدسترفته است که تبعیدیان میکوشند با بازآفرینی تشریفاتش، تکهای از آن را حفظ کنند.
این تضاد بصری، یکی از ایدههای خوشساخت فیلم را تقویت میکند: آنا در ظاهری که برایش فراهم میکنند، باید به تصویری از گذشته بدل شود؛ تصویری که شاید از خودِ گذشته هم واقعیتر به نظر برسد. در عین حال، زیبایی لباسها و فضاها گاهی بر تحرک داستان میچربد. فیلم بیش از آنکه با تغییرهای پرشتاب مکانی و رخدادهای متوالی پیش برود، به صحنههای گفتوگو، تمرین و دیدار تکیه میکند.
بنابراین، شکوه بصری هم جذابیت میآفریند و هم گاه کندی روایت را پررنگتر میکند. ریتم و انسجام روایت بزرگترین کاستی «آناستازیا» ریتم آن است. داستانی که از نظر طرح اولیه پر از تعلیق و ظرفیت دراماتیک است، دیر به رخدادهای تعیینکننده میرسد. بخشهایی از میانهٔ فیلم طولانی به نظر میرسند و تمرینهای آنا، اگرچه برای فهم شخصیت ضروریاند، گاهی دور خود میچرخند.
تماشاگر ممکن است منتظر بماند تا روایت از وضعیت آمادهسازی بیرون آید و پیامدهای عاطفی و اجتماعیِ ادعا را جدیتر دنبال کند. انسجام فیلم نیز همیشه یکدست نیست. برخی گذارهای شخصیتی شتابزدهاند، و بعضی خطوط فرعی به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی پرورده نمیشوند. بااینحال، قصه همچنان سرگرمکننده میماند، زیرا پرسش محوریاش روشن و جذاب است: آیا حقیقت را میتوان از روی نشانهها بازشناخت، یا گاهی آنچه مردم میپذیرند، از واقعیت مهمتر میشود؟
« شکوه بصری و فضای اشرافی لباسها و دکورهای فیلم از عناصر برجستهٔ آناند. »
قوتها و کاستیها
پاسخ فیلم در چارچوب همین ابهام باقی میماند و از آشکارکردن نتیجهٔ نهایی پرهیز میکند. جمعبندی «آناستازیا» فیلمی است که نیروی اصلیاش را از بازی اینگرید برگمن و تعلیق میان حقیقت و نقش میگیرد. در کنار او، یول برینر و هلن هیز به روایت وقار و کشمکش میبخشند؛ لباسها و دکورها نیز جهان تبعیدشدگان را با جلوهای چشمنواز زنده میکنند.
در مقابل، کندی ریتم و نوسان انسجام مانع میشود داستان در همهٔ بخشها به اندازهٔ ایدهٔ مرکزیاش اثرگذار باشد. بااینهمه، فیلم بیش از آنکه معمایی تاریخی برای حلکردن باشد، تأملی دربارهٔ نیاز انسان به گذشته، تعلق و باور است. جذابیتش نه فقط در این پرسش نهفته که آنا کیست، بلکه در تماشای اثری است که چگونه دیگران میکوشند هویت او را بسازند و چگونه خود او در برابر این روایتِ تحمیلی شکل میگیرد.
«آناستازیا» تجربهای باشکوه و بازیمحور است؛ فیلمی که شاید گاه بیش از اندازه درنگ کند، اما حضور برگمن و ابهام عاطفی داستان، آن را در ذهن نگه میدارد.
« پاسخ فیلم در چارچوب همین ابهام باقی میماند و از آشکارکردن نتیجهٔ نهایی پرهیز میکند. »
ثبت دیدگاه