نقد و بررسی
نقد بازپرس وارد میشود (An Inspector Calls) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی یک کلاسیک در قالب تریلری تلویزیونی نسخهٔ تلویزیونی «An Inspector Calls» محصول ۲۰۱۵، اقتباسی از نمایشنامهٔ مشهور جی. بی. پریستلی است؛ اثری که ظاهر یک معمای جنایی را به خود میگیرد، اما در ژرفای خود دربارهٔ مسئولیت اجتماعی، قدرت طبقاتی و پیامدهای انتخابهای فردی سخن میگوید.
داستان در سال ۱۹۱۲ و در فضای یک شهر صنعتی در شمال انگلستان میگذرد. شبی که خانوادهٔ ثروتمند بیرلینگ برای جشن نامزدی دخترشان گرد هم آمدهاند، با ورود بازرس گول از مسیر آسوده و تشریفاتی خود خارج میشود. او از مرگ دختر جوانی خبر میدهد و پرسشهایی میپرسد که آرامآرام پیوندهای پنهان میان او و اعضای خانواده را آشکار میسازد.
فیلم به کارگردانی آیسلینگ والش و با فیلمنامهٔ هلن ادموندسن، میکوشد هم کشش معمای متن اصلی را حفظ کند و هم آن را به تجربهای تصویری بدل سازد. نتیجه، اثری است که در بهترین لحظات، تماشاگر را نه فقط به کشف واقعیت، بلکه به داوری دربارهٔ آدمهایی وامیدارد که هر یک سهمی در شکلگیری فاجعه دارند.
معمایی که به محاکمهٔ اخلاقی میرسد نیروی روایی فیلم از ساختاری تدریجی سرچشمه میگیرد. بازرس گول اطلاعات را یکباره عرضه نمیکند؛ پرسشهایش همچون حلقههایی به هم پیوستهاند و هر پاسخ، تصویری تازه از گذشتهٔ خانواده و ارتباط آنان با اوا اسمیت ترسیم میکند. بدین ترتیب، تماشاگر در جایگاه شنوندهای منفعل نمیماند؛ باید جزئیات را کنار هم بگذارد، تناقضها را بسنجد و دربارهٔ اعتبار روایت هر شخصیت تصمیم بگیرد.
« داستان در سال ۱۹۱۲ و در فضای یک شهر صنعتی در شمال انگلستان میگذرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، جذابیت اصلی داستان صرفاً در این نیست که چه اتفاقی افتاده است. پرسش مهمتر این است که چگونه رفتارهایی که در نگاه نخست کوچک، معمولی یا حتی موجه جلوه میکنند، در کنار یکدیگر به پیامدی ویرانگر میرسند. فیلم از سازوکار معما برای پیشبرد بحثی اخلاقی بهره میگیرد: مسئولیت همیشه به شکل تصمیمی آشکار و قهرمانانه یا شرورانه ظاهر نمیشود؛ گاهی در بیاعتنایی، خودخواهی و امتناع از دیدن رنج دیگری نهفته است.
بازرس گول؛ نیرویی آرام و مهارناپذیر دیوید تولیس در نقش بازرس گول، مرکز ثقل فیلم است. بازی او بر هیاهو و تهدید مستقیم تکیه ندارد؛ برعکس، خونسردی، مکثها و نگاه نافذش نوعی اقتدار نامتعارف میسازند. گول کمتر شبیه کارآگاهی است که برای حل یک پرونده آمده باشد و بیشتر به کسی میماند که میخواهد دیگران را وادار کند با حقیقتی که از آن میگریزند روبهرو شوند.
همین کیفیت به حضور او حالتی رازآلود میبخشد، بیآنکه فیلم ناچار شود در آغاز همهچیز را توضیح دهد. بازی تولیس در برابر واکنشهای گوناگون خانواده، سنجیده و انعطافپذیر است. او با هر پرسش، فضای اتاق را اندکی جابهجا میکند؛ شخصیتها ممکن است همچنان در همان جایگاه اجتماعی خود ایستاده باشند، اما اعتمادبهنفسشان بهتدریج فرومیریزد.
اهمیت این بازی در آن است که بازرس را به قاضیِ پرخاشگر تبدیل نمیکند. او بیشتر آینهای در برابر دیگران میگیرد و اجازه میدهد گفتهها، سکوتها و توجیههایشان خودشان را رسوا کنند. خانوادهٔ بیرلینگ و شکاف میان ظاهر و باطن اعضای خانوادهٔ بیرلینگ صرفاً مجموعهای از مظنونان نیستند؛ هر یک نمایندهٔ نوعی نگرش به جایگاه، پول و مسئولیتاند.
« بااینحال، جذابیت اصلی داستان صرفاً در این نیست که چه اتفاقی افتاده است. »
شخصیتها و اجرا
آرتور بیرلینگ با غرور صاحبکارانهاش جهان را بر پایهٔ سود و اقتدار میسنجد. سیبیل به آداب و منزلت اجتماعی پناه میبرد و در همان حال میکوشد رنج را از قلمرو مسئولیت خود بیرون نگه دارد. جرالد، با ظاهر آراسته و رفتار کنترلشده، نیز باید در برابر فاصلهٔ میان تصویری که از خود عرضه میکند و آنچه گذشته نشان میدهد قرار بگیرد.
در سوی دیگر، شیلا و اریک قرار دارند؛ دو فرزند که واکنششان به بازجویی، امکان دگرگونی را در دل روایت زنده نگه میدارد. تفاوت نسلها در فیلم صرفاً یک تقابل ساده میان جوانیِ روشنبین و بزرگسالیِ فاسد نیست. آنچه اهمیت دارد، آمادگی یا ناآمادگی هر فرد برای پذیرفتن سهم خود در رنج دیگری است.
بازیگران گروهی، بهویژه کِن استات، میراندا ریچاردسون، سوفی راندل، کلوئی پیری و فین کول، به شخصیتها تفاوتهای ظریف میبخشند؛ هرچند کیفیت اجرای نقشها در سراسر فیلم کاملاً یکدست نیست. اوا اسمیت؛ انسان یا نشانه؟ اوا اسمیت، با وجود آنکه غایب مرکزیِ بخش بزرگی از روایت است، حضوری سنگین بر آن دارد.
نام او در گفتوگوها تکرار میشود و هر بار معنایی تازه میگیرد: کارگری آسیبپذیر، زنی گرفتار مناسبات نابرابر و انسانی که فرصتهایش یکی پس از دیگری محدود شده است. در متن اصلی، فاصلهٔ میان شخصیت و تماشاگر، اوا را به نمادی نیرومند بدل میکند؛ نمادی از کسانی که صدایشان در ساختارهای قدرت شنیده نمیشود.
« آرتور بیرلینگ با غرور صاحبکارانهاش جهان را بر پایهٔ سود و اقتدار میسنجد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اقتباس تلویزیونی با نشاندادن مستقیمتر زندگی او میکوشد این رنج را ملموس کند. این انتخاب از یک سو به او چهره و تجربهای مشخص میبخشد و مانع میشود صرفاً نامی در روایت دیگران باقی بماند. از سوی دیگر، گاه از نیروی رازآلود و نمادین حضورش میکاهد. هرچه فیلم بیشتر به نمایش زندگی اوا روی میآورد، بخشی از توجه از پرسش اخلاقیِ «دیگران با او چه کردند؟» به بازسازی جزئیات سرگذشتش منتقل میشود.
این جابهجایی همیشه به سود تعلیق و ایجاز نیست، اما تلاشی قابلفهم برای انسانیکردن شخصیتی است که ممکن بود در قالب یک قربانی انتزاعی محصور بماند. میزانسن، فضا و ضرباهنگ بخش مهمی از قدرت فیلم به فضای بسته و کنترلشدهٔ آن وابسته است. اتاقها و مناسبات رسمی خانه، در آغاز یادآور امنیت و آسایشاند؛ اما با پیشرفتن بازجویی، همان محیط به محفظهای بدل میشود که گریز از پرسشها را دشوار میکند.
تضاد میان شکوه خانه و آنچه بیرون از آن بر زنان و کارگران میگذرد، بدون نیاز به توضیحهای طولانی، معنای طبقاتی روشنی به تصویرها میدهد. والش با قاببندیها و حرکتهای حسابشده، تمرکز را بر تغییر قدرت میان شخصیتها نگه میدارد. گفتوگوها ستون اصلی اثرند، اما فیلم با جابهجایی میان فضای خانه و بخشهایی از گذشته میکوشد روایت را از سکون کامل برهاند.
موسیقی و طراحی صحنه نیز به ساختن حالوهوایی سرد و اندکی تهدیدآمیز کمک میکنند. این عناصر بهویژه زمانی مؤثرند که فیلم به گفتوگو و بازی بازیگران اعتماد میکند و اجازه میدهد سکوت یا مکث، بار معنایی خود را حمل کند. فلشبکها و مسئلهٔ توضیحدادن استفاده از فلشبکها یکی از انتخابهای بحثبرانگیز فیلم است.
« اقتباس تلویزیونی با نشاندادن مستقیمتر زندگی او میکوشد این رنج را ملموس کند. »
قوتها و کاستیها
از یک منظر، این صحنهها امکان میدهند پیامد رفتار شخصیتها را بهصورت دیداری تجربه کنیم و از اتکای کامل به بازگویی کلامی بکاهیم. اوا دیگر فقط موضوع روایت اعضای خانه نیست؛ برای لحظاتی از جایگاه خود وارد جهان تصویر میشود. این رویکرد میتواند فاصلهٔ میان طبقهٔ برخوردار و زندگیِ آسیبپذیر او را ملموستر کند.
اما همین انتخاب گاه از کشش بازجویی میکاهد. هر برش به گذشته، وقفهای در جریان پرسشوپاسخ ایجاد میکند و بعضی از ابهامهایی را که میتوانستند در ذهن تماشاگر رسوب کنند، زودتر از موعد روشن میسازد. همچنین فیلم در برخی لحظات، معنایی را که بازی یا موقعیت پیشتر بهخوبی منتقل کرده، بار دیگر با توضیح مستقیم تأکید میکند.
چنین تأکیدی میتواند مخاطب را دستکم بگیرد و از ظرافت اثر بکاهد. بااینهمه، این ایرادها از بنیان روایی فیلم نمیکاهند؛ بیشتر نشان میدهند که اقتباس میان حفظ ایجاز نمایشی و نیاز به روایت سینمایی، همیشه به تعادل کامل نمیرسد. مضمون اجتماعی و اعتبار امروزین اثر پریستلی داستان را در آستانهٔ جنگ جهانی اول قرار داده، اما موضوع آن به گذشتهٔ تاریخی محدود نمیماند.
فیلم با نقد فردگراییِ خودبسنده، این تصور را زیر سؤال میبرد که هرکس فقط مسئول زندگی خویش است. در جهان بیرلینگها، ثروت و اعتبار اغلب بهمثابه گواه شایستگی عرضه میشوند؛ حال آنکه بازجویی نشان میدهد منزلت اجتماعی لزوماً با فضیلت اخلاقی همراه نیست. کسی میتواند محترم شمرده شود و در عین حال از دیدن پیامد رفتار خود سر باز زند.
« اوا دیگر فقط موضوع روایت اعضای خانه نیست؛ برای لحظاتی از جایگاه خود وارد جهان تصویر میشود. »
جمعبندی
اثر در بیان این اندیشه گاهی صریح و خطابی میشود؛ اما صراحت آن با ماهیت نمایشی و تمثیلی داستان پیوند دارد. فیلم نمیخواهد صرفاً معمایی سرگرمکننده بسازد، بلکه میکوشد پرسش خود را از خانهٔ بیرلینگ به تماشاگر منتقل کند: آیا مسئولیت اجتماعی تنها به نیتهای بزرگ و کنشهای استثنایی مربوط است، یا در انتخابهای روزمرهٔ ما نیز حضور دارد؟
نیروی ماندگار اثر از همین انتقال پرسش سرچشمه میگیرد. جمعبندی «An Inspector Calls» محصول ۲۰۱۵، اقتباسی وفادار به دغدغههای اخلاقی نمایشنامه است که با بازی قدرتمند دیوید تولیس و گروهی از بازیگران توانمند، معمایی خانگی را به مواجههای اجتماعی بدل میکند. فیلم در ساختن تعلیق، ترسیم فروریختن تدریجی اطمینان خانواده و طرح بحث مسئولیت جمعی موفق است.
در مقابل، فلشبکهای پرتعداد و توضیحهای گاه بیشازحد، بخشی از ابهام و فشردگی روایت را کم میکنند و نمایش مستقیم اوا همیشه به قدرت نمادین او نمیافزاید. با وجود این کاستیها، اثر از قالب یک بازسازی تلویزیونی صرف فراتر میرود. ارزش آن نه فقط در کشف رازهای گذشته، بلکه در شیوهای است که تماشاگر را وادار میکند رفتارهای ظاهراً کوچک را در زنجیرهای از پیامدها ببیند.
فیلم با لحنی جدی و فضایی پرتنش یادآوری میکند که رنج انسانها در خلأ پدید نمیآید و بیاعتنایی نیز، بهنوبهٔ خود، نوعی انتخاب است.
« اثر در بیان این اندیشه گاهی صریح و خطابی میشود؛ اما صراحت آن با ماهیت نمایشی و تمثیلی داستان پیوند دارد. »



ثبت دیدگاه