نقد و بررسی
نقد گرگنمای آمریکایی در لندن (An American Werewolf in London) | 1981
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت هیولا به جهان روزمره «گرگینهای آمریکایی در لندن» ساختهٔ جان لندیس، از آن فیلمهایی است که با یک ایدهٔ ساده آغاز میشود، اما نیروی ماندگارش را از برخورد چند لحن و چند جهان میگیرد: کمدی رفیقانه، وحشت جسمانی، کابوس روانشناختی و هجوی تلخ بر موقعیتهای عادی. دو گردشگر آمریکایی در دشتهای یورکشایر گرفتار حملهای خشونتبار میشوند و دیوید، پس از انتقال به خانهٔ پرستاری به نام الکس، بهتدریج با دگرگونیهایی در جسم و ذهنش روبهرو میشود.
فیلم از همین نقطه، امر خارقالعاده را نه در قلعهای دورافتاده یا قلمروی افسانهای، بلکه در دل خیابانها و اتاقهای آشنای لندن مینشاند. این جابهجایی اهمیت دارد. هیولا به جهان روزمره راه یافته است؛ جهانی که در آن بیمارستان، آپارتمان، خیابان و سینما میتوانند ناگهان به صحنههایی از اضطراب بدل شوند.
فیلم بهجای آنکه همهچیز را در تاریکی پنهان کند، بارها روشنایی و عادیبودن محیط را به خدمت وحشت میگیرد. حاصل، تجربهای است که میان خنده و دلشوره نوسان میکند، بیآنکه یکی را کاملاً فدای دیگری سازد. دشتهای یورکشایر و جغرافیای تنهایی آغاز فیلم در دشتهای یورکشایر، زمینهای موجز اما مؤثر برای ورود به داستان میسازد.
فضای باز، باد سرد، مه و فاصلهٔ میان دو مسافر، حس بیپناهی را پیش از وقوع خطر شکل میدهند. این چشمانداز صرفاً پسزمینهای زیبا نیست؛ انگار طبیعت در برابر شخصیتها خاموش مانده، اما همین سکوت، تهدید را محسوستر میکند. جایی که باید راهنما و پناه باشد، به قلمرویی بیاعتنا بدل میشود.
« فیلم بهجای آنکه همهچیز را در تاریکی پنهان کند، بارها روشنایی و عادیبودن محیط را به خدمت وحشت میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در ادامه، لندن با انبوهی از نشانههای شهری و روزمره، تضادی معنادار با آن دشت خلوت پیدا میکند. بااینحال، شهر هرگز به پناهگاهی کامل تبدیل نمیشود. فضای شهری نه ترس را از میان میبرد و نه به دیوید امکان میدهد از آن فاصله بگیرد؛ فقط شکل کابوس را عوض میکند. فیلم از این تقابل برای برجستهکردن تنهایی شخصیت بهره میبرد: انسان ممکن است میان مردم باشد و همچنان از آنچه درون او میگذرد جدا و منزوی بماند.
وحشت جسمانی و هنر دگردیسی معروفترین دستاورد فیلم، صحنهٔ دگردیسی دیوید است؛ صحنهای که قدرتش بیش از آنکه به نمایش یک هیولای نهایی وابسته باشد، از ثبت درد و درماندگیِ فرایند تغییر میآید. بدن در اینجا ابزار عبور به سوی هیولا نیست، بلکه میدان کشمکشی هولناک است. حرکتهای ناخواسته، کشیدگی اندامها و واکنش چهرهٔ دیوید، تغییر را از جلوهای دیدنی به تجربهای طاقتفرسا بدل میکنند.
تماشاگر فقط با تصویری نامعمول روبهرو نیست؛ گویی در برابر رنج انسانی ایستاده که دیگر نمیتواند بر بدن خویش فرمان براند. جلوههای عملی ریک بیکر در این سکانس نقشی بنیادی دارند. ملموسبودن بافتها و تداوم فیزیکی تغییر، به صحنه کیفیتی عینی میدهد که بسیاری از جلوههای دیجیتال بعدها کوشیدند به آن برسند.
بااینهمه، ارزش صحنه فقط در مهارت فنی نیست. کارگردانی و بازی دیوید ناتن، بدن را به زبان اصلی وحشت تبدیل میکنند: فریاد، مکث، نگاه و تقلای بیثمر او، همگی تماشاگر را در موقعیت شاهدبودنِ چیزی دردناک قرار میدهند. این لحظه از همین رو همچنان تکاندهنده است؛ نه فقط چون هیولا میبینیم، بلکه چون فروپاشی اختیار را حس میکنیم.
« در ادامه، لندن با انبوهی از نشانههای شهری و روزمره، تضادی معنادار با آن دشت خلوت پیدا میکند. »
شخصیتها و اجرا
کمدی سیاه در کنار هراس لندیس از آمیختن وحشت و طنز پرهیز نمیکند و فیلم دقیقاً در همین خطرپذیری هویت مییابد. شوخیها گاه از تضاد میان فاجعه و واکنشهای عادی اطرافیان سر برمیآورند؛ گاه نیز از پوچی موقعیتی که دیوید در آن گرفتار شده است. طنز سیاه فیلم، لزوماً برای آرامکردن تماشاگر نیست.
برعکس، گاهی خنده را به واکنشی نامطمئن تبدیل میکند: آیا باید بخندیم، یا آنچه میبینیم بهقدری هولناک است که خنده راهی برای تحمل آن شده؟ این توازن همیشه بینقص نیست. بعضی دیالوگها از نظر پرداخت، معمولیتر از لحظات بصری فیلماند و در چند بخش، تفاوت لحن میان شوخی و وحشت کمی محسوس میشود.
بااینحال، فیلم بهندرت چنان در یک قطب میماند که قطب دیگر را از یاد ببریم. کمدی، تهدید را بیاثر نمیکند؛ وحشت نیز شوخی را به زائدهای بیمصرف بدل نمیسازد. این رفتوآمد، به اثر ضرباهنگی نامتعارف و شخصیتی متمایز میدهد. دیوید، سوگ و انکار دیگران دیوید ناتن نقش مردی را بازی میکند که میکوشد تجربهای ناممکن را با زبانی قابلفهم بیان کند.
آسیب جسمی و آشفتگی ذهنی او، داستان را از یک ماجرای ساده دربارهٔ هیولایی شبانه فراتر میبرد. دگرگونی فقط خطری بیرونی نیست؛ وضعیتی است که پیوند شخصیت با بدن، خاطره و هویت خودش را متزلزل میکند. فیلم این بحران را با توضیحهای طولانی روانشناختی شرح نمیدهد، بلکه آن را در رفتارهای مردد و واکنشهای آشفتهٔ دیوید به نمایش میگذارد.
« کمدی سیاه در کنار هراس لندیس از آمیختن وحشت و طنز پرهیز نمیکند و فیلم دقیقاً در همین خطرپذیری هویت مییابد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در سوی دیگر، بیباوری دیگران به حرفهای او، منبعی از تنش و گاه طنز است. این انتخاب در ابتدا مؤثر است: دیوید در برابر کسانی قرار میگیرد که جهان را همچنان عادی میدانند و نشانههای بحران را به بیماری، شوک یا خیال نسبت میدهند. اما تکرار این الگو در بخشهایی از فیلم از نیروی اولیهاش میکاهد.
هنگامی که شخصیت چند بار با شک و انکار مشابه روبهرو میشود، مخاطب ممکن است پیش از آنکه صحنه به نتیجهٔ تازهای برسد، مسیرش را حدس بزند. با وجود این، تکرار مزبور بهخوبی انزوای دیوید را منتقل میکند: ترس او فقط از آنچه ممکن است به آن بدل شود نیست، بلکه از ناتوانی در قانعکردن جهان بیرون نیز هست.
الکس، جک و پیوندهای انسانی الکس، پرستاری که از دیوید مراقبت میکند، به داستان گرمایی انسانی میبخشد. حضور او یادآور آن است که فیلم، زیر لایهٔ هیولا و شوخیهای سیاه، به نیاز آدمها به مراقبت و نزدیکی نیز توجه دارد. رابطهٔ میان آن دو در فضایی شکل میگیرد که آرامش آن شکننده است؛ هر لحظهٔ صمیمیت، سایهٔ بحرانی را با خود دارد که دیوید نه کاملاً میتواند مهارش کند و نه از آن فاصله بگیرد.
جک نیز به شکلی متفاوت در حیات ذهنی دیوید حضور دارد. بازگشت او، سازوکاری برای ساختن لحظههایی همزمان هولناک، تلخ و گاه گزنده فراهم میکند. این حضور، دوستی و سوگ را به بخشی از بافت وحشت بدل میسازد، بیآنکه فیلم همهٔ معنای خود را به توضیحی نمادین محدود کند. رابطهٔ شخصیتها در بهترین لحظات، آنقدر ملموس است که ماجرا را از نمایش صرف جلوههای ویژه بیرون میآورد.
« در سوی دیگر، بیباوری دیگران به حرفهای او، منبعی از تنش و گاه طنز است. »
قوتها و کاستیها
موسیقی، تدوین و ریتم ناپایدار موسیقی فیلم فقط همراهی پسزمینه نیست؛ انتخاب ترانهها و استفاده از آنها در کنار تصاویر، به اثر لحنی بازیگوش و گاه کنایهآمیز میدهد. پیوند میان مضمون ماه و موسیقی عامهپسند، هم شوخیای هوشمندانه با قراردادهای ژانر است و هم راهی برای ساختن تضادی مؤثر میان ملودی آشنا و تصویر ناآرام.
موسیقی متن المر برنستاین نیز در ساختن تنش سهم دارد و در کنار ترانهها، هویتی شنیداری میسازد که بهسادگی از یاد نمیرود. تدوین و ریتم، از جهتی دیگر، به تغییر لحن یاری میرسانند. فیلم میتواند از گفتوگویی نسبتاً روزمره به منظرهای کابوسوار برسد، بیآنکه مرزی محکم میان این دو بکشد.
این ناپایداری بخشی از جذابیت آن است، اما گاهی به ناهمواری هم میانجامد؛ برخی بخشها گذارهایی نرمتر میطلبند و بعضی دیالوگها بهاندازهٔ موقعیتهای تصویری قدرت ندارند. پایان نیز بهسبب فشردگی و سرعت رسیدن به واپسین لحظات، ممکن است برای بخشی از مخاطبان ناگهانی به نظر برسد. این شتاب، ضربهٔ پایانی را تیز میکند، اما فرصت چندانی برای مکث و جمعبندی عاطفی باقی نمیگذارد.
جایگاه فیلم در سینمای وحشت «گرگینهای آمریکایی در لندن» نمونهای شاخص از فیلمی است که بهجای انتخاب میان ترس و خنده، از اصطکاک میان آنها نیرو میگیرد. اثر جان لندیس، هم به افسانهٔ گرگینه وفادار میماند و هم آن را از فضای اسطورهای بیرون میکشد و به اضطراب شخصی و جسمانی نزدیک میکند.
« تدوین و ریتم، از جهتی دیگر، به تغییر لحن یاری میرسانند. »
جمعبندی
جلوههای عملی فیلم، بهویژه در صحنهٔ دگردیسی، جایگاهی تعیینکننده در میراث تصویری آن دارند؛ اما اثر فقط به همان لحظهٔ مشهور وابسته نیست. فضاپردازی، موسیقی، روابط انسانی و طنز تلخ نیز در دوامش سهم دارند. در عین حال، فیلم بینقص نیست. تکرار بیباوری دیگران، بعضی دیالوگهای کماثر و پایان شتابزده، مانع از آن میشوند که همهٔ اجزای آن با یک قوت پیش بروند.
اما این لغزشها از ویژگی مرکزی اثر نمیکاهند: فیلمی که جرئت میکند هم خندهدار باشد و هم واقعاً دردناک، هم سرگرمکننده و هم آزارنده. جمعبندی «گرگینهای آمریکایی در لندن» با ترکیب وحشت جسمانی، کمدی سیاه و فضایی آکنده از تنهایی، تجربهای متمایز و ماندگار میسازد. دگردیسی دیوید، از نمونههای برجستهٔ جلوههای عملی در سینمای وحشت است؛ مه و چشماندازهای آغازین حس تهدید را میپرورانند؛ و موسیقی و شوخیهای تلخ، به فیلم لحنی میدهند که در چارچوبهای معمول ژانر جا نمیگیرد.
در برابر این امتیازها، تکرار برخی موقعیتها و پایان سریعتر از انتظار میایستند. بااینهمه، فیلم بهواسطهٔ جسارت فرمی و پیوند نادر میان وحشت و طنز همچنان اثری زنده است: کابوسی که میتواند تماشاگر را بخنداند، و درست در همان لحظه یادآوری کند که خنده همیشه به معنای آسودگی نیست.
« فضاپردازی، موسیقی، روابط انسانی و طنز تلخ نیز در دوامش سهم دارند. »



ثبت دیدگاه