نقد و بررسی
نقد Aloft | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زخمی که در برف پنهان نمیشود «Aloft» درامی دربارهٔ مادر و پسری است که حادثهای تلخ، گذشتهٔ مشترکشان را به دو مسیر جداگانه تقسیم کرده است. فیلم داستان را نه با توضیحی سرراست، بلکه از خلال رفتوآمد میان گذشته و حال پیش میبرد: نانا، مادری که به هنرمند و شفابخشی نامدار بدل شده، و ایوان، پسری که در بزرگسالی به شاهینبازی گوشهگیر تبدیل شده و اثرِ غیبتهای عاطفی را با خود حمل میکند.
سفر دوبارهٔ ایوان به سوی مادر، بهانهای برای روبهروشدن با پرسشهایی بزرگتر است: آیا میتوان گذشته را فهمید، آیا بخشایش با فراموشی یکی است، و هنر یا ایمان تا کجا میتوانند در برابر رنج کاری از پیش ببرند؟ فیلم عامدانه از همان آغاز همهٔ اطلاعات را در اختیار تماشاگر نمیگذارد. صحنهها و اشارهها کمکم در کنار هم قرار میگیرند و تصویر رابطهای آسیبدیده را شکل میدهند.
این شیوه میتواند کنجکاوی ایجاد کند، اما گاهی هم فاصلهای میان مخاطب و درام میسازد: بهجای آنکه رازآلودگی به معنای ابهامِ پربار باشد، ممکن است به سردرگمی بینجامد. در بهترین لحظهها، تماشاگر مثل کسی است که در برف ردپاها را دنبال میکند؛ در لحظههای ضعیفتر، مسیر چنان محو میشود که پیگیری آن دشوار و کمثمر به نظر میرسد.
روایت میان دو زمان ساختار دوخطی فیلم با مضمون آن تناسب دارد. گذشته، سرگذشت شکلگیری زخم را در بر میگیرد و حال، پیامدهای آن را در چهرهٔ ایوان و تصمیمهایش نشان میدهد. این رفتوآمد زمانی قرار است فهم ما را تدریجی کند؛ هر قطعه از گذشته معنای تازهای به رفتارهای امروز میبخشد، بیآنکه همهچیز به توضیحی روانشناسانه و قطعی تقلیل یابد.
« فیلم عامدانه از همان آغاز همهٔ اطلاعات را در اختیار تماشاگر نمیگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از این نظر، روایت بهخوبی با جهانی سازگار است که در آن خاطره، فقدان و باور بهآسانی از هم جدا نمیشوند. بااینحال، پنهانکردن اطلاعات همیشه به سود فیلم کار نمیکند. گاه گسست میان صحنهها چنان پررنگ است که بهجای برانگیختن پرسش، پیوند عاطفی را سست میکند. فیلم برای ایجاد تعلیق، به دانستههای محدود تماشاگر تکیه دارد؛ اما برخی ابهامها به شخصیتپردازی عمق نمیبخشند و تنها انگیزهها را دور از دسترس نگه میدارند.
در نتیجه، مخاطب ممکن است پیش از آنکه درگیر تعارض درونی شخصیتها شود، سرگرم بازسازی ترتیب رخدادها بماند. برف، سکوت و معماری فضا یکی از مهمترین دستاوردهای «Aloft» ساختن فضایی سرد و رازآلود است. چشماندازهای یخزده، جادههای دورافتاده و سکوت ممتد، پسزمینهای صرف برای قصه نیستند؛ گویی خودِ جغرافیا صورت بیرونیِ انزوای شخصیتهاست.
پهنهٔ سفید، هم زیباست و هم بیرحم: در آن نشانی از پناه و گرما کم است و هر حرکت، دشوار و حسابشده به نظر میرسد. طبیعت در این فیلم احساسات را توضیح نمیدهد، بلکه آنها را در مقیاسی بزرگتر بازتاب میدهد. این زیباییِ سرد، امضای بصری اثر است و به آن هویتی متمایز میبخشد. قابها اغلب حس خلأ و فاصله را تقویت میکنند؛ انسانها در برابر محیط گسترده کوچک به نظر میرسند و همین نسبت، تنهاییشان را محسوستر میکند.
بااینهمه، تکرار سکون و منظرههای کمتحول بهتدریج فرساینده میشود. آنچه در آغاز مراقبهای تصویری و مؤثر است، در ادامه گاهی به مکثی بیش از اندازه بدل میشود؛ سکوت دیگر معنا نمیافزاید، بلکه زمان روایت را سنگین میکند. بازیها و هیجانِ فروخورده کیلیان مورفی در نقش ایوان، درونیبودن شخصیت را با حضوری کنترلشده به نمایش میگذارد.
« از این نظر، روایت بهخوبی با جهانی سازگار است که در آن خاطره، فقدان و باور بهآسانی از هم جدا نمیشوند. »
شخصیتها و اجرا
او خشم را به فورانهای پیدرپی تبدیل نمیکند؛ آن را در نگاه، مکث و خشکی رفتار نگه میدارد تا زمانی که فشار عاطفی مجال بروز پیدا کند. همین پرهیز از اغراق، با مردی سازگار است که سالها برای خود استقلال ساخته، اما هنوز از گذشته رها نشده است. حضور شاهین نیز به این شخصیت وجهی نامتعارف میدهد: رابطهٔ او با پرنده، بیآنکه جایگزین مستقیم روابط انسانی شود، به حس تنهایی و دلبستگیِ محتاطانهاش شکل میبخشد.
جنیفر کانلی در نقش نانا، شخصیتی را میسازد که شهرتِ شفابخشی و هنرمندیاش نمیتواند پیچیدگیهای انسانی او را بپوشاند. چهره و بازی او آمیزهای از فاصله، اندوه و نوعی آرامش نامطمئن را منتقل میکند؛ تماشاگر همزمان میتواند مجذوب او شود و از او دلخور بماند. رابطهٔ این دو بازیگر از نقاط قوت فیلم است، بهویژه چون عاطفه در آنها بیشتر از راه چیزهایی که ناگفته میماند منتقل میشود.
در مقابل، فیلمنامه همیشه مواد لازم را برای درخشش کامل بازیها فراهم نمیکند. بعضی لحظهها بهسرعت از کنار احساسات میگذرند و بعضی دیگر چنان در سکون میمانند که انرژی بازیگران زیر بار ریتم کند فرو مینشیند. ایمان، هنر و مسئولیت «Aloft» بیش از آنکه دربارهٔ اثبات یا رد شفابخشی باشد، به شیوههایی مینگرد که انسان برای تحمل رنج به آنها پناه میبرد.
نانا در جایگاهی قرار میگیرد که دیگران از او امید میخواهند؛ اما خودِ فیلم دربارهٔ حدود این امید سادهانگار نیست. باور میتواند به کسی نیروی ادامهدادن بدهد، ولی تضمینی برای رهایی از اندوه یا پاسخگویی در برابر گذشته نیست. در همین نقطه، پرسش اخلاقی اثر شکل میگیرد: آیا نیت خیر، پیامدهای انتخابهای دشوار را پاک میکند؟
« همین پرهیز از اغراق، با مردی سازگار است که سالها برای خود استقلال ساخته، اما هنوز از گذشته رها نشده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پیوند میان هنر و شفابخشی نیز از همین دوگانگی نیرو میگیرد. هر دو میتوانند رنج را به شکلی قابلتحملتر صورتبندی کنند، اما هیچکدام الزاماً آن را از میان نمیبرند. سازههای ظریف و آیینیِ جهان فیلم، در کنار چشمانداز خشن و واقعگرایانهاش، تضادی جذاب میآفرینند: میل به نظم و معنا در برابر جهانی که لزوماً پاسخگو نیست.
فیلم این تقابل را به نتیجهای قطعی نمیرساند؛ گاهی این گشودگی اندیشهبرانگیز است و گاهی به کمپرداختگی نزدیک میشود. ریتمی که صبر میطلبد کندی «Aloft» انتخابی سبکی است، اما انتخابی نیست که همیشه به نتیجهٔ مطلوب برسد. فیلم از مخاطب میخواهد به سکوت، جزئیات و فاصلهها توجه کند و انتظار نداشته باشد هر صحنه فوراً قصه را پیش ببرد.
چنین رویکردی در بخشهایی به خلق حس مراقبه و تعلیق خاموش کمک میکند؛ پیشروی آهسته با شخصیتهایی هماهنگ است که در گذشته گرفتارند و از نزدیکشدن به یکدیگر میترسند. اما ریتم در چند بخش از حد تأمل فراتر میرود و به کشآمدگی میرسد. بعضی مسیرها و مکثها، بدون آنکه اطلاعات تازه یا تغییر عاطفی چشمگیری بیاورند، ادامه پیدا میکنند.
برای تماشاگرانی که با سینمای کمحادثه و ابهاممحور همراهاند، این کندی ممکن است بخشی از جاذبهٔ فیلم باشد؛ برای دیگران، احتمالاً مانعی جدی است. مسئله فقط طولانیبودن صحنهها نیست، بلکه گاه نبودِ تحول درون آنهاست: زمان میگذرد، اما رابطه یا فهم ما از شخصیتها به همان اندازه تغییر نمیکند.
« پیوند میان هنر و شفابخشی نیز از همین دوگانگی نیرو میگیرد. »
قوتها و کاستیها
پایانِ باز و بهای ابهام فیلم در پایان بهجای آنکه همهٔ گرههای عاطفی و معنایی را محکم ببندد، بخشی از آنها را در حالت تعلیق باقی میگذارد. این رویکرد با جهان اثر همخوان است؛ داستان دربارهٔ زخمهایی است که با یک دیدار یا اعتراف ناگهان محو نمیشوند. از این منظر، پاسخندادن به همهٔ پرسشها میتواند احترام به پیچیدگی تجربهٔ انسانی باشد، نه صرفاً امتناع از نتیجهگیری.
بااینحال، گشودگی زمانی ثمربخش است که مخاطب احساس کند ابهام به تجربه عمق داده است. در «Aloft» برخی پرسشها پس از تماشای فیلم در ذهن میمانند، اما برخی دیگر از آن رو بیپاسخاند که تحول شخصیتها و پیامدهای تصمیمهایشان بهاندازهٔ کافی پرورانده نشدهاند. تفاوت این دو مهم است: پرسشِ ماندگار تماشاگر را به بازاندیشی دعوت میکند؛ پرسشِ بیپشتوانه ممکن است حس ناتمامی برجا بگذارد.
فیلم گاه میان این دو مرز را با ظرافت میپیماید و گاه از آن عبور میکند. جمعبندی «Aloft» تجربهای سرد، اندوهناک و ناهموار است؛ فیلمی که بیش از اتکا به رخدادهای پرکشش، بر فضا، خاطره و عاطفهٔ فروخورده تکیه دارد. بازیهای کیلیان مورفی و جنیفر کانلی و چشماندازهای یخزده، به آن کیفیتی گیرا میبخشند و پرسشهایش دربارهٔ خانواده، ایمان، هنر و مسئولیت پس از پایان نیز همراه تماشاگر میمانند.
در سوی دیگر، روایت پراکنده، پنهانکاری گاه گیجکننده و ریتم بیش از اندازه کند، مانع انسجام کامل اثر میشوند. این فیلم برای تماشاگرِ مایل به درامی آرام و ابهامپذیر میتواند تصویری متمایز و تأملبرانگیز باشد؛ اما برای کسی که انتظار تحول روشن و پرداختی قاطع دارد، احتمالاً بیشتر از آنکه پاسخ بدهد، فاصله و دلزدگی به جا میگذارد.
« این رویکرد با جهان اثر همخوان است؛ داستان دربارهٔ زخمهایی است که با یک دیدار یا اعتراف ناگهان محو نمیشوند. »



ثبت دیدگاه