نقد و بررسی
نقد Allonsanfan | 1974
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
انقلابی که دیگر به آرمانش ایمان ندارد «Allonsanfàn» ساختهٔ پائولو و ویتوریو تاویانی، در ظاهر روایتی تاریخی از بازگشت سلطنت پس از شکست ناپلئون و تلاش گروهی انقلابی برای برانگیختن شورش در جنوب ایتالیاست. اما موتور اصلی فیلم نه خود قیام، بلکه بحران درونی فولویو ایمبریانی است: مردی که روزگاری در راه آرمانهایش خطر کرده، اکنون از خشونت، تعقیب و فرسودگی سیاسی به ستوه آمده است.
بازگشت همراهان قدیمیاش به زندگی او، این خستگی را به پرسشی دشوار بدل میکند: آیا کنارهگیری از مبارزه نشانهٔ خرد است، یا راهی برای فرار از مسئولیت؟ فیلم پاسخ سادهای عرضه نمیکند و از همین رو شخصیت اصلیاش را نه قهرمان آرمانی میسازد و نه خائنی یکسویه. فولویو میان میل به آسایش و نیروی عادت، میان خاطرهٔ گذشته و بیاعتقادی امروز، معلق است.
تصمیمهایش در فضایی شکل میگیرند که هر انتخابی بهایی دارد و هیچکس نمیتواند پیامدهای آن را بهتمامی مهار کند. این تعلیق اخلاقی، قلب دراماتیک فیلم است. تاریخ بهمثابه آینهٔ سیاست ماجرای فیلم در ایتالیای پس از ۱۸۱۵ میگذرد؛ دورهای که نظم محافظهکارانه پس از شکست ناپلئون بازمیگشت و جنبشهای انقلابی با محدودیت و سرکوب روبهرو بودند.
« فیلم پاسخ سادهای عرضه نمیکند و از همین رو شخصیت اصلیاش را نه قهرمان آرمانی میسازد و نه خائنی یکسویه. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، تاویانیها تاریخ را صرفاً همچون بازسازی رویدادهای گذشته به کار نمیگیرند. گذشته در اینجا آینهای است برای اندیشیدن به شکست آرمانهای سیاسی، دشواری سازماندهی شورش و فاصلهٔ میان زبان پرشور انقلابیون و واقعیت زندگی مردمی که قرار است به آنان بپیوندند. فیلم از تماشاگر میخواهد میان دو سطح روایت رفتوآمد کند: ماجرای گروهی مبارز در قرن نوزدهم و پرسشهایی که به زمان ساخت فیلم تعلق دارند.
آرمانخواهی، وفاداری و خیانت در این جهان مفاهیمی انتزاعی نیستند؛ در تصمیمهای روزمره و در رابطهٔ افراد با یکدیگر آزموده میشوند. از همینرو، «Allonsanfàn» بیش از آنکه داستانی دربارهٔ پیروزی یا شکست یک شورش باشد، تأملی است دربارهٔ معنای پایداری در زمانی که ایمان سیاسی رو به افول گذاشته است.
برای تماشاگر ناآشنا با تاریخ ایتالیا، بخشی از زمینهها ممکن است مبهم بماند، اما کشمکش عاطفی فولویو همچنان قابلدرک است. مارچلو ماسترویانی در نقشی مضطرب و متناقض مارچلو ماسترویانی با حضوری کماغراق اما نافذ، فیلم را بر دوش میکشد. فولویوی او مردی است که خستگیاش تنها در گفتار آشکار نمیشود؛ در مکثها، نگاهها و شیوهٔ واکنشش به دیگران نیز رسوب کرده است.
« بااینحال، تاویانیها تاریخ را صرفاً همچون بازسازی رویدادهای گذشته به کار نمیگیرند. »
شخصیتها و اجرا
ماسترویانی شخصیت را به تصویری یکدست از درماندگی تقلیل نمیدهد. در او هنوز ردّی از غرور، میل و کنجکاوی هست، اما این نیروها با ترس از بازگشت به زندگی پرخطر و با تردید نسبت به معنای مبارزه درگیرند. یکی از دستاوردهای بازی، حفظ همین تناقض است. فولویو میتواند در لحظهای از همراهانش فاصله بگیرد و لحظهای دیگر دوباره به کشش جمع و خاطرهٔ آرمان مشترک نزدیک شود.
نگاههای مکرر او به دوردست، گاه چنان برجسته میشوند که تمرکز را از کنش پیرامون میگیرند؛ بااینحال، در خوانشی دیگر میتوان آنها را نشانهٔ ذهنی دانست که حاضر نیست به اکنون تن بدهد. او همیشه انگار به چیزی بیرون از قاب خیره است: گذشتهای ازدسترفته، آیندهای ناممکن یا راه گریزی که هنوز پیدا نشده است.
روایت گسسته و ریتم تأملی ساختار فیلم خطی و آسانپیگیری نیست. صحنهها و لحظهها گاهی با پرشهایی همراهاند که بهجای توضیح کامل، فضایی برای برداشت و تأمل باقی میگذارند. این شیوه با ذهن آشفتهٔ فولویو همخوانی دارد، اما همیشه به سود روایت عمل نمیکند. هنگامی که انگیزهها یا زمینهٔ سیاسی رویدادها با ایجاز عرضه میشوند، تماشاگر ممکن است در تشخیص نسبت میان اشخاص و طرح شورش دچار سردرگمی شود.
« ماسترویانی شخصیت را به تصویری یکدست از درماندگی تقلیل نمیدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آشنایی کلی با ایتالیای آن دوره، فهم لایههای تاریخی را آسانتر میکند، هرچند برای دنبالکردن بحران انسانی فیلم شرط ضروری نیست. ریتم نیز عمداً شتابزده نیست. فیلم مجال میدهد تا نگاهها، فضاها و سکوتها در ذهن بمانند؛ در مقابل، همین مکثها برای تماشاگرانی که انتظار درامی پرحادثه دارند، ممکن است کشدار یا خوابآلود جلوه کند.
«Allonsanfàn» از آن آثار نیست که تمام معنا را در حرکت پیرنگ خلاصه کند. گاه حس و تصویر پیش از اطلاعات روایی به تماشاگر میرسند و باید پذیرفت که بخشی از فیلم در حال ساختن حالوهواست، نه پیشبردن سریع ماجرا. قابهایی میان واقعیت و رؤیا قدرت بصری فیلم از همان لحظات آغازین آشکار است. قاببندیها، لباسها و چیدمان فضاها، جهان تاریخی اثر را با دقت میسازند، اما تصویرها صرفاً بازسازی تزئینی یک عصر نیستند.
در بسیاری از لحظهها، واقعیت حالتی رؤیاگون پیدا میکند؛ گویی خاطره و خیال بر سطح رخدادهای عینی سایه انداختهاند. رنگها و ترکیببندیها گاه بر معنای صحنه تأکید میکنند، بیآنکه آن را به نمادی ثابت و آسانگشوده فروبکاهند. صحنههای شاخص فیلم از همین پیوند میان زیبایی و ناآرامی نیرو میگیرند.
« Allonsanfàn» از آن آثار نیست که تمام معنا را در حرکت پیرنگ خلاصه کند. »
قوتها و کاستیها
تصویری شاعرانه میتواند در کنار احساس خطر یا فرسودگی قرار گیرد و زیبایی را به پناهگاهی مطمئن بدل نکند. این دوگانگی، ظاهر باشکوه و روح ناآرام داستان را به هم پیوند میدهد: آرمانها ممکن است چشمنواز باشند، اما تحقق آنها در جهان مادی با گرسنگی، بیماری، اختلاف و سوءبرداشت روبهروست.
گاه تصویر از روایت جلو میزند و بهجای آنکه فقط آنچه را رخ میدهد نشان دهد، آشفتگی درونی شخصیتها را مجسم میکند. موسیقی؛ پژواک آرمان و حسرت موسیقی انیو موریکونه از عناصر بنیادین تجربهٔ فیلم است. نغمهها صرفاً پوششی برای صحنهها نیستند؛ آنها به روایت بُعدی عاطفی و گاه سوگوارانه میدهند.
موسیقی میتواند حس شکوه یک آرمان جمعی را برانگیزد، اما همان شکوه در متن داستان با تردید و شکستپذیری آمیخته است. از این رو، اثر موسیقایی فیلم همزمان نیرویی پیشبرنده و یادآور فاصلهٔ میان آرزو و واقعیت است. گاهی موسیقی چنان پرقدرت و بهیادماندنی است که در ذهن میماند و ممکن است از خود روایت بیشتر جلوه کند.
« تصویری شاعرانه میتواند در کنار احساس خطر یا فرسودگی قرار گیرد و زیبایی را به پناهگاهی مطمئن بدل نکند. »
جمعبندی
این برتریِ گاهبهگاه، هم امتیاز فیلم است و هم نشانهٔ نابرابری میان اجزای آن: موسیقی پیوند عاطفی روشنی میسازد، درحالیکه روایتِ گسسته ممکن است بعضی تماشاگران را بیرون نگه دارد. بااینهمه، همین موسیقی به جهان فیلم انسجامی حسی میبخشد که پیرنگ همیشه بهتنهایی فراهم نمیکند. جمعبندی «Allonsanfàn» فیلمی دربارهٔ فرسودگی آرمانخواهی است؛ دربارهٔ مردی که میخواهد از گذشته جدا شود، اما گذشته هنوز در انتخابهایش دخالت میکند.
بازی درخشان ماسترویانی، موسیقی ماندگار موریکونه و قابهایی که میان تاریخ و رؤیا در نوساناند، به اثر هویتی ویژه میبخشند. در سوی دیگر، روایت پرپیچوخم و ریتم آرام آن میتواند صبر و توجه تماشاگر را بیازماید، و تأکیدهای بصری گاه از جریان داستان فاصله میگیرند. بااینحال، این دشواریها جزئی از تجربهٔ فیلماند، نه صرفاً مانعهایی بیرونی.
اثر بهجای آنکه تاریخ را به قصهای سرراست و قهرمانانه تبدیل کند، تماشاگر را با تردید اخلاقی و سیاسی شخصیتهایش روبهرو میسازد. نتیجه، فیلمی است که بیش از هیجانِ پیروزی، طعم تلخِ شکاف میان باور و عمل را به یاد میگذارد.
« بااینهمه، همین موسیقی به جهان فیلم انسجامی حسی میبخشد که پیرنگ همیشه بهتنهایی فراهم نمیکند. »



ثبت دیدگاه