نقد و بررسی
نقد هلهلویا (Alleluia) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عشق در هیئت بیماری «Alleluia» فیلمی است درباره تنهاییای که به جای آنکه آدمی را به سوی دیگری بکشاند و آرامش ببخشد، او را به ورطه وابستگی و نابودی میاندازد. آشنایی میشل و گلوریا در ظاهر از الگوی آشنای یک قرار عاشقانه آغاز میشود: مردی جذاب و فریبکار، زنی تنها و کمحرف، و کششی که بهسرعت شدت میگیرد.
اما فیلم بهسرعت روشن میکند که این رابطه قرار نیست به پناهگاهی در برابر تنهایی بدل شود. اینجا عشق نه نیرویی رهاییبخش، بلکه توجیهی برای تصاحب، خشونت و محو مرزهای اخلاقی است. اثر ساخته فابریس دو ولز، با الهام آزاد از ماجرای جنایی واقعی زوجی مشهور به «قاتلان دلهای تنها»، از همان ابتدا میان داستان جنایی و کابوس روانشناختی حرکت میکند.
با این حال، اهمیت فیلم در بازگویی صرف ماجرای جنایت نیست؛ پرسش اصلی آن این است که آدمی تا کجا حاضر است برای حفظ پیوندی که نامش را عشق گذاشته، چشم بر واقعیت ببندد؟ «Alleluia» پاسخ آسانی نمیدهد و همین امتناع از داوری ساده، فیلم را به تجربهای ناآرام بدل میکند. شخصیتهایی بر لبه واقعیت گلوریا در آغاز زنی منزوی به نظر میرسد که میل به صمیمیت، او را در برابر جذابیت میشل آسیبپذیر میکند.
اما فیلم او را صرفاً قربانی فریب نمیبیند. هرچه رابطه پیش میرود، میل گلوریا به ماندن و همراهی، از نیاز به دوستداشتهشدن فراتر میرود و به نوعی مشارکت آگاهانه بدل میشود. همین دگرگونی، شخصیت او را هم هولناکتر و هم پیچیدهتر میکند: گلوریا نه ناگهان به هیولایی بیریشه تبدیل میشود و نه میتوان رفتارهایش را با تنهاییاش توجیه کرد.
« اما فیلم بهسرعت روشن میکند که این رابطه قرار نیست به پناهگاهی در برابر تنهایی بدل شود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم میان آسیبپذیری و مسئولیت، فاصلهای دشوار حفظ میکند. میشل در سوی دیگر، با ظاهر خوشبرخورد و مهارت در جلب اعتماد، چهرهای از فریبندگی میسازد که پشت آن خلأیی عاطفی و اخلاقی احساس میشود. او در رابطه همزمان هم محرک است و هم موضوع دلبستگی گلوریا؛ اما این عدم توازن، بیش از آنکه به یک بازی حسابشده و یکطرفه محدود بماند، مدام شکل عوض میکند.
این دو به شکلی ناسالم یکدیگر را تغذیه میکنند: میشل از میل گلوریا به همراهی بهره میبرد و گلوریا از نزدیکی به او برای معنا بخشیدن به زندگیاش. حاصل، رابطهای است که در آن مرز میان خواستن و مالکیت، و میان صمیمیت و بهرهکشی، بهتدریج فرسوده میشود. بازیها و نیروی اجرا قدرت اصلی فیلم تا اندازه زیادی بر دوش بازیهای لولا دوئنیاس و لوران لوکاس است.
دوئنیاس نقش گلوریا را با تغییرات ظریف در نگاه، مکث و حالت بدن پیش میبرد. او شخصیتی را میسازد که سکوتش همیشه نشانه آرامش نیست؛ گاه پشت آن ترس، گاه تمنای نزدیکی و گاه خشمی مهارنشدنی پنهان است. بازی او بهویژه در لحظههایی اثرگذار میشود که گلوریا ناچار است میان تصویر رمانتیکی که از رابطه ساخته و واقعیتی که پیش چشمش قرار دارد، یکی را انتخاب کند.
لوکاس نیز میشل را به مردی صرفاً اغواگر یا شرور تقلیل نمیدهد. جذابیت او در بخشهایی از فیلم باورپذیر است، نه به این دلیل که تماشاگر باید او را دوستداشتنی بداند، بلکه چون میتوان فهمید چرا دیگران به او اعتماد میکنند. بازی او بر فاصله میان رفتار نرم و نیت خودخواهانه بنا شده است؛ فاصلهای که به رابطهاش با گلوریا نیز راه مییابد.
« فیلم میان آسیبپذیری و مسئولیت، فاصلهای دشوار حفظ میکند. »
شخصیتها و اجرا
هماهنگی دو بازیگر، تنش فیلم را زنده نگه میدارد و کمک میکند رابطه در برابر چشم تماشاگر دچار تغییر شود، نه آنکه صرفاً با توضیحهای داستانی به مرحله بعد برود. فضاسازی؛ زیباییِ ناآرام فضای فیلم سرد، بسته و بیقرار است. دو ولز خشونت را تنها در صحنههای صریح خلاصه نمیکند؛ پیش از آنکه حادثهای رخ دهد، ترکیب قاب، نور و سکوت حسی از تهدید میسازد.
مکانها اغلب به جای آنکه زمینهای امن برای کنش باشند، همچون محفظههایی تنگ عمل میکنند که شخصیتها در آن گرفتار شدهاند. این کیفیت، بهویژه در تقابل میان لحظههای ظاهراً عادی و خشونتی که در کمین است، اثرگذار است. فیلم در عین تلخی، به تصویرپردازی وسواس دارد. بدنها، اشیا و فضاها گاهی چنان دقیق و نزدیک دیده میشوند که تماشاگر ناچار میشود با ناخوشایندی صحنه روبهرو شود، نه آنکه از آن فاصلهای امن بگیرد.
این انتخاب به ایجاد هراس کمک میکند، اما ممکن است برای مخاطبی که از نمایش صریح خشونت پرهیز دارد، تجربهای سنگین باشد. زیبایی بصری فیلم قرار نیست خشونت را دلپذیر کند؛ بیشتر آن را به شکلی سرد و ملموس در برابر چشم میگذارد. روایت جنایت، روایت خیالپردازی ساختار روایی فیلم بر تکرار و تغییر استوار است.
فریب، نزدیکشدن، آشکارشدن حقیقت و واکنش گلوریا، در شکلهای گوناگون بازمیگردند. این الگوی تکرارشونده، از یک سو به تماشاگر اجازه میدهد بفهمد زوج چگونه در چرخهای از جنایت و وابستگی گرفتار شدهاند؛ از سوی دیگر، پس از مدتی خطر یکنواختی را به همراه دارد. هر بار که الگویی دوباره ظاهر میشود، فیلم میکوشد تفاوتی عاطفی یا اخلاقی به آن بیفزاید، اما این تفاوتها همیشه به اندازه کافی تازه نیستند تا از پیشبینیپذیرشدن مسیر جلوگیری کنند.
« فضاسازی؛ زیباییِ ناآرام فضای فیلم سرد، بسته و بیقرار است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
با این همه، روایت تنها درباره وقوع جنایتها نیست؛ درباره خیالپردازی شخصیتها نیز هست. گلوریا و میشل رابطه خود را همچون داستانی عاشقانه تجربه میکنند، حتی وقتی رفتارشان با تصور متعارف از عشق ناسازگار است. همین شکاف میان روایتی که آنها برای خود میسازند و واقعیتی که اعمالشان آشکار میکند، یکی از ایدههای محوری فیلم است.
«Alleluia» در این معنا، داستان کسانی است که میکوشند زندگی را به صحنهای برای اجرای رؤیای شخصیشان تبدیل کنند؛ رؤیایی که برای دوامآوردن، باید دیگران را از انسانبودن تهی کند. ریتم و تکرار؛ نقطه قوت و محدودیت ریتم کند فیلم با حالوهوای وسواسگونه آن تناسب دارد. دو ولز عجلهای برای عبور از لحظهها ندارد و اجازه میدهد نگاهها، سکوتها و انتظار، فشار روانی را جمع کنند.
این خویشتنداری، در بخشهایی تعلیقی مؤثر میسازد؛ زیرا تماشاگر پیش از وقوع خشونت، مدتی در فضای ناآرام آن میماند. اما همین مکثها گاه بیش از اندازه کش میآیند و تکرار موقعیتهای مشابه، از شدت تأثیر میکاهد. یکی از دشواریهای فیلم آن است که شدت عاطفی شخصیتها گاهی بسیار ناگهانی بالا میرود.
این تغییرها با منطق افراطی رابطه جور درمیآیند، اما در بعضی لحظهها به جای آنکه از تحول تدریجی شخصیتها برخیزند، شبیه جهشی نمایشی به نظر میرسند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است رفتار شخصیتها را بفهمد، اما همیشه آن را از درون تجربه نکند. این فاصله، بهویژه در بخشهایی که حسادت و خشم گلوریا به اوج میرسند، اندکی از باورپذیری روانشناختی اثر میکاهد.
« با این همه، روایت تنها درباره وقوع جنایتها نیست؛ درباره خیالپردازی شخصیتها نیز هست. »
قوتها و کاستیها
خشونت و نگاه اخلاقی فیلم خشونت در «Alleluia» ابزاری برای هیجانسازی صرف نیست؛ صورت بیرونی رابطهای است که از ابتدا بر نابرابری، فریب و تصاحب بنا شده است. با این حال، نمایش صریح آن میتواند دو نتیجه متفاوت داشته باشد. برای برخی تماشاگران، همین بیپردهبودن فاصلهگرفتن از خشونت را ناممکن میکند و تلخی داستان را برجستهتر میسازد.
برای برخی دیگر، تکرار تصاویر خشن ممکن است به فرسودگی یا حتی نوعی بیحسی بینجامد؛ بهخصوص وقتی روایت در چند نوبت به الگوهای مشابه بازمیگردد. از نظر اخلاقی، فیلم تماشاگر را در موقعیت آسودهای قرار نمیدهد. نه با توضیح گذشته شخصیتها همهچیز را حل میکند و نه با محکومکردن صریح، امکان اندیشیدن را میبندد.
تنهایی و محرومیت عاطفی در جهان اثر واقعیاند، اما جایگزین مسئولیت فردی نمیشوند. همین نگاه، فیلم را از قصهای ساده درباره «شرّ» جدا میکند: آنچه هولناک است، فقط وجود خشونت نیست، بلکه توانایی آدمها برای تعبیر آن به نشانهای از عشق و وفاداری است. جمعبندی «Alleluia» تجربهای تیره و ناآرام است که بیش از آنکه به دنبال سرگرمکردن مخاطب باشد، میخواهد او را در دل رابطهای بیمارگون و فضای بیپناه آن نگه دارد.
بازیهای قدرتمند لولا دوئنیاس و لوران لوکاس، فضاسازی خفقانآور و نگاه تلخ فیلم به عشق وسواسی، از مهمترین دستاوردهای آناند. در مقابل، ریتم کند، بازگشت مکرر به الگوی روایی مشابه و برخی جهشهای احساسی، گاه از اثرگذاری آن میکاهند. این فیلم برای تماشاگرانی مناسبتر است که سینمای جنایی و روانشناختیِ صریح، تلخ و کمتسلی را میپسندند.
« با این حال، نمایش صریح آن میتواند دو نتیجه متفاوت داشته باشد. »
جمعبندی
ارزش آن نه در غافلگیریسازی پیوسته، بلکه در ساختن تصویری آزارنده از عشقی است که میل به نزدیکی را با میل به مالکیت اشتباه میگیرد. «Alleluia» پس از پایان تماشا نیز در ذهن میماند؛ نه بهمثابه افسانهای عاشقانه، بلکه بهعنوان هشداری درباره رؤیایی که وقتی از واقعیت و دیگری جدا شود، میتواند به شکل کابوس بازگردد.



ثبت دیدگاه