نقد و بررسی
نقد هرچه لازم داری خون است (All You Need Is Blood) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای فیلمسازی در محاصرهی زامبیها «همهچیز خون میخواهد» کمدیوحشتی مستقل است که ایدهی مرکزیاش از همان ابتدا لحن بازیگوش و خودآگاه اثر را روشن میکند: باکی، نوجوانی شانزدهساله و مشتاق فیلمسازی، پدر زامبیشدهاش را به بازیگر فیلمی تبدیل میکند که میخواهد با آن نامی برای خود دستوپا کند.
این موقعیت هم بهانهای برای خونپاشی و شوخیهای هجوآمیز است و هم بستری برای پرداختن به اشتیاقِ خام و سرسختانهی کسی که هنوز میخواهد دنیا را از دریچهی دوربین بازآفرینی کند. فیلم با این پیشفرض از یک کمدی زامبی معمولی فاصله میگیرد، اما نه با کنار گذاشتن قواعد ژانر؛ بلکه با آوردن آنها به دل فرایند فیلمسازی.
در اینجا هیولا فقط تهدیدی بیرونی نیست، بلکه بخشی از گروه تولید و راهحلی عجیب برای مشکل کمبود امکانات است. همین جابهجاییِ نقشها، سرچشمهی اصلی طنز و تازگی فیلم به شمار میرود. فیلمی دربارهی ساختن فیلم خودآگاهی اثر صرفاً در چند شوخی دربارهی بودجهی ناچیز یا امکانات محدود خلاصه نمیشود.
«همهچیز خون میخواهد» از دلِ ساختن فیلمی کمخرج، دربارهی ساختن فیلمی کمخرج شکل میگیرد؛ و این لایهی بازتابی، به داستان هویتی صمیمی میدهد. گروه با ابزارهای محدود، بازیگرانی نامتعارف و موقعیتهایی که بهسختی میتوان آنها را کنترل کرد، میکوشد رؤیای هنری باکی را به محصولی قابلنمایش بدل کند.
« در اینجا هیولا فقط تهدیدی بیرونی نیست، بلکه بخشی از گروه تولید و راهحلی عجیب برای مشکل کمبود امکانات است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آشفتگیِ پشت صحنه و آشفتگیِ جهان داستان، بهتدریج روی هم میافتند. این رویکرد به فیلم اجازه میدهد از محدودیتهای تولید بهعنوان بخشی از زبان خود استفاده کند. کمبود امکانات همیشه به پنهانکاری یا تقلید از فیلمهای بزرگ نمیانجامد؛ گاهی اثر آن را آشکارا میپذیرد و از همان ناتوانی، شوخی و جذابیت میسازد.
بااینحال، خودآگاهی وقتی بهتنهایی جای پیشرفت دراماتیک را بگیرد، ممکن است از طراوت ایده بکاهد. فیلم در بهترین لحظههایش، هم به فیلمسازی عشق میورزد و هم با جاهطلبیهای آن شوخی میکند؛ در لحظههای ضعیفتر، بیشتر به یادآوریِ ایدهی بامزهی خود بسنده میکند. خون، خنده و منطق ژانر ترکیب خشونت کارتونی با طنز سبکسرانه، موتور سرگرمی فیلم است.
خونپاشیها و جلوههای عملی، بهجای آنکه تلاشی برای وحشت واقعگرایانه باشند، بخشی از لحن اغراقآمیز و بداههپردازانهی اثر را میسازند. فیلم از این مصالح برای شوخی با قراردادهای ژانر زامبی بهره میگیرد و به تماشاگر یادآوری میکند که تماشای وحشت میتواند همزمان تجربهای خشن و خندهآور باشد.
اما جنس شوخیها یکدست نیست. بخشی از طنز از تضاد میان جدیتِ رؤیای باکی و نامعقولبودن شرایط به دست میآید؛ بخشی دیگر به دیالوگهای طعنهآمیز و لحظههای شوکآور تکیه دارد. این تفاوت سبب میشود که بعضی شوخیها با انرژی صحنه جور دربیایند و بعضی دیگر بیش از آنکه خندهدار باشند، صرفاً بر غریببودن موقعیت تأکید کنند.
« آشفتگیِ پشت صحنه و آشفتگیِ جهان داستان، بهتدریج روی هم میافتند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در قلمرویی حرکت میکند که سلیقهی مخاطب در آن اهمیت زیادی دارد: اگر شوخیهای نامتعارف و خونآلود را بپذیرید، اثر میتواند سرزنده باشد؛ اگر نه، احتمال دارد بخشهایی از آن بیش از اندازه تصنعی یا بیاثر به نظر برسند. شخصیتها و نیروی بازیگران باکی در مرکز داستان قرار دارد، اما جذابیت فیلم فقط به رؤیای او وابسته نیست.
او شخصیتی است که میان آرمان هنری و نیاز عملی دستوپا میزند: از یکسو میخواهد فیلمی معتبر و متفاوت بسازد و از سوی دیگر ناچار است با امکاناتی محدود و شرایطی سراسر غیرعادی کنار بیاید. این کشمکش، چهرهای انسانی به کمدیِ اغراقآمیز اثر میدهد؛ هرچند نگاه تندروانهی او به تحقق رؤیا گاهی چنان غالب میشود که واکنشهای عاطفیاش در برابر فاجعههای پیرامون کمرنگ جلوه میکنند.
شخصیتهای همراه، هرکدام ظرفیت متفاوتی برای پیشبردن طنز دارند. ویوین، بازیگر جاهطلبی که با حضور منا سوواری جان میگیرد، از آن چهرههایی است که میتواند صحنه را با انرژی و حضور خود تغییر دهد. جون نیز با ترس از دوربین، تضادی مناسب با فضای فیلمسازی ایجاد میکند. ویش، همراه وفادار باکی، بخشی از توازن گروه را بر عهده دارد.
بااینحال، فیلم همیشه در تقسیم وزن میان شخصیتها موفق نیست. هنگامی که چهرههای بامزهتر در مرکز توجهاند، ریتم و فضای صحنه جان میگیرد؛ اما با کناررفتن آنها، انرژی روایت افت میکند و بعضی بخشها کمرمقتر به نظر میرسند. خانهای که هم لوکیشن است و هم مانع تمرکز بخش بزرگی از داستان در خانهی خانوادهی باکی، از نظر مفهومی انتخابی هوشمندانه است.
« شخصیتها و نیروی بازیگران باکی در مرکز داستان قرار دارد، اما جذابیت فیلم فقط به رؤیای او وابسته نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خانه هم محل زندگی است، هم صحنهی فیلمبرداری و هم محفظهای برای پنهانکردن و مهار بحرانی که هر لحظه بزرگتر میشود. این محدودیت با جهان تولید کمخرج اثر هم تناسب دارد و فضایی میسازد که در آن مرز میان زندگی روزمره و ساخت فیلم بهسادگی از میان میرود. بااینهمه، فشردگیِ مکانی بهتدریج اثر معکوس میگذارد.
وقتی موقعیتها بارها در اتاقها و گوشههای مشابه تکرار میشوند، حس محاصره جای تنش را میگیرد و حرکت داستان کند میشود. خلاقیت اولیهی استفاده از خانه، برای تمام زمان فیلم بهاندازهی کافی متنوع نمیماند. این همان جایی است که ایدهی خوب، به انضباط روایی بیشتری نیاز دارد: تغییر در فضا، تحول روشنتر در روابط یا تصاعد منظمتر بحران میتوانست از حس کشآمدن بکاهد.
ریتم، لحن و نوسانهای داستان ریتم فیلم به میزان موفقیت شوخیها و حضور شخصیتهای پرانرژی وابستگی زیادی دارد. هرگاه گروه درگیر تصمیمی تازه برای ساخت فیلم یا مواجهه با پیامدهای زامبیشدن پدر میشود، روایت دوباره شتاب میگیرد. اما میان این نقاط اوج، صحنههایی دیده میشود که بیشتر درجا میزنند تا زمینهساز گام بعدی باشند.
در نتیجه، فیلم با وجود ایدهی پرتحرکش، همیشه از حرکت پیوسته برخوردار نیست. این نوسان، لحن اثر را نیز متأثر میکند. «همهچیز خون میخواهد» گاه کمدیِ هجوآمیز است، گاه ماجرایی دربارهی نوجوانی عاشق سینما و گاه فیلمی خونآلود که از اغراق در خشونت لذت میبرد. این آمیزه بالقوه دلنشین است، اما اتصال میان اجزایش همواره روان نیست.
« بااینهمه، فشردگیِ مکانی بهتدریج اثر معکوس میگذارد. »
قوتها و کاستیها
لایهی عاطفیِ رؤیای باکی میتواند به فیلم گرما ببخشد، ولی هرجا داستان از شخصیتها فاصله میگیرد و صرفاً به شوخی یا شوک تکیه میکند، پیوند احساسی ضعیفتر میشود. عشق به سینما زیر لایههای خون آنچه فیلم را از یک بازیِ صرف با زامبیها متمایز میکند، علاقهی آشکارش به خودِ عمل فیلمسازی است.
باکی و دوستانش فقط میخواهند محصولی برای جشنواره بسازند؛ آنها در حال آزمودن هویت، همکاری و جسارت خلاقانهی خود نیز هستند. دوربین در این جهان ابزاری برای ثبت واقعیت نیست، بلکه وسیلهای است برای تبدیلِ اتفاقی مهیب به چیزی که بتوان آن را روایت کرد. چنین نگاهی، شور شخصی اثر را تقویت میکند و به آن حالوهوایی صمیمی میبخشد.
همین شور، ضعفهای فیلم را هم کاملاً محو نمیکند. عشق به سینما وقتی به تجربهای زنده تبدیل میشود که در شخصیتپردازی و پیشرفت داستان حضور داشته باشد؛ صرف اشاره به رؤیای فیلمسازی کافی نیست. اثر در بخشهایی موفق میشود این عشق را به انرژیِ صحنه بدل کند و در بخشهایی دیگر آن را در حد ایدهای دوستداشتنی نگه میدارد.
بااینحال، حسِ ساختن با امکانات اندک و پشتکار در برابر ناکامی، یکی از ماندگارترین کیفیتهای فیلم است. جمعبندی «همهچیز خون میخواهد» فیلمی نامتعارف و خودآگاه است که ایدهی خلاقانهی خود را با طنزی خونآلود و علاقهای صادقانه به فیلمسازی مستقل پیوند میزند. بهترین لحظههایش از برخورد میان رؤیای هنری باکی و واقعیت مضحک و هولناک پیرامون او پدید میآیند؛ بازیگران پرانرژی و استفادهی بازیگوشانه از جلوههای خونآلود نیز به اثر جان میدهند.
« چنین نگاهی، شور شخصی اثر را تقویت میکند و به آن حالوهوایی صمیمی میبخشد. »
جمعبندی
در مقابل، محدودماندن بخش بزرگی از روایت به یک خانه، افت ریتم در فاصلهی میان صحنههای پرتحرک و شوخیهایی که همواره اثرگذار نیستند، مانع از آن میشوند که فیلم بهاندازهی ایدهاش منسجم و پویـا بماند. این اثر بیش از آنکه کمدیوحشتی بینقص باشد، نامهای سرخوشانه به لذت فیلمساختن است؛ نامهای که گاهی پرشور و صمیمی و گاهی پراکنده و کشدار میشود.
تماشاگرانی که با طنز نامتعارف، خونپاشی اغراقآمیز و قصههای عاشقانه دربارهی ساختن فیلم کنار میآیند، احتمالاً جذابیت ویژهای در آن خواهند یافت.
ثبت دیدگاه