نقد و بررسی
نقد همهچیز درباره مادرم (All About My Mother) | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی که از فقدان آغاز میشود «همهچیز درباره مادرم» ساخته پدرو آلمودوار، در ظاهر با اندوهی ساده و آشنا آغاز میشود: مادری که پس از مرگ پسر نوجوانش، راهی سفری برای روبهرو شدن با گذشته میشود. اما فیلم بهسرعت از قالب سوگواری فردی فراتر میرود و شبکهای از رابطهها، رازها، دلبستگیها و مراقبت را میگستراند.
مانولا از مادرید به بارسلونا میرود تا پدر غایب پسرش را پیدا کند؛ در این مسیر، با آدمهایی روبهرو میشود که هر یک به شکلی درگیر تنهایی، میل به پذیرفتهشدن یا جستوجوی خانوادهاند. آلمودوار قصه را همچون زنجیرهای از برخوردهای پیشبینیناپذیر پیش میبرد. حادثهای در آغاز، مسیر شخصیتها را تغییر میدهد و هر دیدار، دری تازه به سوی روایتی دیگر میگشاید.
این شیوه، فیلم را پرکشش میکند، اما در عین حال میتواند برای تماشاگرانی که خواهان خط داستانی روشن و کمپیچوخماند، اندکی گیجکننده باشد. بااینحال، پراکندگی ظاهری ماجراها بهتدریج معنایی پیدا میکند: زندگی این شخصیتها نه در مسیرهای منظم، بلکه در پیوندهایی شکل میگیرد که گاه از دل بحران و تصادف پدید میآیند.
مادری، فراتر از نسبت خونی مهمترین پرسش فیلم، معنای مادر بودن است. عنوان اثر توجه را به مانولا جلب میکند، اما فیلم مادری را به یک شخصیت یا یک شکل از پیوند محدود نمیسازد. در جهان آلمودوار، مراقبت از دیگری، پذیرش مسئولیت و توانایی ایستادن کنار کسی در لحظه دشوار، میتواند صورتهای گوناگون مادری به خود بگیرد.
« آلمودوار قصه را همچون زنجیرهای از برخوردهای پیشبینیناپذیر پیش میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
زنان فیلم هرکدام با تجربهای متفاوت از عشق و رنج روبهرو هستند؛ بااینحال، میان آنان پیوندی از همدلی و همراهی شکل میگیرد که الزاماً بر خویشاوندی یا شباهت استوار نیست. مانولا در این میان نه قهرمانی بیخطا، بلکه انسانی است که سوگ را با حرکت پاسخ میدهد. او گذشته را پشت سر نمیگذارد؛ به سوی آن بازمیگردد، چون فهمیدن و مواجهشدن با آن بخشی از ادامه زندگی است.
همین ویژگی به شخصیتش عمق میدهد: او نه صرفاً به دنبال پاسخ، بلکه در پی آن است که بتواند میان فقدان و مسئولیت، راهی برای زیستن پیدا کند. فیلم نیز بهجای آنکه رنج را با موعظه یا تسلی آسان توضیح دهد، آن را در رفتارها و رابطههای روزمره جاری میکند. زنان، دوستی و ساختن خانواده یکی از دلنشینترین جنبههای فیلم، تصویر زنانی است که با وجود اختلافهای شخصیتی و زخمهای فردی، پشتیبان یکدیگر میشوند.
دوستی در اینجا آرایهای حاشیهای نیست؛ نیرویی است که به شخصیتها امکان میدهد از تنهایی بیرون بیایند و برای مدتی بار زندگی را با هم حمل کنند. همراهی آنان همیشه آرام و بیتنش نیست، اما از همین ناهمواریهاست که رابطهها باورپذیر میشوند. آگرادو، با صراحت و شوخطبعیاش، حضوری بهیادماندنی دارد.
او در جهانی که دیگران بارها میکوشند هویت آدمها را در قالبهای آشنا جا دهند، از حق تعریفکردن خویش دفاع میکند. جذابیتش فقط در دیالوگهای تند و طنزآمیز نیست؛ پشت آنها تجربه و شناختی از بهای زیستن مطابق خواست خود نهفته است. هومای بازیگر، نینا، راهبه رزا و مانولا نیز هر یک بهنحوی با نقشهایی که جامعه، خانواده یا خودشان برایشان تعیین کردهاند درگیرند.
« مانولا در این میان نه قهرمانی بیخطا، بلکه انسانی است که سوگ را با حرکت پاسخ میدهد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم این تفاوتها را یکسانسازی نمیکند، بلکه اجازه میدهد هر شخصیت صدای خاص خود را داشته باشد. بازیگری و مرز میان زندگی و نمایش حضور تئاتر در فیلم، صرفاً زمینهای برای زیباترکردن قابها نیست؛ آلمودوار از صحنه برای اندیشیدن به رابطه میان اجرا و زندگی بهره میگیرد. شخصیتها در برابر دیگران نقشهایی بازی میکنند، گاهی برای پنهانکردن درد و گاهی برای ادامهدادن در شرایطی که توان روبهروشدن مستقیم با واقعیت را ندارند.
اما مرز میان نقش و زندگی ثابت نمیماند: تجربههای شخصی به اجرا راه مییابند و آنچه روی صحنه رخ میدهد، پژواکی از زندگی بیرون سالن پیدا میکند. این بازی آگاهانه با تئاتر و سینما، به روایت لایهای خودبازتابنده میبخشد، بیآنکه فیلم به معمایی صرفاً ذهنی بدل شود. ارجاعهای نمایشی برای شخصیتها معنای عاطفی دارند؛ خاطره، فقدان و میل به بازشناختهشدن را به زمان حال پیوند میزنند.
در چنین فضایی، صحنه گاه پناهگاه است و گاه آینهای که حقیقتی را آشکار میکند. همین رفتوآمد، از امتیازهای ظریف فیلم است و به آن حسی ادبی و درعینحال زنده میدهد. بازیها و جانگرفتن شخصیتها بازیها ستون اصلی تأثیر عاطفی فیلماند. سیسیلیا روت در نقش مانولا، اندوه را با خویشتنداری و وقاری ملموس به تصویر میکشد.
او برای نشاندادن سوگ به اغراق متوسل نمیشود؛ گاه سکوت یا مکثی کوتاه، بیش از گفتاری طولانی بار عاطفی دارد. این بازی کنترلشده باعث میشود تماشاگر رنج شخصیت را از فاصلهای محترمانه دنبال کند و در عین حال به آن نزدیک بماند. ماریا پاردس، کاندلا پنیا، آنتونیا سان خوان و پنهلوپه کروز نیز هر یک به جهان فیلم رنگ و آهنگی متفاوت میدهند.
« فیلم این تفاوتها را یکسانسازی نمیکند، بلکه اجازه میدهد هر شخصیت صدای خاص خود را داشته باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نقشآفرینیها بهجای آنکه در خدمت یک شخصیت مرکزی محو شوند، به قصه اجازه میدهند مجموعهای از زندگیهای مستقل را در خود جای دهد. حتی شخصیتهایی که زمان حضورشان محدودتر است، نشانی از خود باقی میگذارند؛ زیرا بازیگرانشان به آنان عادتها، تناقضها و آسیبپذیریهایی میبخشند که از تیپهای آشنا فراتر میرود.
حاصل، گروهی از شخصیتهاست که میتوان حضورشان را باور کرد، حتی وقتی مسیر داستان به موقعیتهایی نامنتظر میرسد. رنگ، قاب و فضای آلمودواری رنگ در این فیلم بخشی از زبان احساسی آن است. سرخیها، آبیها و فضاهای پرجزئیات، جهانی میسازند که در نگاه نخست سرزنده و حتی پرزرقوبرق به نظر میرسد؛ اما این جلوه، در تضاد با فقدان و بحرانهای شخصیتها قرار نمیگیرد، بلکه آنها را در خود جای میدهد.
فیلم از زندگی نمیخواهد برای آنکه جدی باشد، بیرنگ و خاموش شود. اندوه و زیبایی، شوخی و آسیبپذیری، میتوانند همزمان در یک قاب حضور داشته باشند. فضای تئاتری و طراحی دیداری پررنگ، حالوهوای خاص آلمودوار را تثبیت میکند. در این جهان، اغراق تصویری به معنای بیاعتنایی به واقعیت نیست؛ راهی است برای نشاندادن شدت احساسات و پیچیدگی میلها.
دیالوگها نیز همین دوگانگی را حفظ میکنند: گاه گزنده و خندهآورند، گاه ناگهان به نقطهای عاطفی میرسند. بااینهمه، فیلم را نباید کمدیای دانست که پیوسته در پی خنداندن مخاطب است. طنز آن بیشتر راهی برای مواجهه با تلخی و حفظ سرزندگی شخصیتهاست تا مقصدی مستقل. پیچیدگیهای روایت و محدودیتهای آن چندلایگی روایی فیلم از جذابیتهای اصلیاش است، اما بیهزینه نیست.
« حاصل، گروهی از شخصیتهاست که میتوان حضورشان را باور کرد، حتی وقتی مسیر داستان به موقعیتهایی نامنتظر میرسد. »
قوتها و کاستیها
شخصیتهای متعدد و مسیرهای داستانی گوناگون گاهی توجه را از خط عاطفی مانولا منحرف میکنند. برخی تماشاگران ممکن است احساس کنند فیلم در میان رخدادهای عجیب و پیوندهای تازه، بیش از اندازه شاخه میزند. همچنین، لحن اثر میان ملودرام، طنز و واقعگرایی جابهجا میشود؛ این آمیزش برای بسیاری از تماشاگران غنی و رهاییبخش است، اما ممکن است برای کسانی که انتظار لحنی یکدست دارند، ناپایدار به نظر برسد.
بااینحال، همین بیقاعدگی ظاهری با جهان فیلم تناسب دارد. شخصیتها در زندگیهایی گرفتارند که مرزهای اخلاقی و عاطفیشان همیشه ساده و روشن نیست. آلمودوار بهجای مرتبکردن همهچیز در قالب حکمی قطعی، اجازه میدهد تناقضها باقی بمانند. نقطه قوت فیلم این است که عجیببودن موقعیتها را صرفاً برای غافلگیری به کار نمیگیرد؛ پشت هر چرخش، معمولاً نیاز انسانی به تعلق، بخشش یا مراقبت دیده میشود.
جمعبندی «همهچیز درباره مادرم» فیلمی درباره فقدان است، اما در اندوه متوقف نمیماند. اثر از دل سوگواری به سوی رابطههایی حرکت میکند که ممکن است جای خالیها را پر نکنند، اما راهی برای ادامهدادن پیش پای آدمها بگذارند. زنان فیلم، با همه تفاوتها و دشواریهایشان، نیروی عاطفی اثر را میسازند؛ نه بهعنوان نمادهایی بینقص، بلکه بهعنوان انسانهایی که میتوانند هم آسیب ببینند و هم از دیگری مراقبت کنند.
فیلم گاه پرپیچوخم و نامتعارف است و ممکن است همه لایههایش در تماشای نخست بهروشنی گشوده نشوند. اما بازیهای نیرومند، دیالوگهای خوشساخت، رنگآمیزی چشمگیر و نگاه انسانیاش به خانواده و هویت، آن را به اثری ماندگار بدل میکنند. آلمودوار در اینجا جهانی میآفریند که در آن خانواده بیش از آنکه میراثی ثابت باشد، رابطهای است که آدمها با انتخاب، وفاداری و مراقبت از نو میسازند.
« شخصیتهای متعدد و مسیرهای داستانی گوناگون گاهی توجه را از خط عاطفی مانولا منحرف میکنند. »



ثبت دیدگاه