نقد و بررسی
نقد آلیس (Alice) | 1990
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به سرزمین شگفتیهای روزمره «آلیس» ساختهٔ وودی آلن، کمدیِ خیالپردازانهای است که بحران زناشویی را نه با جدلهای پرصدا، بلکه با لغزشی آرام از واقعیت به سوی افسانه روایت میکند. آلیس تیت، زنی مرفه در منهتن، ظاهراً از آسایش و امنیت زندگیاش برخوردار است؛ همسری ثروتمند، دو فرزند و روزهایی آکنده از خرید، رسیدگی به ظاهر و معاشرتهای اجتماعی.
بااینحال، احساس دلبستگی به جو، نوازندهٔ ساکسوفون، تعادل آشنای زندگیاش را برهم میزند. کمردردی که سراغ او میآید، در فیلم به نشانهای از ناآرامی پنهانش بدل میشود و مراجعه به دکتر یانگ، گیاهدرمانگر، ماجرا را به سوی قلمرو خیال و دگرگونی میبرد. فیلم، که فیلمنامه و کارگردانیاش را آلن برعهده داشته، در قالبی میان کمدی رمانتیک، فانتزی و حکایت اخلاقی حرکت میکند.
همین آمیزه، هم سرچشمهٔ جذابیت آن است و هم یکی از نقاط آسیبپذیرش: هرگاه خیالپردازی با وضعیت درونی آلیس پیوند میخورد، داستان طراوت مییابد؛ اما گاهی عناصر فانتزی بیش از آنکه لایههای شخصیت را بگشایند، همچون ترفندهایی جدا از هم به چشم میآیند. آلیس؛ زنی در میانهٔ آسایش و نارضایتی دستاورد اصلی فیلم در ترسیم زنی است که بحرانش به یک انتخاب عاشقانه فروکاستنی نیست.
دلبستگی آلیس به جو مهم است، اما زیر آن، پرسشی گستردهتر قرار دارد: آیا زندگیای که از بیرون کامل به نظر میرسد، واقعاً با خواستههای درونی او سازگار است؟ آلیس نه قهرمانی شورشی است و نه شخصیتی که از ابتدا با وضوح بداند چه میخواهد. تردید، احساس گناه و کنجکاوی در او همزمان حضور دارند و همین تناقض، او را از تیپ سادهٔ «زن خانهدارِ گرفتار» دور میکند.
« بااینحال، احساس دلبستگی به جو، نوازندهٔ ساکسوفون، تعادل آشنای زندگیاش را برهم میزند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
میا فارو این شکنندگی را با ظرافتی گیرا بازی میکند. او بهجای آنکه دگرگونی آلیس را ناگهانی و نمایشی کند، تغییرات را در مکثها، نگاهها و واکنشهای کوچک مینشاند. شیرینی و معصومیت بازیاش با مایهٔ طنز فیلم سازگار است، اما گاهی ممکن است همین وجه، شخصیت را بیش از اندازه لطیف و کمتردید جلوه دهد.
در نتیجه، بخشهایی از کشمکش درونی آلیس به جای آنکه از انتخابهای دشوار او نیرو بگیرد، به جذابیت اجرایی فارو متکی میشود. بااینهمه، حضور او نیروی عاطفی فیلم را حفظ میکند و به اثرِ کمحادثهاش مرکز ثقل میدهد. خیال، درمان و منطق حکایت دکتر یانگ نقطهٔ ورود فیلم به واقعیتی دگرگونشده است.
گیاهان و درمانهای او صرفاً ابزارهایی برای ایجاد لحظههای فانتزی نیستند؛ میتوان آنها را واسطههایی دانست که میلها و ترسهای سرکوبشدهٔ آلیس را به سطح میآورند. از این منظر، فیلم به جای آنکه تجربهٔ درونی را با توضیحهای روانشناختی مستقیم بیان کند، آن را به رویدادهایی خیالانگیز تبدیل میکند.
این انتخاب، ظرفیت تصویری و طنزآمیز داستان را افزایش میدهد و به تماشاگر اجازه میدهد احساسات آلیس را در قالبی نامتعارف تجربه کند. بااینحال، منطق این بخشها همیشه به یک اندازه قانعکننده نیست. دکتر یانگ گاه بیش از آنکه شخصیتی مستقل و چندلایه باشد، نقش راهنمایی مرموز را برعهده میگیرد که برای پیشبرد افسانه وارد داستان شده است.
« میا فارو این شکنندگی را با ظرافتی گیرا بازی میکند. »
شخصیتها و اجرا
کلیشهای شدن او، بهویژه در برابر پیچیدگی نسبی آلیس، به چشم میآید. فیلم میتوانست رابطهٔ آلیس با این راهنما را عمیقتر کند و به او هویتی فراتر از سرچشمهٔ گیاهان شگفتانگیز ببخشد. به همین دلیل، ایدهٔ استعاری فیلم از خودِ شخصیتپردازی دکتر یانگ نیرومندتر است. کمدیِ کمصدا و شوخیهای نابرابر طنز «آلیس» بر ضرباهنگی آهسته و موقعیتهایی متکی است که گاه بهتدریج خندهدار میشوند.
فیلم کمتر به شوخیهای پرشتاب و پیدرپی تکیه میکند و بیشتر از فاصلهٔ میان ظاهر موقر زندگی بورژوایی آلیس و آشفتگی پنهان او بهره میبرد. در بهترین لحظهها، همین تضاد به طنزی آرام و هوشمندانه میانجامد؛ لحظههایی که امر جادویی را وارد جمعها و موقعیتهای روزمره میکنند، بیآنکه فیلم لحن خود را ناگهان به هزل پرهیاهو بدل سازد.
اما این ظرافت همیشه به نتیجه نمیرسد. بعضی صحنهها چنان دیر به نقطهٔ اثرگذاری میرسند که کشش خود را از دست میدهند و برخی شوخیها در میانهٔ راه متوقف میمانند. کیفیت طنز نوسان دارد: لحظهای ممکن است موقعیتی خیالانگیز و بامزه فیلم را زنده کند و کمی بعد، گفتوگویی کماثر یا صحنهای طولانی، ریتم را فرونشاند.
بنابراین، آرامش فیلم را نباید با یکدستی اشتباه گرفت؛ این آرامش گاهی بخشی از لحن حسابشدهٔ اثر است و گاهی به کمتحرکی بدل میشود. منهتن؛ زیستگاهِ تجمل و خلأ نیویورک در فیلم تنها پسزمینهٔ داستان نیست؛ بخشی از جهان اجتماعی آلیس است. خانههای مرتب، فضاهای شیک و رفتوآمد میان محیطهای شهری، تصویری چشمنواز از زندگی مرفه او میسازند.
« کلیشهای شدن او، بهویژه در برابر پیچیدگی نسبی آلیس، به چشم میآید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این زیبایی بصری، در کنار حالوهوای جاز، به فیلم هویتی دلنشین میبخشد و تماشای آن را حتی در لحظاتی که روایت از حرکت بازمیماند، خوشایند نگه میدارد. شهر هم پناهگاه آشنای آلیس است و هم صحنهای که محدودیتهای زندگیاش در آن آشکار میشود. در این تصویرِ آراسته، تضادی ظریف وجود دارد: همهچیز مرتب و دلپذیر به نظر میرسد، اما همین آسایش میتواند به قفسی نرم تبدیل شود.
فیلم این تناقض را با خطابهای مستقیم بیان نمیکند؛ آن را در فاصلهٔ میان زیبایی محیط و نارضایتی شخصیت قرار میدهد. در نتیجه، دکورها و فضاهای شهری علاوه بر ارزش دیداری، در ساختن معنای اجتماعی اثر نیز سهم دارند. بااینحال، زیبایی محیط نمیتواند بهتنهایی جایگزین حرکت دراماتیک شود؛ هرگاه داستان کمجان میشود، نیویورک تماشایی است، اما مسئلهٔ آلیس از نظر روایی همچنان بیحرکت میماند.
ساختار روایی و مسئلهٔ کشش ساختار فیلم از یک بحران عاطفی آغاز میشود و سپس با ورود عناصر جادویی، مسیر کشف خویشتن را دنبال میکند. این طرح، امکان آن را فراهم میآورد که میل، گناه، وابستگی و مسئولیت در قالب تجربههایی ملموستر از گفتوگوی صرف بیان شوند. بااینحال، پیوند میان این تجربهها همیشه محکم نیست.
برخی بخشها بیشتر به مجموعهای از موقعیتهای جداگانه شباهت دارند تا پلههایی که ناگزیر شخصیت را به مرحلهٔ بعدی میرسانند. همین پراکندگی میتواند حس شلختگی ایجاد کند و از انباشت تدریجی تنش بکاهد. ریتم آرام نیز دو اثر متفاوت دارد. از یک سو با تردیدهای آلیس تناسب دارد و به فیلم مجال میدهد فضای خود را بسازد؛ از سوی دیگر، چون روایت در همهٔ صحنهها پیشرفت یا کشف تازهای عرضه نمیکند، کندی آن گاه به ملال نزدیک میشود.
« شهر هم پناهگاه آشنای آلیس است و هم صحنهای که محدودیتهای زندگیاش در آن آشکار میشود. »
قوتها و کاستیها
برای تماشاگرانی که به کمدیهای پرتحرک یا داستانهای دارای کشمکش آشکارتر عادت دارند، این اثر ممکن است کمکشش جلوه کند. در مقابل، کسانی که از ترکیب فانتزی، شوخیهای ملایم و توجه به بحرانهای روزمره استقبال میکنند، احتمالاً با حالوهوای نامتعارف آن همراهتر خواهند شد. جمعبندی «آلیس» فیلمی استوار بر جذابیت بازی میا فارو، فضای چشمنواز منهتن و ایدهای خیالپردازانه دربارهٔ نارضایتی پنهان در دل آسایش.
اثر در بهترین لحظههایش، بحران میانسالی و پرسش از هویت را به قصهای نرم و طنزآلود تبدیل میکند؛ بیآنکه برای هر احساس، توضیحی صریح و سنگین بتراشد. در عین حال، ضعف پیوند میان بعضی صحنهها، ریتم کمشتاب و شخصیتپردازی کلیشهای دکتر یانگ مانع از آن میشود که این ایده در سراسر فیلم به یک تجربهٔ کاملاً منسجم بدل شود.
حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه با تعلیق یا نیروی داستانیاش در خاطر بماند، با لحن، بازی فارو و ترکیب واقعیت شهری با خیال اثر میگذارد. ممکن است برای گروهی از تماشاگران آرام و کمجان باشد و برای گروهی دیگر، با طنز تدریجی و فضای جازآلودش دلنشین از کار درآید. ارزش آن را باید در همین تناقض جست: فیلمی نابرابر، اما دارای لحظههایی زنده که از دل یک زندگی ظاهراً کامل، میل به دگرگونی را بیرون میکشند.



ثبت دیدگاه