نقد و بررسی
نقد آلیس (Alice) | 1988
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازنویسیِ خواب، نه قصهٔ پریان «آلیس» ساختهٔ یان شوانکمایر، از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست نسخهای آراسته و آشنا از ماجرای دخترکی در سرزمین عجایب باشد. فیلم از دل قصهٔ لوئیس کارول وام میگیرد، اما بهجای آنکه جهانش را همچون سرزمینی جادویی و رنگین پیش چشم بگشاید، آن را به تجربهای شخصی، نامطمئن و گاه ناخوشایند بدل میکند؛ گویی آلیس نه به مکانی دور، بلکه به لایهای پنهان از ادراک خود قدم گذاشته است.
شوانکمایر این جهان را نه با قواعد یک افسانهٔ تربیتی، بلکه با منطق خواب میسازد: پیوستگی رویدادها سست است، اشیا بیمقدمه تغییر معنا میدهند و هر تصویر میتواند هم خندهدار باشد و هم تهدیدآمیز. این رویکرد، اقتباس را از بازگویی صرف داستان جدا میکند و به آن هویتی مستقل میبخشد. خود فیلمساز نیز قصد داشته اثر را همچون خوابی بیاعتنا به منطق و اخلاق متعارف شکل دهد.
خانهای که به سرزمین عجایب بدل میشود یکی از انتخابهای مؤثر فیلم، پرهیز از ساختن سرزمینی پرزرقوبرق و دوردست است. بخش بزرگی از جهان شگفتآور «آلیس» از دل خانه و وسایل معمولی آن سر برمیآورد: کشوها، راهروها، فنجانها و اسبابی که در نگاه نخست هیچ راز خارقالعادهای ندارند. همین آشناییِ زمینی، خیالپردازی فیلم را ملموستر و اضطرابآورتر میکند.
در اینجا جادو چیزی نیست که از بیرون وارد جهان شود؛ درون چیزهای روزمره پنهان است و کافی است نگاه اندکی تغییر کند تا آنها از جایگاه امن و آشنای خود بیرون بیایند. فضا نیز عمداً از شکوه طبیعت افسانهای فاصله دارد. سطحهای فرسوده، چوب و خردهریزهای خانگی، جای جنگلهای خیالانگیز و چشماندازهای پرطراوت را میگیرند.
« این رویکرد، اقتباس را از بازگویی صرف داستان جدا میکند و به آن هویتی مستقل میبخشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نتیجه جهانی است که نه کاملاً واقعی مینماید و نه بهتمامی خیالی؛ محیطی بسته و آشنا که هر لحظه میتواند به مکانی غریب تبدیل شود. تماشاگر ممکن است در تمام مدت احساس کند آلیس به سرزمینی دیگر نرفته، بلکه خانه را از زاویهای دیده که پیشتر از او پنهان بوده است. جانبخشی به اشیای مرده مهمترین دستاورد بصری فیلم در شیوهٔ جانبخشیدن به اشیاست.
عروسکها، جانوران تاکسیدرمیشده و اشیای بیجان، بهجای آنکه صرفاً ابزارهایی برای نمایش اعجاب باشند، نیرویی مستقل و گاه آزارنده پیدا میکنند. حرکتهای اندک و ناصاف آنها، فاصلهای محسوس با انیمیشن روان و خوشرفتار پدید میآورد؛ فاصلهای که بهجای پنهانکردن ساختگیبودن، آن را به منبع اصلی تأثیر بدل میکند.
بیننده مدام به یاد دارد که با چیزهایی مرده یا ساختهشده روبهروست، اما همان چیزها در قاب حرکت میکنند و رفتاری از خود نشان میدهند. این تضاد، قلب زیباییشناسی فیلم است. خرگوش سفید، بهخصوص، با ظاهر ناآرام و چشمان دکمهایاش تصویری است که هم خنده را برمیانگیزد و هم دلنگرانی را. عروسکها و جانوران دوختهشده، میان بازیچه و موجود زنده معلقاند؛ نه آنقدر زندهاند که حضورشان طبیعی شود و نه آنقدر بیجان که بتوان از کنارشان آسوده گذشت.
استاپموشن در اینجا تنها فنّی برای پیشبرد قصه نیست، بلکه زبان اصلی فیلم است: زبانی که با هر تکان ناپیوسته، ناهمخوانی جهان را به چشم میآورد. آلیس و بدنِ آسیبپذیر حضور بازیگر واقعی در کنار اشیای متحرک، بر این ناهمخوانی میافزاید. آلیس در محیطی قرار میگیرد که قواعدش ثابت نیست و بدن او نیز از تغییر و محدودیت در امان نمیماند.
« جانبخشی به اشیای مرده مهمترین دستاورد بصری فیلم در شیوهٔ جانبخشیدن به اشیاست. »
شخصیتها و اجرا
فیلم با این جابهجاییهای پیدرپی، تجربهٔ سردرگمی را نه فقط در پیرامون شخصیت، بلکه در خود جسمانیت او ثبت میکند: اندازه، دسترسی و فاصله، هرکدام میتوانند دوباره تعریف شوند. از همین رو، جهان خیال در «آلیس» صرفاً مجموعهای از تصاویر عجیب نیست؛ تجربهای بدنی است که در آن آلیس باید مدام نسبت خود را با اشیا و فضا از نو پیدا کند.
بااینحال، قهرمان فیلم بیش از آنکه شخصیتی با مسیر روانشناختیِ روشن باشد، نقطهٔ تمرکز نگاه تماشاگر است. او ما را به درون جهانی میبرد که خودش نیز نمیتواند آن را کاملاً توضیح دهد. این محدودیت، بخشی از نیروی اثر است: دوربین و روایت به او اجازه نمیدهند از بیرون بر رویدادها مسلط شود.
در عوض، تماشاگر ناچار است همراه او پیش برود، نشانهها را بسنجد و بپذیرد که شاید برخی از آنها هرگز به معنایی قطعی نرسند. میان طنز، ترس و انزجار لحن فیلم بر یک احساس واحد تکیه نمیکند. بسیاری از تصاویر، به سبب غرابت یا اغراقشان، خندهآورند؛ اما خنده معمولاً پایدار نمیماند و جای خود را به دلآشوبی میدهد.
این جابهجایی سریع، بهویژه در مواجهه با جانوران مرده و عروسکهای ناآشنا، باعث میشود تماشاگر نتواند برای مدت طولانی به یک واکنش امن پناه ببرد. آنچه در لحظهای مضحک به نظر میرسد، لحظهای بعد میتواند چندشآور یا تهدیدکننده شود. فیلم از همین بیثباتی عاطفی برای ساختن فضای کابوسوار خود بهره میگیرد.
« بااینحال، قهرمان فیلم بیش از آنکه شخصیتی با مسیر روانشناختیِ روشن باشد، نقطهٔ تمرکز نگاه تماشاگر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طنز «آلیس» نیز از جنس شوخیهای کلامیِ پرتحرک نیست؛ بیشتر در برخورد نامنتظر اشیا، رفتارهای خشک و جدیت نامتناسب شخصیتها ریشه دارد. همین خویشتنداری، تصویرها را ماندگارتر میکند. فیلم از تماشاگر نمیخواهد در برابر هر موقعیت عجیب واکنشی مشخص داشته باشد؛ برعکس، او را در مرز میان سرگرمی و ناراحتی نگه میدارد.
برای کسی که از فانتزیِ پاکیزه و دلنشین انتظار دارد، این تجربه ممکن است ناخوشایند باشد، اما برای تماشاگر علاقهمند به خیالپردازیِ نامتعارف، همین اصطکاک بخش مهمی از جذابیت اثر است. صدا، گفتار و تکرار صداگذاری فیلم به اندازهٔ تصویرهایش در ساختن جهان اثر نقش دارد. سکوتها، صداهای خشک و تأکید بر صداهای محیطی، فضای خانه را از پسزمینهای خنثی به حضوری فعال تبدیل میکنند.
در چنین فضایی، صدای کوچک نیز میتواند بیش از اندازه برجسته شود و احساس کند که خود محیط در حال تماشای آلیس است. در مقابل، موسیقیِ محدود و تکیه بر تکرار گاه به کشآمدن لحظهها میانجامد؛ سکونی که برای برخی تماشاگران بخشی از حالوهوای خوابمانند فیلم است و برای برخی دیگر ممکن است خستهکننده شود.
تکرار عبارتهایی نظیر «خرگوش سفید گفت» نیز دو اثر متضاد دارد. از یک سو، این تکرار به زبان فیلم کیفیتی آیینی و مکانیکی میدهد؛ گویی روایت بر مدار جملههایی ساده میچرخد و نمیتواند از حلقهٔ خود بیرون برود. از سوی دیگر، تکرار مداوم توجه را از تصویرها میگیرد و ممکن است آهنگ روایت را یکنواخت کند.
« همین خویشتنداری، تصویرها را ماندگارتر میکند. »
قوتها و کاستیها
این ویژگی را نمیتوان صرفاً نقصی بیاثر دانست، زیرا با منطق خشک و تکرارشوندهٔ جهان فیلم همخوان است؛ بااینحال، حتی انتخابی آگاهانه نیز برای همهٔ بینندگان نتیجهای خوشایند ندارد. روایتِ گسسته و تجربهٔ سردرگمی «آلیس» بیشتر از آنکه بر طرح داستانیِ محکم و توضیحگر تکیه کند، از برخورد موقعیتها و تصویرهای مستقل نیرو میگیرد.
رخدادها بارها چنان تغییر مسیر میدهند که پیوند میان آنها از منطق معمول قصهگویی سستتر به نظر میرسد. این گسست، راه را برای غافلگیری و تداعیهای تصویری باز میکند، اما هزینهاش آن است که دنبالکردن بعضی صحنهها دشوار شود. بینندهای که انتظار دارد هر رخداد علت و پیامد روشنی داشته باشد، ممکن است از فیلم فاصله بگیرد.
بااینهمه، آشفتگی روایت در بیشتر لحظات با قصد زیباییشناختی اثر سازگار است. خوابها معمولاً بر اساس نظم داستانیِ بیرونی پیش نمیروند؛ یک تصویر، یک واژه یا یک شیء میتواند مسیر تجربه را عوض کند. مسئله این است که فیلم گاهی میان ابهامِ زایا و تکرارِ فرساینده مرز باریکی دارد. هر جا تصویر تازهای برمیسازد، سردرگمی بخشی از کشف جهان میشود؛ هر جا الگوی پیشین را بدون دگرگونی کافی بازمیگرداند، همان سردرگمی ممکن است به خستگی بدل شود.
جمعبندی «آلیس» اقتباسی نامتعارف است که قصهٔ آشنا را نه با آرایش افسانهای، بلکه با مصالح خانه، جانوران تاکسیدرمیشده، عروسکها و اشیای سرکش دوباره میسازد. ارزش اصلی آن در جهان بصریِ دستساز و ناآرامی است که همزمان خلاقانه، طنزآمیز و هراسانگیز به نظر میرسد. استاپموشن در این اثر فقط نمایش مهارت فنی نیست؛ راهی است برای نشاندادن جهانی که در آن مرز میان مرده و زنده، بازیچه و موجود، و واقعیت و خیال پیوسته جابهجا میشود.
« رخدادها بارها چنان تغییر مسیر میدهند که پیوند میان آنها از منطق معمول قصهگویی سستتر به نظر میرسد. »
جمعبندی
در برابر این دستاورد، تکرارهای کلامی، ریتم نامتوازن و گسست روایی ممکن است برای بخشی از تماشاگران مانع همراهی شوند. اما همین کاستیها نیز از فیلمی سخن میگویند که حاضر نیست تجربهٔ رؤیا را به قصهای مرتب و بیخطر تبدیل کند. «آلیس» بیش از آنکه دعوتی به آسودگی باشد، دعوتی به ماندن در جهانی است که اندکی کج، کمی خندهآور و همیشه آمادهٔ تبدیلشدن به کابوس است.
« اما همین کاستیها نیز از فیلمی سخن میگویند که حاضر نیست تجربهٔ رؤیا را به قصهای مرتب و بیخطر تبدیل کند. »



ثبت دیدگاه