نقد و بررسی
نقد معروف به گریس (Alias Grace) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
معمایی درباره حقیقت و روایت «Alias Grace» مینیسریالی تاریخی و روانشناختی است که بهجای آنکه صرفاً پروندهای جنایی را دنبال کند، پرسشی دشوارتر پیش میکشد: وقتی گذشته فقط از راه خاطرهها، شهادتها و روایتهای پراکنده در دسترس است، چگونه میتوان به حقیقتی قطعی رسید؟ گریس مارکس، خدمتکار ایرلندی مهاجری که به اتهام قتل زندانی شده، در گفتوگو با دکتر سایمون جردن بخشی از زندگیاش را بازمیگوید؛ اما هرچه روایت پیش میرود، اطمینان مخاطب کمتر میشود.
سریال نه معما را به مسابقهای برای یافتن سرنخ بدل میکند و نه بهسادگی حکم برائت یا محکومیت صادر میکند. کشش اصلی آن در همین فاصله میان آنچه میدانیم و آنچه هرگز نمیتوانیم با اطمینان بدانیم شکل میگیرد. اقتباس از رمان مارگارت اتوود، با فیلمنامهٔ سارا پولی و کارگردانی مری هرون، در شش قسمت پیش میرود.
ساختار آن میان دیدارهای گریس با دکتر و بازگشت به گذشته رفتوآمد میکند؛ الگویی که هم اطلاعات را قطرهقطره آشکار میسازد و هم نشان میدهد هر خاطره با زاویهٔ دید راوی شکل میگیرد. گریس؛ حضوری آرام و گریزپا ستون اصلی سریال بازی سارا گدون است. او گریس را نه به صورت معمایی نمایشی و پرتحرک، بلکه با ظرافت و خویشتنداری میسازد.
نگاهها، مکثها و تغییرهای کوچک در لحن او گاه از جملههای صریحش گویاترند. گدون به شخصیت اجازه میدهد در آن واحد چند چهره داشته باشد: زنی آسیبدیده، راویای باهوش و دقیق، و فردی که ممکن است بخشی از آنچه میداند را پنهان کند. این چندگانگی بازی را به بدلِ مناسبی برای مضمون اصلی اثر تبدیل میکند: هیچکس، حتی تماشاگر، به آسانی نمیتواند پشت ظاهر گریس را بخواند.
« سریال نه معما را به مسابقهای برای یافتن سرنخ بدل میکند و نه بهسادگی حکم برائت یا محکومیت صادر میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نکتهٔ مهم آن است که ابهام گریس با رازآلودگی تصنعی یکی نیست. او در بسیاری از لحظهها آسیبپذیری و اندوهی ملموس دارد، اما این احساسها پاسخ نهایی به پرسش گناهکاری یا بیگناهیاش نیستند. سریال از بازیگرش نمیخواهد با نشانهای آشکار، تماشاگر را به یک نتیجه هدایت کند؛ در عوض، امکان چند برداشت را زنده نگه میدارد.
همین بازی کمادا، مخاطب را وادار میکند به جزئیات توجه کند و همزمان از اعتماد کامل به برداشت خودش بپرهیزد. گفتوگوهایی میان قدرت و دانش رابطهٔ گریس و دکتر جردن مرکز ثقل بخش مهمی از روایت است. جردن با این تصور وارد گفتوگو میشود که پرسشگری روشمند میتواند ذهن و گذشتهٔ زنی زندانی را برایش روشن کند.
اما این رابطه بهتدریج از یک ارزیابی پزشکی ساده فراتر میرود: هر دو میکوشند دیگری را بفهمند، و در همان حال بر شیوهٔ این فهم اثر بگذارند. جردن پرسش میکند، اما گریس تعیین میکند چه چیزی، با چه لحنی و در چه زمانی به او گفته شود. ادوارد هولکرافت در نقش دکتر، کنجکاوی حرفهای را با تزلزل شخصی درمیآمیزد.
او شنوندهای خنثی و بیاثر نیست؛ پیشفرضها و کششهای خودش نیز بر برداشتش سایه میاندازند. از همین رو، دیدارهای آن دو فقط به انتقال اطلاعات نمیانجامند، بلکه آزمونی برای اعتبار و قدرت هر راویاند. در این بازی، گریس ممکن است موضوع بررسی باشد، اما بیقدرت نیست؛ او میداند که نگاه دیگران چگونه بر سرنوشت و تصویر اجتماعیاش اثر میگذارد.
« نکتهٔ مهم آن است که ابهام گریس با رازآلودگی تصنعی یکی نیست. »
شخصیتها و اجرا
خاطره، سکوت و زن در جامعهٔ مردسالار یکی از لایههای جدی اثر، تصویر جایگاه زنان در جامعهای است که برای آنان حق اندکی بر بدن، کار و سرگذشتشان قائل میشود. گریس نهتنها باید با پیامدهای اتهامی سنگین روبهرو شود، بلکه با نگاههایی نیز مواجه است که از پیش دربارهٔ زنان فقیر، مهاجر و خدمتکار داوری کردهاند.
گذشتهٔ او در محیط خانههای دیگران شکل گرفته؛ فضایی که در آن کار، وابستگی و نابرابری به تجربهای روزمره بدل شده است. سریال نشان میدهد که گاه پرسش «آیا او حقیقت را میگوید؟» از پرسشی دیگر جداییناپذیر است: چه کسانی فرصت دارند روایت خود را معتبر جلوه دهند؟ در این زمینه، سکوتهای گریس بهاندازهٔ گفتههایش معنا دارند.
ناتوانی ادعایی او در یادآوری بخشی از گذشته، خلأیی نیست که سریال با توضیحی فوری پر کند؛ بلکه نقطهای است که در آن پزشکی، قانون، اخلاق و باورهای شخصی به هم میرسند و از یکدیگر فاصله میگیرند. اثر از این امکان بهره میگیرد تا نشان دهد یک زن چگونه ممکن است هم موضوع قضاوت باشد و هم از ابزارهای محدود خود برای حفظ اختیار بر داستان زندگیاش استفاده کند.
روایت در نتیجه، تنها دربارهٔ یک جرم نیست؛ دربارهٔ این نیز هست که جامعه چه کسی را باورپذیر میبیند و چه کسی را از ابتدا مشکوک میپندارد. فرم روایی؛ هر خاطره تکهای از تصویر رفتوآمد زمانی میان زندان و گذشته، اطلاعات را به شکل خطی و یکباره عرضه نمیکند. هر بازگشت به خاطره، تصویری تازه میافزاید، اما آن تصویر لزوماً مسئله را حل نمیکند.
« در این زمینه، سکوتهای گریس بهاندازهٔ گفتههایش معنا دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی دانستن بیشتر به معنای اطمینان بیشتر نیست؛ برعکس، جزئیات تازه میتوانند برداشت پیشین را سست کنند. این انتخاب فرمی با مضمون اثر هماهنگ است: داستانی که دربارهٔ حافظه و روایت است، نمیتواند صرفاً از راه توضیح مستقیم به حقیقتی بیچونوچرا برسد. در صحنههای بازگشت به گذشته، خشونت و اندوه معمولاً با لحنی کنترلشده عرضه میشوند؛ سریال بهندرت بر شوک صرف تکیه میکند.
در عوض، بخشی از تأثیر از تضاد میان لحظات روزمره و خطرهای نهفته در آنها میآید. بااینحال، شیوهٔ پازلی روایت گاهی بیش از اندازه بر مکث و تکرار متکی میشود. بعضی گفتوگوها و توضیحات احساس میکنند بیش از آنچه برای حفظ ابهام لازم است ادامه یافتهاند، و این مسئله میتواند تمرکز مخاطب را فرسوده کند.
فضا و طراحی بصری فضای تاریخی سریال بهجای آنکه تنها پسزمینهای آراسته باشد، در شکلدادن به حس محدودیت و ناامنی نقش دارد. زندان با دیوارها و نظم سختگیرانهاش، مکانی برای بازخواست و کنترل است؛ خانهها نیز در عین ظاهر متمدن، میدان کار طاقتفرسا و نابرابریاند. در این جهان، رفتارهای معمولی ممکن است بار تهدیدآمیزی پیدا کنند و مکانهای خصوصی نیز بهندرت از قدرت و نظارت جدا باشند.
طراحی تصویر، لباسها و فضاها با حالوهوای سرد و منضبط روایت سازگار است. رنگها و قاببندیها بیشتر به سکون و مشاهده خدمت میکنند تا شکوه تاریخی. همین خویشتنداری بصری به بازی گدون مجال میدهد تا در مرکز توجه بماند و به نگاه و حالت چهرهٔ او وزن بدهد. نتیجه، جهانی است که زیباییاش آرام و کنترلشده است، اما زیر سطح مرتب آن اضطرابی مداوم جریان دارد.
« گاهی دانستن بیشتر به معنای اطمینان بیشتر نیست؛ برعکس، جزئیات تازه میتوانند برداشت پیشین را سست کنند. »
قوتها و کاستیها
ریتم و محدودیتهای روایت ریتم کند سریال بخشی از منطق آن است: تماشاگر باید زمان داشته باشد روایت گریس را بشنود، در گفتههایش مکث کند و دربارهٔ اعتبار هر بخش تردید ورزد. این کندی، بهویژه در آغاز، به شکلگیری حس محصوربودن و انتظار کمک میکند. بااینحال، مرز میان مکث معنادار و کشآمدن همیشه بهخوبی حفظ نمیشود.
در بعضی قسمتها، تکرار پرسشها و توضیح دوبارهٔ تنشهای قبلی، حرکت داستان را بیش از اندازه آرام میکند. این مسئله برای مخاطبی که انتظار پیشروی سریع در یک معمای جنایی دارد، محسوستر خواهد بود. «Alias Grace» در درجهٔ نخست داستانی دربارهٔ حل پرونده نیست؛ بیشتر مطالعهای شخصیتمحور دربارهٔ روایت، قدرت و تردید است.
اگر مخاطب با این انتظار به سراغ آن برود، کندی آن قابلفهمتر میشود، اما لزوماً در همهٔ لحظات به نقطهقوت تبدیل نمیشود. سریال گاه چنان به حفظ ابهام وفادار میماند که از شتاب دراماتیک خود میکاهد. جمعبندی «Alias Grace» اثری است که ارزشش را بیش از پاسخهای قطعی، از پرسشهای ماندگارش میگیرد.
بازی نافذ سارا گدون، رابطهٔ پیچیدهٔ گریس و دکتر جردن، فضای سرد تاریخی و ساختار روایی چندپاره، همگی در خدمت جهانیاند که در آن حقیقت بهآسانی از خاطره جدا نمیشود. سریال با دقت نشان میدهد که روایت گذشته فقط بازسازی رویدادها نیست؛ نبردی است بر سر اینکه چه کسی حق دارد سخن بگوید و دیگران سخنش را چگونه تفسیر کنند.
« این کندی، بهویژه در آغاز، به شکلگیری حس محصوربودن و انتظار کمک میکند. »
جمعبندی
در مقابل، ریتم آرام و گاه کشدار میتواند تجربه را برای برخی مخاطبان دشوار کند، و شیوهٔ پرهیز از قطعیت ممکن است به جای رضایتبخشبودن، حس ناتمامی بر جا بگذارد. اما همین امتناع از گشودن همهٔ گرهها با روح اثر تناسب دارد: گریس نه به پروندهای حلشده فروکاسته میشود و نه به چهرهای که بتوان با اطمینان کامل دربارهاش حکم داد.
پایان تجربه، بیشتر از آنکه پاسخ را در اختیار تماشاگر بگذارد، او را با پرسشهای خودش تنها میگذارد.
« پایان تجربه، بیشتر از آنکه پاسخ را در اختیار تماشاگر بگذارد، او را با پرسشهای خودش تنها میگذارد. »
ثبت دیدگاه