نقد و بررسی
نقد Aladdin | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینیِ افسون؛ میان نوستالژی و نیاز به تازگی نسخهٔ زندهٔ «علاءالدین» میکوشد داستانی آشنا را از نو پیش چشم مخاطب بگذارد: جوانی خیابانگرد، چراغی جادویی، غولی پرشور و شاهزادهای که سرنوشتش را نمیخواهد به دیگران واگذار کند. فیلم بیش از آنکه بخواهد روایت را از بنیان دگرگون کند، در پی آن است که خاطرهای محبوب را با بازیگران، جلوههای دیداری و اجراهای موسیقایی تازه بازسازی کند.
همین انتخاب هم سرچشمهٔ دلنشینیهای اثر است و هم محدودیت اساسی آن؛ آشنایی با جهان داستان تماشاگر را بیدرنگ وارد ماجرا میکند، اما در عین حال پرسش سادهای را پیش میکشد: این بازگویی چه چیز تازهای به قصه میافزاید؟ فیلم به لطف رنگ، حرکت و موسیقی، جهانی پرجنبوجوش میسازد که برای ماجرایی افسانهای مناسب است.
بااینحال، در بسیاری از لحظات، تازگیِ ظاهر از تازگیِ روایت پیشی میگیرد. آشناییِ قصه بهخودیخود عیب نیست؛ مسئله آنجاست که اثر گاهی بهجای یافتن نگاهی مستقل، به بازسازی نشانههایی تکیه میکند که پیشتر در ذهن مخاطب جا افتادهاند. حاصل، فیلمی است که میتواند سرگرمکننده باشد، اما بهندرت احساس میشود ضرورتی هنری برای بازگفتن همین داستان داشته است.
« فیلم به لطف رنگ، حرکت و موسیقی، جهانی پرجنبوجوش میسازد که برای ماجرایی افسانهای مناسب است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چهرهها و نیروی بازیگری ویل اسمیت در نقش غول، روشنترین منبع انرژی فیلم است. او بهجای آنکه صرفاً در پی تقلید از اجرای پیشین باشد، نقش را با لحن و حضور خود پیش میبرد: پرتحرک، بازیگوش و آمادهٔ آنکه هر صحنه را به فرصتی برای شوخی یا نمایش بدل کند. این رویکرد در بخشهایی نتیجه میدهد و رابطهٔ غول با علاءالدین را صمیمیتر و امروزیتر میکند.
گاهی نیز شوخیها بیش از اندازه به چشم میآیند و از فضای افسانهای فاصله میگیرند، اما حضور اسمیت معمولاً از افتادن فیلم در رخوت جلوگیری میکند. منا مسعود در نقش علاءالدین، سیمایی پذیرفتنی از جوانی مهربان و زیرک ارائه میدهد. بازی او بهجای تکیه بر کاریزمایی خیرهکننده، بر چابکی و حسن نیت شخصیت بنا شده است؛ خصلتهایی که با جایگاه او در داستان سازگارند.
بااینحال، فیلم فرصت چندانی برای ژرفکردن کشمکش درونی او فراهم نمیکند و قهرمان گاه بیشتر در مسیر رویدادها حرکت میکند تا آنکه واقعاً دگرگون شود. نائومی اسکات در مقام یاسمین حضوری برجستهتر دارد. او شاهزادهای را به تصویر میکشد که خواستهها و داوریهای خودش را دارد و به نقشِ منفعلِ معشوق یا چهرهای تزئینی رضایت نمیدهد.
« چهرهها و نیروی بازیگری ویل اسمیت در نقش غول، روشنترین منبع انرژی فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
این استقلال، بهویژه در ترانهٔ «بیصدا»، صورتی نمایان پیدا میکند. اسکات با صدایی استوار و حضوری مطمئن، به یاسمین وزنی میبخشد که در ساختار کلی فیلم گاه از خود قصه فراتر میرود. این بخش از بازآفرینی، از معدود جاهایی است که تغییرات نسخهٔ تازه واقعاً به گسترش شخصیت میانجامد. یاسمین و معنای تازهٔ خواستن یاسمین در این فیلم صرفاً در پی گریز از محدودیتهای کاخ یا رسیدن به عشق نیست؛ او میخواهد در تعیین سرنوشت سرزمینش سهم داشته باشد.
این تأکید، شخصیت را از الگوی شاهزادهای که بیشتر موضوعِ خواست دیگران است دور میکند و به او هدفی بیرون از رابطهٔ عاشقانه میدهد. اهمیت این تغییر فقط در پیام آن نیست، بلکه در جابهجایی مرکز توجه روایت است: اقتدار، شایستگی و حق تصمیمگیری به موضوعهایی بدل میشوند که قصه آشکارا با آنها درگیر میشود.
بااینهمه، پرداخت این مضمون همواره به یک اندازه سنجیده نیست. فیلم گاهی استقلال یاسمین را در گفتار و ترانه برجسته میکند، اما در بخشهای دیگر همچنان به سازوکارهای آشنای قصهٔ شاهزاده و خواستگار تکیه دارد. ازاینرو، شخصیت در لحظاتی بهراستی صاحب صداست و در لحظاتی دیگر، گویی فیلم صرفاً میخواهد به تماشاگر یادآوری کند که او مستقل است.
« این استقلال، بهویژه در ترانهٔ «بیصدا»، صورتی نمایان پیدا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
با وجود این ناهماهنگی، بازی اسکات و تأکید داستان بر عاملیت یاسمین از نقاط قوت مهم اثر به شمار میروند. موسیقی، رنگ و جلوهٔ نمایش موسیقی ستون اصلی جذابیت فیلم است. ترانههای شناختهشده با تنظیم و اجرای تازه بازمیگردند و بخشهایی از هویت آشنای داستان را زنده نگه میدارند. «بیصدا» نیز به مجموعه افزوده میشود تا صدای مستقل یاسمین را به نقطهای اوجگیرنده تبدیل کند.
این ترانه به سبب پیوندش با شخصیت، فقط مکثی موسیقایی در جریان داستان نیست؛ میکوشد احساس فروخوردهٔ او را به کنشی آشکار بدل سازد. هرچند اجرای تصویری آن همیشه به اندازهٔ نیروی احساسی آواز موفق نیست، خود ترانه در حافظه میماند. طراحی صحنه و لباس نیز بر جلوهٔ رنگارنگ فیلم میافزاید. بازار، قصر و جمعیتهای پرتحرک، فضایی نمایشی میآفرینند که قرار است تماشاگر را از جهان روزمره جدا کند.
فیلم در لحظههایی که موسیقی، حرکت گروهی و رنگ در کنار هم قرار میگیرند، به شکلی چشمنواز سرگرمکننده میشود. اما انبوه جلوهها گاه به جای آنکه جهان را باورپذیرتر کند، آن را به صحنهای پرزرقوبرق بدل میسازد. میان شکوه بصری و حس واقعیِ خطر یا شگفتی، فاصلهای باقی میماند که فیلم همیشه قادر به پرکردنش نیست.
« با وجود این ناهماهنگی، بازی اسکات و تأکید داستان بر عاملیت یاسمین از نقاط قوت مهم اثر به شمار میروند. »
قوتها و کاستیها
ریتم، شوخی و کشآمدن روایت ماجرای علاءالدین بهطور طبیعی ظرفیت ماجراجویی، تعقیبوگریز، دسیسه و عاشقانه را در خود دارد؛ ولی فیلم در چیدمان این عناصر همیشه ریتمی یکدست پیدا نمیکند.



ثبت دیدگاه