نقد و بررسی
نقد Airplane! | 1980
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدیای که منطق فاجعه را به بازی میگیرد «Airplane!» از همان فرض سادهاش، قواعد فیلم فاجعه را برای وارونهکردن آن به کار میگیرد: خدمهٔ پرواز از کار میافتند و تد استرایکر، خلبان پیشین جنگنده که خود از پرواز هراس دارد، باید سکان هواپیما را به دست بگیرد. اما فیلم علاقهای ندارد بحران را با جدیت معمول ژانر پیش ببرد.
هر نشانهٔ خطر، هر مکث پراضطراب و هر گفتوگوی رسمی میتواند به فرصتی برای شوخی بدل شود. در این جهان، حادثه نه نقطهٔ اوج یک درام، بلکه بستری برای رگباری از هجوها و بازیهای کلامی است. اثر بهجای آنکه مسیر قهرمانانهای متعارف بسازد، انتظارات تماشاگر از فیلمهای سانحهمحور را به بازی میگیرد.
همین شناخت از قراردادهای آشنا، موتور کمدی فیلم است: موسیقی و قاببندی میتوانند نوید بحرانی بزرگ بدهند، اما پاسخ فیلم به این وعده، بارها چیزی کوچک، نامنتظر و عمداً بیتناسب است. داستان در خدمت شوخی قرار دارد، نه برعکس؛ و این انتخاب، هم سرچشمهٔ انرژی اثر است و هم محدودیت آن. سازوکار شوخی: از کلام تا تصویر طنز «Airplane!» بر یک شگرد واحد متکی نیست.
شوخیهای لفظی، سوءتفاهمهای زبانی، بازی با معنا و عبارتهای ظاهراً عادی در کنار شوخیهای دیداری، تکرارهای حسابشده و کنشهای جسمانی قرار میگیرند. بسیاری از لحظهها از اینجا نیرو میگیرند که تماشاگر ابتدا موقعیت را در چارچوبی جدی میخواند و سپس ناگهان با پاسخی نامتناسب روبهرو میشود.
« اما فیلم علاقهای ندارد بحران را با جدیت معمول ژانر پیش ببرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم بهندرت برای رساندن شوخی مکث میکند؛ شوخی بعدی معمولاً پیش از آن میرسد که فرصت چندانی برای آرامشدن باقی بماند. همین تراکم، ریتمی برقآسا پدید میآورد. در قابها و پسزمینهها نیز ممکن است چیزی خندهدار رخ دهد؛ بنابراین نگاه تماشاگر ناچار است پیوسته فعال بماند. گاهی یک شوخی کوتاه یا جزئیات گذرا از خط اصلی گفتوگو پیشی میگیرد و فیلم بهجای تمرکز بر یک موقعیت، چند امکان کمیک را همزمان پیش میکشد.
حاصل، تجربهای سرشار از غافلگیری است؛ هرچند این انباشت همیشگی گاهی مجال نمیدهد که شوخیهای خوب بهتنهایی اثر بگذارند. جدیت بازیگران، قلب طنز اثر یکی از انتخابهای هوشمندانهٔ گروه سازنده، سپردن موقعیتهای هجوآمیز به بازیگرانی است که نقشهایشان را با چهره و لحنی جدی اجرا میکنند. رابرت هیز و جولی هاگرتی در مرکز روایت، واکنشهایی نسبتاً طبیعی به رخدادهایی دارند که هرچه پیش میروند نامعقولتر میشوند.
این جدیتِ ظاهری اجازه میدهد فاصلهٔ میان جهان داستان و منطق مضحک آن پیوسته بیشتر شود. لسلی نیلسن در نقش دکتر رامک نمونهٔ برجستهٔ همین رویکرد است. او کلمات را بیتأکید و با خونسردی میگوید؛ گویی هیچ تناقضی میان لحن آرامش و محتوای عجیب گفتوگو وجود ندارد. رابرت استک و لوید بریجز نیز با حفظ وقار و جدیت، به طنز فیلم کمک میکنند.
بازیها از آن رو خندهدارند که کمتر برای خنداندن تلاش میکنند: بازیگر بهجای چشمکزدن به تماشاگر، در موقعیت نامعقول خود کاملاً جدی میماند. این تضاد، امضای اجرایی فیلم است. هجوِ ژانر و وابستگی به کلیشهها «Airplane!» در درجهٔ نخست هجو فیلمهای فاجعهای است؛ آثاری که در آنها شخصیتها با بحرانهای بزرگ، تصمیمهای سرنوشتساز و احساساتی آشکار روبهرو میشوند.
« در قابها و پسزمینهها نیز ممکن است چیزی خندهدار رخ دهد؛ بنابراین نگاه تماشاگر ناچار است پیوسته فعال بماند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم این عناصر را نه با ساختن روایتی کاملاً تازه، بلکه با تقلید و بزرگنمایی آنها دستمایهٔ شوخی میکند. از این نظر، آشنایی با زبان سینماییِ فیلمهای فاجعه میتواند لذت بعضی ارجاعات را بیشتر کند؛ اما بسیاری از شوخیهایش حتی بدون شناخت دقیق آثار مورد هجو نیز قابلدرکاند. در عین حال، این وابستگی هزینه دارد.
قصه بیش از آنکه شخصیتها را در مسیری روایی پرورش دهد، آنها را میان الگوهای آشنا جابهجا میکند. تد استرایکر گذشته و هراسهایی دارد، اما فیلم فرصت اندکی صرف کاوش عمیق در آنها میکند؛ بحران بیشتر قلابی است برای بازآفرینی و مخدوشکردن قراردادهای ژانر. بنابراین، کسی که انتظار داستانی پیوسته و پرتحول دارد، ممکن است ساختار اثر را کمابتکار یا پراکنده بیابد.
فیلم خود را نه با تازگی طرح، بلکه با سرعت و نحوهٔ اجرای شوخیها متمایز میکند. ریتم و تدوین: فرصتندادن برای سکون ریتم تند از مهمترین سرمایههای فیلم است. روایت با شتاب از یک شوخی به شوخی دیگر میرود و لحظههای ظاهراً عادی را هم بهانهای برای طنز میسازد. تکرارها در بسیاری از موارد نه نشانهٔ کمبود ایده، بلکه بخشی از طراحی کمدیاند: شوخی نخست زمینه میچیند و بازگشت بعدی، با تغییر یا تشدیدی کوچک، آن را به نتیجه میرساند.
گاهی نیز تکرار صرفاً برای فرسودن انتظار تماشاگر به کار میرود. بااینحال، همین روش در همهٔ لحظهها یکسان موفق نیست. فیلم بهندرت برای یک شوخی زمان کافی میگذارد تا طنینش بماند؛ پس بعضی لحظهها زیر بار شوخی بعدی محو میشوند. گاه نیز تکرار از بازی هوشمندانه با انتظار فراتر نمیرود و به انباشت میرسد.
« فیلم این عناصر را نه با ساختن روایتی کاملاً تازه، بلکه با تقلید و بزرگنمایی آنها دستمایهٔ شوخی میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نابرابری، بخشی از تجربهٔ تماشای فیلم است: لحظههایی بسیار درخشان در کنار شوخیهایی که بیشتر بهواسطهٔ جسارت یا ناگهانیبودنشان حضور دارند تا ظرافت. شوخیهای زمخت و محدودیتهای سلیقهای طنز فیلم عمداً مهار نشده است. شوخیهای کلامی ظریف در کنار شوخیهای بدنی، مبتذل و گاه کودکانه قرار میگیرند.
این تنوع میتواند وجهی رهاییبخش داشته باشد؛ فیلم خود را مقید به آراستگی یا سلیقهٔ یکدست نمیکند و از شکستن وقار موقعیتها لذت میبرد. اما همین بیپروایی، گاهی به تکرار یا شوخیهایی میانجامد که بیش از آنکه زیرکانه باشند، بر رکاکت و غافلگیری تکیه دارند. فاصلهٔ زمانی نیز در دریافت بعضی شوخیها مؤثر است.
بخشی از طنز اثر بر کلیشههای فرهنگی و تصوراتی تکیه دارد که امروز ممکن است کهنه، ناآرامکننده یا کماثر به نظر برسند. فیلم را میتوان هم بهعنوان نمونهای از کمدی بیپروا دید و هم اثری که همیشه میان هجو هوشمندانه و شوخی خام تعادل برقرار نمیکند. اگر تماشاگر با شوخیهای زمخت یا طنز مبتنی بر کلیشه راحت نباشد، احتمالاً بخشی از تجربه برای او ناهموار خواهد بود.
جایگاه بازیگران و هنرِ حفظ تعادل بازیگران فیلم تنها حامل دیالوگهای خندهدار نیستند؛ آنها ثباتی میسازند که آشوب کمیک بتواند در برابرش خود را نشان دهد. اگر همهٔ بازیگران از ابتدا تا انتها اغراقآمیز بازی میکردند، شوخیها بخشی از نیروی تقابلی خود را از دست میدادند. انتخاب اجرای خشک و کنترلشده باعث میشود حتی حرکتها و جملههای کوچک، در متن موقعیتی آشفته، برجسته شوند.
« شوخیهای زمخت و محدودیتهای سلیقهای طنز فیلم عمداً مهار نشده است. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب به فیلم کیفیتی گروهی میدهد. بازیگران فرعی نیز بهجای آنکه تنها زمینهای برای قهرمان باشند، در زنجیرهٔ شوخیها سهم دارند؛ هواپیما به صحنهای چندمرکزی بدل میشود که در آن هر شخصیت میتواند لحظهای کمدی را تصاحب کند. البته همین پراکندگی گاه تمرکز روایی را کمتر میکند، اما با منطق کلی اثر سازگار است: قرار نیست یک شخصیت بهتنهایی بار تمام فیلم را بر دوش بکشد؛ خودِ فضای پرواز و برخورد آدمها با آن به میدان اصلی طنز بدل میشود.
جمعبندی «Airplane!» کمدیای است که نیروی اصلیاش را از سرعت، تراکم شوخی و تضاد میان اجرای جدی و موقعیتهای بیمنطق میگیرد. هجو فیلمهای فاجعه، بازیهای خونسرد و توجه به شوخیهای دیداری و کلامی آن را به اثری پرانرژی و ماندگار بدل کرده است. در مقابل، وابستگی به کلیشههای ژانری، نابرابری کیفیت شوخیها و حضور لحظههایی زمخت یا تکراری، مانع از آن میشود که همهٔ اجزایش به یک اندازه صیقلخورده باشند.
ارزش فیلم بیش از آنکه در انسجام داستانی یا تحول شخصیتها باشد، در مهارتش برای برهمزدن انتظار تماشاگر است. این اثر میخواهد بحران را بهانهای برای بازی با زبان و تصویر کند، نه بستری برای واقعنمایی یا تأمل در رنج. اگر این قرارداد پذیرفته شود، «Airplane!» همچنان تجربهای پرتحرک و غافلگیرکننده است؛ فیلمی که جدیت را چنان بیوقفه به سخره میگیرد که حتی لحظههای عادی نیز از امکان شوخی خالی نمیمانند.
« ارزش فیلم بیش از آنکه در انسجام داستانی یا تحول شخصیتها باشد، در مهارتش برای برهمزدن انتظار تماشاگر است. »



ثبت دیدگاه