نقد و بررسی
نقد عواقب (Aftermath) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ در سایهٔ یک فاجعه «Aftermath» به کارگردانی Elliott Lester، درامی تلخ دربارهٔ دو زندگی است که پس از سقوط مرگبار یک هواپیما به شکلی ناگوار به هم گره میخورند. Roman، کارگری که همسر و دخترش را در سانحه از دست داده، با فقدانی روبهرو میشود که جهان آشنایش را از بنیان ویران میکند.
در سوی دیگر، Jake، کنترلکنندهٔ ترافیک هواییِ مرتبط با حادثه، با این واقعیت دستوپنجه نرم میکند که خطاهای انسانی میتوانند پیامدهایی جبرانناپذیر داشته باشند. فیلم از همین نقطه، نه فقط داستان یک حادثه، بلکه مطالعهای دربارهٔ آن چیزی میشود که پس از حادثه باقی میماند: سوگ، احساس گناه، خشم و میل به یافتن کسی که بتوان بار رنج را بر دوش او گذاشت.
عنوان فیلم نیز بر همین پسلرزهها تأکید دارد. مرکز توجه، خودِ سانحه و نمایش پرهیاهوی آن نیست؛ بلکه اثر ماندگار آن بر آدمهایی است که باید با فقدانی ناگهانی زندگی کنند. فیلم از مخاطب میخواهد به فاصلهٔ میان مسئولیت، تقصیر و رنج بیندیشد؛ فاصلهای که در موقعیتهای تراژیک بهسادگی از میان نمیرود.
«Aftermath» از رویدادی واقعی الهام گرفته است، اما شخصیتها و جزئیات داستان را در قالبی داستانی بازآفرینی میکند. روایت دو سوی یک فاجعه یکی از انتخابهای مؤثر فیلم، تقسیم توجه میان Roman و Jake است. اگر داستان تنها بر مردی متمرکز میشد که خانوادهاش را از دست داده، ممکن بود به روایتی یکسویه دربارهٔ قربانی و عامل فاجعه محدود بماند.
« عنوان فیلم نیز بر همین پسلرزهها تأکید دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حضور Jake اما چنین مرزبندی سادهای را برهم میزند. او نیز در پی حادثه آسوده و بیتأثر باقی نمیماند؛ زندگی شخصیاش زیر فشار احساس گناه، اضطراب و پیامدهای اجتماعی فرو میپاشد. از این رو، فیلم هر دو مرد را در دل بحران قرار میدهد، بیآنکه رنج آنان را یکسان یا همسنگ جلوه دهد. این دوگانگی، پرسش اخلاقی اصلی فیلم را شکل میدهد: آیا پذیرش مسئولیت میتواند به جبران نزدیک شود، وقتی زیانِ واردشده بازگشتناپذیر است؟
پاسخ فیلم ساده و آرامشبخش نیست. Roman با دردی روبهروست که هیچ توضیحی آن را درمان نمیکند؛ Jake نیز در موقعیتی قرار دارد که ندامت بهتنهایی نمیتواند پیامدها را از میان ببرد. فیلم در بهترین لحظاتش اجازه میدهد این تناقض بیپاسخ بماند و از تبدیل آن به موعظه یا حکم اخلاقی قطعی پرهیز کند.
بازیهایی بر پایهٔ سکوت Arnold Schwarzenegger در نقش Roman از تصویر آشنای قهرمانان پرقدرت و پرتحرک فاصله میگیرد. بازی او بر سکوت، مکث و واکنشهای کوچک بنا شده است؛ مردی که گویی نیروی لازم برای بازگشت به زندگی معمول را از دست داده و حتی حضورش در میان دیگران نیز نشانی از جدایی دارد.
این انتخاب به نقش وزن میبخشد: سوگ Roman نه با خطابههای طولانی، بلکه در چهرهٔ بسته و رفتار کمحرف او نمایان میشود. بازی او زمانی اثرگذارتر است که فیلم به تماشاگر فرصت میدهد خلأ درونی شخصیت را خود احساس کند، نه آنکه آن را با توضیح کلامی پر کند. در برابر او، Scoot McNairy به Jake بُعدی شکننده و ناآرام میدهد.
« حضور Jake اما چنین مرزبندی سادهای را برهم میزند. »
شخصیتها و اجرا
او شخصیتی را میسازد که خطایش، هر قدر هم سهمی در فاجعه داشته باشد، تمام هویتش را تعریف نمیکند؛ اما خود او نیز نمیتواند از زیر سایهٔ آن بیرون بیاید. کنار هم قرار گرفتن این دو بازیگر، تنش انسانی فیلم را تقویت میکند: یکی با فقدانی ملموس و بیبدیل زندگی میکند و دیگری با دانستن اینکه یک لحظه میتواند زندگی دیگران را دگرگون کند.
Maggie Grace و Judah Nelson نیز در بخشهای مربوط به خانواده و پیامدهای بحران، به ملموس شدن آسیبهای جانبی این فاجعه کمک میکنند. تصویر و فضای عاطفی فضاسازی «Aftermath» آگاهانه تیره و سنگین است. قابها و سکوتهای فیلم اغلب بر انزوای شخصیتها تأکید میکنند و جهان داستان را از گرما و آسودگی تهی میسازند.
این انتخاب با موضوع فیلم تناسب دارد: پس از چنین فقدانی، زندگی روزمره ادامه مییابد، اما برای شخصیتها دیگر همان معنای پیشین را ندارد. فیلم میکوشد این گسست را نه فقط در رخدادها، بلکه در حالوهوای بصری و عاطفی خود بازتاب دهد. بااینحال، همین تأکید گاه از اندازه میگذرد. موسیقی پرتنش و رنگوبوی تیرهٔ اثر بهندرت از مخاطب فاصله میگیرند و در برخی لحظات، بهجای آنکه احساس را از دل بازی و موقعیت بیرون بکشند، آن را به تماشاگر اعلام میکنند.
هنگامی که موسیقی اندوه یا تهدید را از پیش پررنگ میکند، امکان کشف شخصیِ احساسات کاهش مییابد. فیلم در لحظههایی که به تصویر و سکوت اعتماد میکند، ظریفتر است؛ اما گاه چنان نگران انتقال سنگینی عاطفی ماجراست که فضا را بیش از حد با نشانههای اندوه و تنش انباشته میکند. ریتم و فرسایش تدریجی روایت در آغاز با قدرت موقعیت مرکزی خود را بنا میکند و پیامدهای حادثه را در زندگی دو شخصیت دنبال میکند.
« تصویر و فضای عاطفی فضاسازی «Aftermath» آگاهانه تیره و سنگین است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، در بخش میانی، حرکت داستان کند و کشدار میشود. این کندی تا اندازهای با وضعیت روانی آدمهایی سازگار است که در چرخهٔ سوگ یا عذاب وجدان گرفتار شدهاند؛ زندگی آنان پیش نمیرود، یا دستکم چنین به نظر میرسد. اما تکرار حالوهوای مشابه و مکثهای طولانی همیشه به عمق بیشتر نمیانجامد.
گاهی فیلم دوباره بر همان احساسها تأکید میکند، بیآنکه زاویهٔ تازهای به آنها بیفزاید. این مسئله تعادل میان تأمل و پیشروی را برهم میزند. درام برای پرداختن به اندوه به زمان نیاز دارد، اما زمانِ بیشتر بهخودیخود معادل پرداخت دقیقتر نیست. برخی بخشها میتوانستند فشردهتر باشند تا تحول عاطفی شخصیتها برجستهتر شود.
از این منظر، ریتم کند فیلم نه صرفاً نقصی در سرگرمکنندگی، بلکه محدودیتی در شیوهٔ روایت است: اثر گاهی تجربهٔ ماندن در سوگ را با تکرار نشانههای سوگ اشتباه میگیرد. خشم، مسئولیت و عدالت یکی از ظرفیتهای فکری فیلم، نمایش راهی است که خشم میتواند از پاسخجویی به وسواس بدل شود. پس از فاجعه، Roman نیاز دارد برای رنج خود معنایی بیابد و مسئولیت را در جایی مشخص کند.
این نیاز از نظر انسانی قابلدرک است، اما فیلم نشان میدهد که فهمپذیر بودن یک احساس، لزوماً به معنای درست یا رهاییبخش بودن پیامدهای آن نیست. خشم در اینجا نیرویی دوگانه دارد: ابتدا به شخصیت امکان میدهد از بیحسی بیرون بیاید، اما بهتدریج میتواند او را در گذشته محبوس کند. در سوی دیگر، داستان Jake یادآور میشود که احساس گناه نیز همیشه به کنش سازنده نمیانجامد.
« بااینحال، در بخش میانی، حرکت داستان کند و کشدار میشود. »
قوتها و کاستیها
پشیمانی ممکن است نشانهٔ آگاهی اخلاقی باشد، اما نمیتواند جای جبران را بگیرد؛ بهویژه هنگامی که آنچه از دست رفته بازگرداندنی نیست. فیلم این دو وضعیت را کنار یکدیگر میگذارد تا پرسشی دشوار مطرح کند: در جهانی که هیچ راهی برای بازگرداندن گذشته وجود ندارد، عدالت چه شکلی میتواند داشته باشد؟
پاسخ اثر کاملاً پیچیده یا تازه نیست، اما همین تقابل میان خشم قربانی و عذاب وجدان فرد خطاکار، به داستان بُعدی فراتر از یک روایت انتقام میدهد. پایانبندی و محدودیتها بدون ورود به جزئیات پایانی، میتوان گفت فیلم در بخشهای آخر میکوشد رشتههای داستانی را به سوی نتیجهای روشن هدایت کند.
این تصمیم از نظر روایی قابلفهم است، اما شتاب در جمعبندی با تأمل آرامتری که پیشتر از فیلم انتظار میرود، کاملاً همخوان نیست. پایانبندی ناگهانی به نظر میرسد و مسیر کلی آن نیز برای مخاطبی که با قواعد درام انتقام آشناست، چندان دور از انتظار نیست. در نتیجه، پایان بهجای آنکه تجربهٔ عاطفی تازهای بسازد، بیش از اندازه به مقصدی نزدیک میشود که نشانههایش در طول فیلم قابلحدس بودهاند.
این کاستی بر دستاوردهای بازیگران و ایدهٔ مرکزی اثر سایه میاندازد، اما آنها را از میان نمیبرد. «Aftermath» گاه بیش از حد به موسیقی و تیرگی فضا متکی است و در میانهٔ راه توان حفظ کشش خود را از دست میدهد؛ بااینحال، وقتی در سکوت به چهرههای شخصیتها و فاصلهٔ میانشان اعتماد میکند، نیروی انسانی قابلتوجهی پیدا میکند.
« این کاستی بر دستاوردهای بازیگران و ایدهٔ مرکزی اثر سایه میاندازد، اما آنها را از میان نمیبرد. »
جمعبندی
فیلم در همین لحظات نشان میدهد که فاجعه فقط یک رویداد نیست؛ چیزی است که پس از پایان خبرها، در زندگی بازماندگان ادامه مییابد. جمعبندی «Aftermath» درامی اندوهبار و تلخ است که بیش از آنکه دربارهٔ خودِ سانحه باشد، به آثار روانی و اخلاقی آن میپردازد. بازیهای باورپذیر Arnold Schwarzenegger و Scoot McNairy، بهویژه در نمایش سوگ و عذاب وجدان، مهمترین تکیهگاه فیلماند.
اثر همچنین با قرار دادن دو مرد در دو سوی یک فاجعه، از داوریهای ساده دربارهٔ قربانی، خطاکار و عدالت فاصله میگیرد و پرسشهایی دشوار دربارهٔ مسئولیت و رهایی مطرح میکند. در برابر این امتیازها، ریتم کشدار بخش میانی، موسیقیِ گاه بیشازحد هدایتگر و پایانبندی ناگهانی و قابلپیشبینی، مانع از آن میشوند که فیلم به تمامی از ظرفیت موضوع خود بهره ببرد.
بااینهمه، «Aftermath» در لحظات آرام و کمادعایش تصویری انسانی از کسانی ارائه میکند که باید با پیامدهای فاجعهای جبرانناپذیر زندگی کنند؛ تصویری که سنگینیاش از نمایش سانحه نمیآید، بلکه از آنچه پس از آن باقی میماند سرچشمه میگیرد.



ثبت دیدگاه