نقد و بررسی
نقد پس از شادی بیپایان (After Ever Happy) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در مجموعه «After Ever Happy» چهارمین فیلم از مجموعهٔ «After» است؛ اثری که به کارگردانی Castille Landon و بر پایهٔ رمانی از Anna Todd ساخته شده است. فیلم بیدرنگ از جایی ادامه مییابد که قسمت پیشین پایان گرفته بود و مخاطب را دوباره به رابطهٔ پرآشوب تسا و هاردین بازمیگرداند.
در این فصل، آشکارشدن حقیقتی خانوادگی، بحرانهای پیشین را به سطحی تازه میبرد و پرسش آشنای مجموعه را پیش میکشد: آیا عشق میتواند آدمی را از گذشته و الگوهای ویرانگرش بیرون بکشد، یا گاهی فاصلهگرفتن راهِ نجات است؟ اثر بیش از آنکه روایتی مستقل باشد، حلقهای در زنجیرهٔ داستانی مجموعه است؛ بنابراین بخش مهمی از نیروی عاطفی آن به آشنایی تماشاگر با گذشتهٔ شخصیتها وابسته میماند.
بینندهای که قسمتهای پیشین را ندیده باشد، ممکن است در فهم وزن بعضی اختلافها و پیوندهای خانوادگی با دشواری روبهرو شود. این پیوستگی برای هواداران مجموعه مزیت دارد، اما در عین حال فیلم را از ایستادن بر پای خود بازمیدارد. عشق، بحران و مسئلهٔ تغییر هستهٔ دراماتیک فیلم بر این ایده بنا شده است که تسا و هاردین، برخلاف تصور پیشین خود، آنقدرها هم از یکدیگر دور نیستند.
حقیقت تازهای دربارهٔ خانوادهها، تصویری را که هرکدام از خود و دیگری ساختهاند مختل میکند. تسا دیگر صرفاً دختر آرام و سربهراه آغاز مجموعه نیست و هاردین نیز نمیتواند برای همیشه پشت نقاب خشم و سرسختی پنهان بماند. این جابهجایی بالقوه ظرفیت آن را دارد که رابطه را از کشمکشهای سطحی به مواجههای عمیقتر با هویت، آسیب و مسئولیت برساند.
« این پیوستگی برای هواداران مجموعه مزیت دارد، اما در عین حال فیلم را از ایستادن بر پای خود بازمیدارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این همه، فیلم میان نشاندادن بحران و پرداختن به پیامدهای واقعی آن فاصله میگذارد. شخصیتها بارها به نقطهٔ انفجار میرسند، از هم دور میشوند و دوباره به سوی یکدیگر بازمیگردند؛ اما تکرار این چرخه لزوماً به معنای دگرگونی نیست. هاردین بهویژه درگیر الگویی میشود که در آن پشیمانی و آسیبپذیری، پس از رفتارهای مخرب ظاهر میشوند، بیآنکه همیشه به تصمیمی پایدار برای تغییر بدل شوند.
در نتیجه، فیلم گاه بهجای سنجیدن هزینهٔ رفتارهای شخصیتها، از شدت همان رفتارها برای تولید ملودرام بهره میگیرد. روایت و ریتم روایت فیلم بر پیدرپیآمدن بحرانهای عاطفی استوار است. این شیوه در آغاز میتواند کشش ایجاد کند؛ زیرا هر رخداد، رابطهٔ تسا و هاردین را در وضعیت تازهای قرار میدهد و امید به روشنشدن گرهها را زنده نگه میدارد.
با گذشت زمان، اما الگوی دعوا، فاصلهگرفتن، دلتنگی و آشتی چنان تکرار میشود که تنشها تازگی خود را از دست میدهند. مخاطب پیش از آنکه شخصیتها راهی متفاوت برگزینند، میتواند حدس بزند که واکنش بعدیشان چه خواهد بود. این یکنواختی بهویژه از آنجا آسیبزاست که فیلم میخواهد لحظههای عاطفی خود را بزرگ و سرنوشتساز جلوه دهد.
برای اثرگذاری، هر بحران باید چیزی را در رابطه تغییر دهد؛ اما در اینجا بسیاری از گسستها بیشتر شبیه توقفی موقت در مسیر بازگشتاند تا نقطهعطفی حقیقی. همچنین پایانبندیِ باز، ماجرا را بهسوی ادامهٔ مجموعه میفرستد و احساس کاملشدنِ یک روایت مستقل را کاهش میدهد. چنین انتخابی ممکن است برای مخاطبِ دنبالکنندهٔ مجموعه پذیرفتنی باشد، ولی برای تماشاگرِ منتظرِ جمعبندی عاطفی، نوعی تعلیقِ طولانی به جا میگذارد.
« با این همه، فیلم میان نشاندادن بحران و پرداختن به پیامدهای واقعی آن فاصله میگذارد. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتپردازی و بازیها تسا و هاردین همچنان مرکز ثقل فیلماند و بخش بزرگی از زمان روایت صرف کشمکش میان نیازهای شخصی و وابستگی عاطفی آنها میشود. جوزفین لنگفورد در نقش تسا میکوشد میان محبت، خستگی و رنجش تعادل برقرار کند. در لحظههایی که شخصیت ناچار است دربارهٔ مرزهای خود تصمیم بگیرد، بازی او آسیبپذیری و تردید را بهخوبی منتقل میکند.
با این حال، فیلم گاه تسا را بیش از اندازه در جایگاه واکنشگر نگه میدارد؛ گویی مسیر او همچنان با بحرانهای هاردین تعریف میشود، نه با خواستهها و انتخابهای مستقل خودش. هیرو فاینس تیفین نیز برای هاردین بر خشم فروخورده و شکنندگی پنهان تکیه میکند. حضور او در صحنههای عاطفی میتواند حس آشفتگی درونی را منتقل کند، اما محدودماندن شخصیت به چند حالت تکرارشونده، دامنهٔ بازی را نیز تنگ میکند.
مشکل، تنها در اجرای بازیگران نیست؛ فیلمنامه فرصت کافی برای نشاندادن تغییر تدریجی آنها فراهم نمیکند. به همین سبب، بعضی لحظههایی که باید حاصل انباشت تجربه و شناخت باشند، ناگهان و با شدت بالا عرضه میشوند و بهجای تأثیر عمیق، حالتی نمایشی پیدا میکنند. کارگردانی و زبان بصری کارگردانی Castille Landon در حفظ فضای رمانتیک و عاطفی مجموعه موفقتر از ساختن ضرباهنگی تازه است.
تصویرها در پی برجستهکردن تنهایی، کشش و آشفتگی رابطهاند؛ قاببندیها و نورپردازی نیز اغلب حالوهوایی نرم و احساسمحور دارند. این انتخابها با جهان داستان تناسب دارد و به فیلم کمک میکند از نظر لحن، از قسمتهای پیشین فاصلهٔ زیادی نگیرد. در مقابل، زبان بصری بهندرت به ابزاری برای گسترش معنای داستان بدل میشود؛ بیشتر همراه و پشتیبان احساساتی است که فیلمنامه از پیش تعیین کرده است.
« جوزفین لنگفورد در نقش تسا میکوشد میان محبت، خستگی و رنجش تعادل برقرار کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی نیز نقش مهمی در ساختن فضای رمانتیک فیلم دارد. قطعهها به صحنهها حالتی آشنا میبخشند و برای مخاطبی که با حالوهوای مجموعه خو گرفته، پیوندی عاطفی ایجاد میکنند. با این حال، هنگامی که موسیقی و بازیها هر دو بر شدت احساس تأکید میکنند، لحظهها گاهی بیش از اندازه هدایتشده به نظر میرسند.
بهجای آنکه سکوت یا جزئیات رفتاری مجال شکلگیری حس را بدهند، فیلم بارها احساس را با نشانههای آشکار اعلام میکند. مضمون خانواده و مسئولیت عاطفی یکی از فرصتهای مهم فیلم، پیوندزدن بحران عاشقانه با زخمهای خانوادگی است. آشکارشدن حقیقتی دربارهٔ خانوادهها میتوانست زمینهای برای بررسی این پرسش باشد که آدمها چگونه میراث عاطفی نسل پیشین را با خود حمل میکنند و تا چه اندازه میتوانند از بازتولید آن بگریزند.
فیلم این مضمون را پیش میکشد و از شباهتهای تسا و هاردین برای پیچیدهترکردن رابطه بهره میبرد؛ اما گاه آن را بیشتر به محرکی برای تشدید آشوب داستان تبدیل میکند تا موضوعی که با حوصله کاویده شود. مسئلهٔ مسئولیت نیز در مرکز رابطه قرار دارد. عشق، در منطق فیلم، بهتنهایی کافی نیست؛ شخصیتها باید با رفتارهای خود و اثر آنها بر دیگری روبهرو شوند.
این ایده ارزشمند است، اما اجرای آن نامتوازن میماند: گاه همدلی با رنج هاردین چنان پررنگ میشود که پیامد رفتار او برای تسا به حاشیه میرود. فیلم زمانی اثرگذارتر است که میان فهمیدن زخمهای یک شخصیت و توجیهکردن انتخابهایش تمایز بگذارد؛ تمایزی که میتوانست در سراسر روایت روشنتر و پیگیرتر باشد.
« موسیقی نیز نقش مهمی در ساختن فضای رمانتیک فیلم دارد. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «After Ever Happy» برای هواداران مجموعه، ادامهای آشنا و پرتنش است که رابطهٔ تسا و هاردین را در برابر بحرانهای خانوادگی و عاطفی تازه قرار میدهد. فضای رمانتیک، موسیقی و لحظههایی از بازی آسیبپذیر دو بازیگر اصلی، به فیلم جذابیتی ویژه برای مخاطبِ همراه با این شخصیتها میبخشد.
در سوی دیگر، تکرار چرخهٔ دعوا و آشتی، رشد ناپایدار شخصیتها و تأکید گاه اغراقآمیز بر احساسات، مانع از آن میشود که بحرانهای داستان وزن و تازگی خود را حفظ کنند. فیلم بیش از هر چیز دربارهٔ امکان تغییر سخن میگوید، اما خود در ترسیم آن تغییر چندان قانعکننده نیست. ایدهٔ اینکه عشق باید با شناخت، مسئولیت و دگرگونی همراه شود، در دل داستان حضور دارد؛ با این حال، تکرار رفتارهای آشنا اجازه نمیدهد این ایده به نیرویی پیوسته و ملموس بدل شود.
حاصل، اثری است که برای دنبالکنندگان مجموعه لحظههایی عاطفی و آشنا فراهم میکند، اما در مقام یک درام مستقل، از عمق روانشناختی و انسجام رواییِ لازم فاصله دارد.
« فیلم بیش از هر چیز دربارهٔ امکان تغییر سخن میگوید، اما خود در ترسیم آن تغییر چندان قانعکننده نیست. »
ثبت دیدگاه