نقد و بررسی
نقد الفبای افغان (Afghan Alphabet) | 2002
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
الفبا در مرزِ آموزش و محرومیت «الفبای افغان» مستندی است درباره کودکانی که در روستاهای مرزی ایران و افغانستان، میان مهاجرت، فقر و پیامدهای فرهنگی حکومت طالبان زندگی میکنند. محسن مخملباف بهجای آنکه رنج آنان را در قالب گزارشی جامع و توضیحی عرضه کند، دوربین را به کلاس و گفتوگوهای روزمره میبرد؛ جایی که مسئله آموزش از مفهومی انتزاعی به تجربهای ملموس بدل میشود.
فیلم با همین انتخاب، پرسشی ساده اما سنگین پیش میکشد: چه چیزی باید در زندگی کودکی عادی باشد، اما برای این کودکان به امتیازی دستنیافتنی تبدیل شده است؟ آغاز مدرسه و آموختن واژهها، محور روایی اثر است؛ بااینحال اهمیت فیلم تنها در ثبت یک کلاس درس نیست. کودکان در برابر دوربین از وضعیت خود، خانواده و باورهایی میگویند که بر زندگیشان سایه انداخته است.
در این میان، کلاس به فضایی دوگانه بدل میشود: هم پناهگاهی برای یادگیری است و هم صحنهای که بزرگسالان در آن میکوشند رنج کودکان را معنا کنند. همین دوگانگی، از همان ابتدا، نیروی عاطفی و در عین حال تنش اخلاقی فیلم را شکل میدهد. کودکانی که حضورشان فیلم را زنده میکند مهمترین سرمایه «الفبای افغان» خود کودکاناند؛ نه بهعنوان نشانههایی نمادین از معصومیت، بلکه در مقام انسانهایی کنجکاو، شوخطبع، گاه مردد و گاه خیرهکننده در صراحت.
حضور آنان به فیلم گرما میبخشد و مانع میشود موضوع دشوارش به بیانیهای سرد و یکسویه فروکاسته شود. نگاهها، مکثها و پاسخهای ناگهانیشان گاهی از هر توضیحی رساتر است و احساس میشود دوربین به زندگیای نزدیک شده که معمولاً از چشم تماشاگر دور میماند. در عین حال، این جذابیت نباید بهانهای برای تماشای صرفِ «شیرینی» کودکان شود.
« آغاز مدرسه و آموختن واژهها، محور روایی اثر است؛ بااینحال اهمیت فیلم تنها در ثبت یک کلاس درس نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم بیش از آنکه آنان را در قابهای تزئینی بگذارد، نشان میدهد چگونه آرزویی بهظاهر ابتدایی، مانند درسخواندن، زیر فشار شرایط اجتماعی و سیاسی قرار میگیرد. خواست کودکانه برای یادگیری، در اینجا نه نشانهای ساده از امید، بلکه یادآور نابرابریای است که حتی فرصت ورود به کلاس را هم برای همه یکسان نمیگذارد.
تأثیر عاطفی فیلم از همین تضاد برمیخیزد: شور یادگیری در کنار محدودیتهایی که کودک نقشی در پدیدآمدنشان نداشته است. مدرسه بهمثابه حق و رؤیا فیلم بهدرستی آموزش را نه صرفاً موضوعی آموزشی، بلکه مسئلهای اجتماعی و فرهنگی میبیند. کلاس و الفبا در این روایت، مرز میان محرومماندن و امکان مشارکت در جهانی گستردهترند.
تأکید بر کودکان افغان پناهجو، تماشاگر را با واقعیتی روبهرو میکند که در آن هویت، وضعیت مهاجرت و دسترسی به خدمات عمومی بر سرنوشت روزمره کودکان اثر میگذارد. از این رو، مدرسه در فیلم فقط مکانی برای یادگرفتن حروف نیست؛ فضایی است که در آن پرسش از حقِ آموختن، ناگزیر به پرسش از مسئولیت جامعه و سیاست میرسد.
این نگاه زمانی نیرومندتر میشود که فیلم از شعار فاصله میگیرد و به رفتارهای کوچک بازمیگردد: اشتیاق برای حضور در کلاس، دشواریِ دنبالکردن درس، و تفاوت میان کودکانی که امکان آموزش دارند و آنان که از آن محروم ماندهاند. بااینحال، پیوندزدن این تجربهها به زمینهای گستردهتر همیشه به یک اندازه موفق نیست.
« کلاس و الفبا در این روایت، مرز میان محرومماندن و امکان مشارکت در جهانی گستردهترند. »
شخصیتها و اجرا
گاه اثر چنان میخواهد معنای سیاسی و فرهنگی صحنهها را روشن کند که فرصت کافی برای شنیدن تجربههای کودکان، بیواسطه و بدون هدایت بزرگسالان، محدود میشود. دوربینِ پرسشگر و مسئله فشار مخملباف در مقام راوی و مصاحبهگر، حضوری آشکار دارد. این حضور به فیلم انرژی میدهد: پرسشها جریان صحنه را پیش میبرند و از کودکان پاسخهایی میطلبند که میتوانند تماشاگر را وادار به بازاندیشی کنند.
اما همین روش، یکی از دشوارترین جنبههای اخلاقی اثر نیز هست. در برخی موقعیتها، پرسشها تند و جهتدار به نظر میرسند و گویی کودک باید به پاسخی برسد که از پیش در ذهن مصاحبهگر شکل گرفته است. در چنین لحظههایی، گفتوگو کمتر میدان کشف میشود و بیشتر به آزمونی برای بیان یک موضع تبدیل میگردد.
این مسئله بهویژه هنگامی حساس است که پای دختران و پوشش آنان به میان میآید. فیلم میکوشد نشان دهد چگونه هراس و باورهای شکلگرفته در دوره طالبان میتوانند حتی پس از جابهجایی جغرافیایی در ذهن و زندگی انسان باقی بمانند. اما پرسش مهم این است که آیا دوربین با نشاندادن این فشارها، به تجربه دختر نزدیک میشود یا خود به عاملی دیگر برای فشار بدل میگردد؟
این ابهام ساده و قابلحل نیست. تماشاگر میتواند هم با هدف انتقادی فیلم همدل باشد و هم از اصرار آن بر پاسخگرفتن از کودکی معذب شود. همین تضاد، اثر را از یک روایت بیدردسرِ خیرخواهانه دور میکند، اما در عین حال بخشی از اعتبار اخلاقی آن را زیر سؤال میبرد. واقعیت، اجرا و مرزهای مستند «الفبای افغان» در مرزی ناآرام میان ثبت واقعیت و ساختن موقعیت حرکت میکند.
« دوربینِ پرسشگر و مسئله فشار مخملباف در مقام راوی و مصاحبهگر، حضوری آشکار دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دوربین تنها ناظر خاموش نیست؛ حضورش در گفتوگوها و واکنش کودکان دخالت دارد و بر شکلگیری صحنه اثر میگذارد. در نتیجه، برخی لحظهها طبیعی و بیواسطه به نظر میرسند، حال آنکه برخی دیگر رنگی از طراحی، تکرار یا جهتدهی دارند. این نوسان میتواند کنجکاویبرانگیز باشد، زیرا پرسشهایی درباره ماهیت مستند پیش میکشد: آیا دوربین واقعیت را ثبت میکند، یا با پرسشهایش واقعیتی تازه میسازد؟
بااینهمه، فیلم همیشه ابزار کافی برای تشخیص این مرز در اختیار تماشاگر نمیگذارد. وقتی روشن نیست یک موقعیت تا چه اندازه خودانگیخته است، ممکن است واکنشهای کودکان بیش از آنکه بهعنوان تجربهای مستقل دریافت شوند، بخشی از استدلال فیلم به نظر برسند. این ابهام از یک سو به اثر پیچیدگی میبخشد و از سوی دیگر میتواند اعتماد تماشاگر را تضعیف کند.
مسئله صرفاً این نیست که صحنهای «واقعی» است یا «ساختگی»؛ مهمتر آن است که فیلم تا چه حد حضور و مداخله خود را صادقانه به رسمیت میشناسد. ریتم و شکل روایت ریتم فیلم آرام است و حرکتش بهتدریج شکل میگیرد. این کندی با فضای مشاهدهگرانه اثر تناسب دارد: تماشاگر فرصت مییابد چهرهها و واکنشها را دنبال کند و از شتاب گزارشگونه فاصله بگیرد.
اما همین صبوری، گاهی به تعلل بدل میشود. بخشهایی از فیلم دیر به محورهایی میرسند که از ابتدا ظرفیت دراماتیک و تحلیلی بیشتری دارند؛ در نتیجه، ممکن است مخاطب احساس کند نیمهای از مسیر صرف مقدمهچینی شده است. ساختار اثر نیز بیشتر بر گردآوری موقعیتها و گفتوگوها تکیه دارد تا بر یک خط روایی محکم.
« دوربین تنها ناظر خاموش نیست؛ حضورش در گفتوگوها و واکنش کودکان دخالت دارد و بر شکلگیری صحنه اثر میگذارد. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب با ماهیت مستند سازگار است، اما همه بخشها را به یک اندازه ضروری نمیکند. وقتی موضوع اصلی آموزش و اثرهای فرهنگی طالبان است، هر صحنه باید یا شناخت ما از کودکان را ژرفتر کند یا تناقضهای نگاه فیلم را آشکارتر سازد. برخی لحظهها چنین میکنند؛ برخی دیگر در میانه این دو وظیفه معلق میمانند.
نتیجه، فیلمی است که نیروی مضمونیاش از انسجام رواییاش پیشی میگیرد. جمعبندی «الفبای افغان» مستندی گرم، ناآرام و بحثبرانگیز است؛ اثری که با نزدیکشدن به کودکان افغان پناهجو، دشواری آموزش و استمرار اثرهای فرهنگی یک دوره سیاسی را به موضوعی انسانی بدل میکند. حضور صمیمی بچهها و شکاف میان میل آنان به یادگیری و موانع پیش رویشان، لحظههایی فراموشنشدنی میآفریند.
در برابر، ریتم کند، پرسشهای گاه فشارآور و ابهام میان ثبت واقعیت و ساختن موقعیت، از نقاطیاند که نمیتوان نادیده گرفت. ارزش فیلم در آن نیست که پاسخی بینقص عرضه کند؛ ارزشش در این است که تماشاگر را با پرسشهایی دشوار تنها میگذارد: چگونه میتوان درباره رنج کودکان سخن گفت، بیآنکه صدای آنان را به خدمت نتیجهای از پیش تعیینشده گرفت؟
دوربین چه زمانی شاهد است و چه زمانی خود بخشی از فشار؟ «الفبای افغان» همیشه از این آزمون سربلند بیرون نمیآید، اما همین لغزشها نیز بخشی از تجربه تماشای آناند. فیلمی است که گرمایش از کودکان میآید و تنشش از بزرگسالانی که میکوشند برای تجربه آنان معنا بسازند.
« این انتخاب با ماهیت مستند سازگار است، اما همه بخشها را به یک اندازه ضروری نمیکند. »
ثبت دیدگاه