نقد و بررسی
نقد Aferim! | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جادهای به سوی گذشته «آفریم!» ساختهٔ رادو ژوده، فیلمی تاریخی است که گذشته را نه در هیئت منظرهای باشکوه و دوردست، بلکه بهصورت نظامی زنده از روابط قدرت پیش چشم میگذارد. داستان در والاچیای سال ۱۸۳۵ میگذرد؛ کوستاندین، پاسبانی میانسال، همراه پسرش ایونیتسه مأمور میشود کارفین، بردهای کولی را که از ملک اربابی گریخته است، پیدا کند و بازگرداند.
این تعقیب، در ظاهر خط روایی سادهای دارد، اما فیلم از همان مسیر جادهای بهره میگیرد تا جامعهای را آشکار کند که در آن مالکیت انسان، تحقیر گروههای فرودست و تعصب نژادی بخشی عادی از نظم روزمرهاند. جاده در این فیلم صرفاً فاصلهای میان مبدأ و مقصد نیست؛ فضایی است که آدمها در آن با یکدیگر برخورد میکنند و باورهای خود را بیپرده بر زبان میآورند.
هر ایستگاه، دیداری تازه و صورتی دیگر از مناسبات طبقاتی را عرضه میکند. ازاینرو، «آفریم!» از قالب یک تعقیبوگریز تاریخی فراتر میرود و به سفرنامهای تلخ بدل میشود: سفری در دل جامعهای که خشونت را نه استثنا، بلکه قاعده میپندارد. سیاهوسفیدی که تاریخ را از قاب بیرون میآورد تصویر سیاهوسفید فیلم در وهلهٔ نخست ممکن است یادآور سینمای کهن یا عکسهای آرشیوی باشد، اما کارکردش صرفاً نوستالژیک نیست.
قابهای دقیق و نماهای باز، طبیعت و آدمها را در نسبتی نابرابر قرار میدهند: انسانها کوچک و آسیبپذیرند و چشمانداز، با سکوت و وسعت خود، بر استمرار تاریخی خشونت تأکید میکند. راههای خاکی، درختان، خانههای پراکنده و لباسهای فرسوده، جزئیات تزئینیِ یک بازسازی تاریخی نیستند؛ بافت مادی جهانیاند که در آن فقر و سلطه حضور روزمره دارند.
« هر ایستگاه، دیداری تازه و صورتی دیگر از مناسبات طبقاتی را عرضه میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ژوده از شکوهآفرینی متعارف درامهای تاریخی پرهیز میکند. گذشته در اینجا نه دورهای طلایی است و نه صحنهای برای قهرمانیهای باشکوه. تصویرها گاه حالوهوایی تابلووار دارند، اما این زیباییِ حسابشده، رنج آدمها را نمیپوشاند؛ برعکس، آن را در قاب نگه میدارد و تماشاگر را وامیدارد به فاصلهٔ میان زیبایی تصویر و خشونتِ جهانِ مصور توجه کند.
حاصل، جهانی است که هم چشمنواز است و هم آزاردهنده: تاریخ را میتوان تماشا کرد، اما نمیتوان آن را بیهزینه به منظرهای دلپذیر تبدیل ساخت. کوستاندین؛ میان قدرت محدود و خشونت عادیشده تئودور کوربان در نقش کوستاندین، شخصیتی میسازد که یکسره در قالب جلاد یا قربانی نمیگنجد. او مأمور قانون است و در مقایسه با اربابان و اشراف، قدرتی محدود دارد؛ بااینحال، همین جایگاه میانی به او امکان میدهد بر آدمهای بیپناهتر سلطه بورزد.
شوخطبعی، خستگی، خودبزرگبینی و خشونت در بازی او کنار هم قرار میگیرند. کوستاندین ممکن است در لحظهای سخنی بامزه بگوید و لحظهای بعد، تحقیر یا آزار دیگری را امری طبیعی بداند. این تضاد، شخصیت را از تیپ سادهٔ مأمور فاسد جدا میکند و نشان میدهد چگونه خشونت میتواند در زندگی روزمره و حتی در رفتارهای ظاهراً عادی رسوخ کند.
کوستاندین به قانون وفادار است، اما قانون در جهان فیلم با عدالت یکی نیست. او خود را مردی عملگرا میبیند که میداند «دنیا چگونه کار میکند»؛ همین ادعای واقعبینی، گاه بهانهای برای تسلیم در برابر نظم موجود میشود. او میتواند از بیرحمی انتقاد کند، اما در برابر سازوکارهایی که آن را ممکن میسازند، ایستادگی نمیکند.
« ژوده از شکوهآفرینی متعارف درامهای تاریخی پرهیز میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم در قضاوت شتاب نمیکند: کوستاندین را صرفاً هیولایی بیرونی معرفی نمیکند، بلکه او را محصول و درعینحال کارگزار همان نظامی میداند که از آن شکایت دارد. پدر و پسر؛ انتقال میراث اطاعت حضور ایونیتسه، پسر نوجوان کوستاندین، بُعدی خانوادگی به سفر میافزاید. نسبت این دو فقط رابطهٔ پدر و فرزند نیست؛ صحنهای کوچک برای مشاهدهٔ چگونگی انتقال ارزشها از نسلی به نسل دیگر است.
پدر میکوشد پسر را با منطق جهان آشنا کند: باید فرمان برد، باید واقعیت را همانگونه که هست پذیرفت و نباید از قدرتی که در اختیار ندارد انتظار معجزه داشت. اما ایونیتسه گاه به آنچه میبیند با تردید مینگرد و پرسشهایی در ذهن تماشاگر برمیانگیزد که پدر میخواهد خاموششان کند. رابطهٔ آنها از گفتارهای مستقیم و لحظههای کوچکِ مراقبت یا تنش ساخته میشود.
همین جزئیات، پرسش اجتماعی فیلم را از عرصهٔ عمومی به فضای خصوصی میآورد: آیا فرزند ناگزیر است همان تعصبها و سازشهای پدر را به ارث ببرد؟ آیا تماشای بیعدالتی میتواند نقطهٔ آغاز مخالفت باشد، یا فقط راهی برای آموختن شیوههای تازهٔ کنارآمدن با آن؟ فیلم پاسخی آسان نمیدهد و از تبدیل پدر و پسر به نمادهای یکمعنا پرهیز میکند؛ تفاوتشان بیشتر در مکثها و واکنشها دیده میشود تا در بیانیهای روشن.
زبان؛ هم سند تاریخی، هم ابزار سلطه یکی از ویژگیهای برجستهٔ «آفریم!» تراکم گفتوگوهاست. شخصیتها بسیار حرف میزنند، ضربالمثل میآورند، حکم صادر میکنند و باورهای جمعی را در قالب جملههایی بهظاهر بدیهی بازمیگویند. زبان فیلم، با رنگوبوی کهن خود، برای فضاسازی تاریخی اهمیت دارد؛ اما از آن مهمتر، نشان میدهد تعصب چگونه در واژهها جا خوش میکند.
« پدر و پسر؛ انتقال میراث اطاعت حضور ایونیتسه، پسر نوجوان کوستاندین، بُعدی خانوادگی به سفر میافزاید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نژادپرستی، بیگانههراسی و سلسلهمراتب اجتماعی فقط در رفتارهای خشن حضور ندارند؛ در شوخیها، نصیحتها و توضیحهای روزمره نیز بازتولید میشوند. این گفتارهای طولانی گاه نقطهٔ قوت و گاه محدودیت فیلماند. از یک سو، زبان تصویری روشن از ذهنیتی جمعی میسازد که برای هر بیعدالتی توجیهی آماده دارد.
از سوی دیگر، بعضی دیالوگها چنان انباشته از گزارههای اجتماعیاند که خطر خطابیشدن را پدید میآورند. فیلم در این لحظهها کمتر به تماشاگر فرصت کشف میدهد و بیشتر مضمون خود را آشکارا بیان میکند. بااینحال، همین پُرحرفی را میتوان بخشی از طراحی اثر دانست: آدمهای فیلم پیوسته در حال توضیحدادن جهانیاند که نظم خشن آن را طبیعی جلوه میدهد.
طنز تلخ و مرزهای همدلی طنز «آفریم!» آسودگیبخش نیست. خندهای که برمیانگیزد، بهسرعت در گلو میماند؛ زیرا اغلب از دل تعصب یا بیرحمی سر برمیآورد. این طنز نه برای سبککردن بار داستان، بلکه برای عیانکردن تناقضهای آن به کار میرود: کسانی که خود را صاحب اخلاق و خرد میدانند، ممکن است بیهیچ تردیدی از بردگی و تحقیر دفاع کنند؛ آدمی که از نیکی سخن میگوید، میتواند در عمل در خدمت نظمی ناعادلانه باشد.
کارفین، در مقام بردهٔ گریخته، بیش از آنکه صرفاً هدف تعقیب باشد، فرصتی برای آزمودن مرزهای همدلی دیگران فراهم میکند. روایت از تماشاگر نمیخواهد او را به نمادی بیچهره تقلیل دهد؛ اما ساختار اجتماعی چنان است که صدای او بهآسانی زیر صدای صاحبان قدرت و توجیهگران نظم موجود گم میشود. در کنار او، برخی شخصیتهای فرعی بیشتر نقش نشانههایی از یک جهان اجتماعی را دارند تا انسانهایی با زندگی مستقل و فرصت کافی برای رشد.
« این گفتارهای طولانی گاه نقطهٔ قوت و گاه محدودیت فیلماند. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب به گستردگی تصویر جامعه کمک میکند، اما گاه از عمق فردیِ چهرههای پیرامونی میکاهد. ریتم سفر و تکرار برخوردها ساختار جادهای فیلم امکان میدهد جامعه در گذر از موقعیتهای گوناگون به تماشاگر معرفی شود؛ بااینهمه، این الگو همیشه به یک اندازه ثمربخش نیست. در بخشهایی، حرکت سفر کند میشود و برخوردهای جادهای، با وجود تفاوتهایشان، تکراری به نظر میرسند.
گفتوگوهای متراکم نیز گاه بر این کندی میافزایند. تماشاگرانی که انتظار تعقیبوگریزی پرشتاب دارند، ممکن است احساس کنند روایت بیش از اندازه مکث میکند. اما این مکثها صرفاً خلأ نیستند. فیلم عمداً از شتابدادن به مسیر میپرهیزد تا تکرارِ مواجهه با تعصب و خشونت، خود به بخشی از تجربهٔ تماشاگر بدل شود.
مسئله این است که توازن میان مشاهده و پیشروی روایی همیشه کامل نمیماند: بعضی صحنهها جهان فیلم را غنیتر میکنند و بعضی دیگر، همان مضمون را با تأکیدی کمابیش مشابه تکرار میکنند. این ناهمواری از جذابیت کلی اثر نمیکاهد، اما مانع میشود سفر در تمام لحظات نیروی دراماتیک یکسانی داشته باشد.
جمعبندی «آفریم!» فیلمی است دربارهٔ گذشته، اما پرسش اصلیاش به زمان تاریخی محدود نمیشود. رادو ژوده با تکیه بر قابهای سیاهوسفید، ساختاری جادهای و زبانی آکنده از باورهای کهنه، نشان میدهد ستم چگونه در زندگی عادی ریشه میدواند و چگونه آدمها با توجیهکردن آن، خود را از مسئولیت مبرا میسازند.
« این انتخاب به گستردگی تصویر جامعه کمک میکند، اما گاه از عمق فردیِ چهرههای پیرامونی میکاهد. »
جمعبندی
قوت فیلم در آن است که خشونت را فقط در لحظههای آشکار نمیجوید؛ آن را در شوخی، قانون، نصیحت و عادت نیز پی میگیرد. کندی ریتم، تراکم گفتوگوها و کمپروردهماندن برخی چهرههای فرعی ممکن است تجربهٔ تماشا را دشوار کند، اما همین دشواری با جهان فیلم تناسب دارد: این اثر نمیخواهد گذشته را به سرگرمیای بیدرد بدل سازد.
«آفریم!» در پایان بیش از آنکه روایتی دربارهٔ یک تعقیب باشد، مطالعهای دربارهٔ سازوکارهای اطاعت و سلطه است؛ فیلمی که پس از خاموششدن تصویر نیز پرسشی ناخوشایند باقی میگذارد: چه مقدار از خشونتِ دیروز را امروز، با واژگانی تازه، همچنان عادی میشماریم؟



ثبت دیدگاه