نقد و بررسی
نقد Adieu Philippine | 1962
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جوانی در آستانهٔ وداع «خداحافظ فیلیپین» ساختهٔ ژاک روزیه، فیلمی است دربارهٔ تابستانی که از همان آغاز میداند دوام چندانی نخواهد داشت. میشل، تکنسین جوان تلویزیون، در روزهای پایانی پیش از اعزام به خدمت نظامی در الجزایر، میان کار، معاشقه و رؤیای فرار از زندگی روزمره سرگردان است. ژولیت و لیلیان، دو دوست جدانشدنی که آرزوی بازیگری دارند، وارد جهان سبکسرانه و پرجنبوجوش او میشوند؛ جهانی که در ظاهر از قرارهای عاشقانه و سفرهای ناگهانی ساخته شده، اما سایهٔ جنگ و جدایی بر فرازش افتاده است.
فیلم بدون آنکه این زمینه را به خطابهای سیاسی بدل کند، نشان میدهد تاریخ چگونه از حاشیه به زندگی روزمره رخنه میکند و به لحظههای خوشی ضربالاجل میبخشد. قصهای که بهجای شتاب، پرسه میزند ساختار فیلم عمداً از الگوی درام متعارف فاصله میگیرد. نیمهٔ نخست در پاریس میگذرد: استودیوی تلویزیونی، خانهٔ خانوادگی میشل و فضاهای شهریِ تنگ، مکانهاییاند که جوانها در آنها وقت میگذرانند، نقشه میکشند و از یک موقعیت به موقعیتی دیگر میلغزند.
سپس سفر به کورس، فیلم را از محیطهای بسته به چشماندازی بازتر میبرد. در این بخش، پیگیری مردی که به میشل بدهکار است، بهانهای برای حرکت در جادهها و گذر از ساحل و کوهستان میشود، نه موتور یک ماجرای پرتعلیق. همین شلختگیِ ظاهری، هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم محدودیت آن. اگر تماشاگر انتظار داشته باشد هر صحنه گرهی را باز کند یا مسیر داستان پیوسته به سوی نقطهای تعیینکننده پیش برود، ممکن است با کندی و پراکندگی روبهرو شود.
اما روزیه بیش از آنکه به «چه اتفاقی میافتد» اهمیت دهد، به «چگونه میگذرد» توجه دارد: مکثها، تغییر مسیرها، گفتوگوهای نیمهتمام و جزئیات روزمره در مرکز تجربه قرار میگیرند. سفر نه نقشهای روشن دارد و نه به کشف بزرگی میانجامد؛ ارزشش در نفس حرکت و در برخوردهای اتفاقی است. سه جوان و توازن ناپایدارشان رابطهٔ میشل با ژولیت و لیلیان بر پایهٔ تصمیمی محکم یا احساساتی عمیق بنا نشده است.
« قصهای که بهجای شتاب، پرسه میزند ساختار فیلم عمداً از الگوی درام متعارف فاصله میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او با هر دو معاشقه میکند و میان آنها رفتوآمد دارد؛ رفتاری که گاه بامزه و سبک جلوه میکند و گاه خودخواهانه و گریزپا. میشل شخصیتی نیست که بهآسانی بتوان انگیزههایش را خواند. سردی و کمعمقی او، بهویژه در قیاس با انرژی دو دختر، ممکن است مانع شکلگیری همدلی کامل شود. فیلم نیز چندان نمیکوشد این کاستی را با پیشینهسازی یا توضیح روانشناختی جبران کند.
در مقابل، ژولیت و لیلیان حضوری زنده و ملموس دارند. دوستیشان صرفاً زمینهای برای رقابت بر سر میشل نیست؛ میان آنها صمیمیت، شوخی، رنجش و وابستگیای دیده میشود که گاهی از رابطهٔ هر یک با او پررنگتر است. ناپایداری مثلث عاطفی، از همینجا نیرو میگیرد: میشل گمان میکند میتواند مناسبات را به میل خود تنظیم کند، اما دوستیِ دخترها و احساسات متغیرشان چیزی نیست که بهآسانی زیر کنترل او برود.
فیلم با پرهیز از قهرمانسازی، این رابطه را همزمان دلنشین و آزاردهنده نگه میدارد. بازیگری طبیعی و حس حضور یکی از دلایل باورپذیری این جهان، بازیهای کمتکلف گروه بازیگران است. Jean-Claude Aimini در نقش میشل، بیقراری و بیاعتنایی ظاهری شخصیت را با اجرایی مهارشده منتقل میکند؛ اجرایی که گاهی عمداً از دسترس عاطفی تماشاگر دور میماند.
Stefania Sabatini و Yveline Céry نیز به ژولیت و لیلیان کیفیتی سرزنده و خودجوش میبخشند. گفتوگوها همیشه صیقلی و نمایشی نیستند و همین ناتمامی، حس حضور در جمعی واقعی را تقویت میکند. استفاده از بازیهای طبیعی و شیوهٔ تصویربرداری نزدیک به مستند، با روح آزاد و بیقرار فیلم سازگار است.
« میشل شخصیتی نیست که بهآسانی بتوان انگیزههایش را خواند. »
شخصیتها و اجرا
این طبیعیبودن به معنای بیساختاری کامل نیست. روزیه از ریتم و تدوین برای شکلدادن به تجربه استفاده میکند، اما بهجای پنهانکردن ناهمواریها، آنها را بخشی از بافت فیلم میسازد. لحظهای ممکن است پر از جنبوجوش و شوخی باشد و لحظهای دیگر در سکوت یا انتظار بگذرد. تماشاگر در این رفتوآمد، بهجای آنکه صرفاً ناظر قصه باشد، انگار همراه شخصیتها وقت میگذراند؛ تجربهای که برای برخی بسیار دلپذیر و برای برخی دیگر کمکشش خواهد بود.
کورس؛ رهاییِ موقت تغییر مکان به کورس، تغییر حالوهوای فیلم را نیز رقم میزند. فضای شهریِ محصور جای خود را به چشماندازهای باز و جادههایی میدهد که امکان سرگردانی را فراهم میکنند. جوانها از برنامههای روزمره و نظارت خانوادهها فاصله میگیرند و برای مدتی چنین مینماید که میتوانند زندگی را بدون تقویم و تعهد پیش ببرند.
در این جهان، پیکنیک، کمپزدن و گشتوگذار به خودی خود اهمیت مییابند؛ سفر بیش از آنکه مقصدی داشته باشد، شکلی از تنفس است. بااینحال، آزادیِ کورس کامل نیست. مأموریت جستوجوی مرد بدهکار، هرچند بهاندازهٔ کافی جدی و پرتنش پرداخته نمیشود تا تعلیق بسازد، یادآور آن است که شخصیتها از دغدغههای مادی جدا نشدهاند.
مهمتر از آن، خدمت نظامیِ قریبالوقوع میشل، مرزی را بر این تعطیلات تحمیل میکند. چشمانداز باز میشود، اما زمان همچنان محدود است. در این تضاد، فیلم تصویری لطیف از فرار میسازد: آدمها میتوانند برای مدتی از مسیر معمول خارج شوند، ولی نمیتوانند برای همیشه از واقعیت بیرون بمانند. سیاست در حاشیهٔ زندگی روزانه جنگ الجزایر در فیلم حضوری تعیینکننده دارد، اما نه از راه نمایش مستقیم میدان نبرد.
« این طبیعیبودن به معنای بیساختاری کامل نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جنگ در قالب موعدی نزدیک، خبر و اضطرابی نامرئی وارد زندگی میشود؛ امری که برای میشل و همراهانش بهتدریج از موضوعی دور به واقعیتی شخصی تبدیل میشود. همین انتخاب، فضای تاریخی فیلم را مؤثر میکند: تهدید نه در گفتارهای پرشور، بلکه در فرصتهای ازدسترفته، تصمیمهای عقبافتاده و آگاهی از جدایی آینده حس میشود.
فیلم از این راه، فاصلهٔ میان سرخوشی جوانی و فشارهای اجتماعیِ بیرون از قاب را برجسته میکند. این رویکرد همچنین توضیح میدهد چرا شادی فیلم هرگز کاملاً آسوده نیست. شوخیها و بازیگوشیها واقعیاند، اما زیر آنها نوعی اضطراب آرام جریان دارد. سفر به کورس میتواند پناهگاهی موقت باشد، نه راهحلی برای آینده.
روزیه از تبدیل این تضاد به تراژدیِ سنگین پرهیز میکند و اجازه میدهد اندوه بالقوه در دل لحظههای معمولی باقی بماند؛ همانجا که زندگی، حتی در آستانهٔ تغییر، همچنان با قرارهای ناگهانی و گفتوگوهای روزمره ادامه مییابد. جایگاه و دستاورد سینمایی «خداحافظ فیلیپین» نخستین فیلم بلند ژاک روزیه و اثری شاخص در سینمای موج نوی فرانسه است؛ فیلمی که بهجای اتکا به پیرنگی فشرده و نظم کلاسیک، از بداههپردازی، حرکت آزاد و مشاهدهٔ زندگی روزمره نیرو میگیرد.
فرانسوا تروفو فیلم را نمونهای موفق از سینمایی دانسته بود که خودانگیختگیاش حاصل کار سنجیده است؛ توصیفی که بهخوبی دو وجه اثر را کنار هم میگذارد: حس رهایی در برابر دوربین، و آگاهی فرمیای که این رهایی را ممکن میکند. فیلم البته برای هر تماشاگر و هر ذائقهای ساخته نشده است. برخی گرههای داستانی، از جمله ماجرای بدهی، کمجان میمانند؛ میشل نیز آنقدر گشوده و پرعمق نمیشود که مرکز عاطفی محکمی برای روایت فراهم آورد.
« فیلم از این راه، فاصلهٔ میان سرخوشی جوانی و فشارهای اجتماعیِ بیرون از قاب را برجسته میکند. »
قوتها و کاستیها
بااینهمه، این ناتمامیها با شیوهٔ کلی اثر پیوند دارند: روزیه بهجای آنکه شخصیتها را به ابزار پیشبرد قصه بدل کند، اجازه میدهد بیثباتی و گاهی بیهدفیشان در قاب بماند. حاصل، فیلمی است که بیش از پاسخهای روشن، حالوهوا و خاطره بر جای میگذارد. جمعبندی «خداحافظ فیلیپین» پرترهای لطیف و نامنظم از جوانی است که میان میل به بازیگوشی و فشارِ آیندهای ازپیشنوشتهشده گرفتار مانده است.
جذابیتش در شور تابستانی، بازیهای طبیعی و نگاه آزادش به سفر و وقتگذرانی نهفته است؛ ضعفش نیز در همان روایت پراکنده و شخصیت محوریِ کمگشودهای دیده میشود که ممکن است تماشاگر را از نظر عاطفی دور نگه دارد. این فیلم بیش از آنکه داستانی پرپیچوخم عرضه کند، تجربهٔ گذراندن چند روز با آدمهایی را میسازد که میخواهند از محدودیتها بگریزند، بیآنکه دقیقاً بدانند به کجا میروند.
در همین سرگردانی، هم شیرینیِ آزادی موقت را مییابد و هم اندوهِ دانستن اینکه هر تعطیلاتی سرانجام پایان میپذیرد.
« حاصل، فیلمی است که بیش از پاسخهای روشن، حالوهوا و خاطره بر جای میگذارد. »



ثبت دیدگاه