نقد و بررسی
نقد According to Greta | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
نگاهی کلی «According to Greta» درامی خانوادگی و عاشقانه است که نوجوانی را نه به شکل دورهای دلنشین از کشف خویشتن، بلکه بهمثابه میدان کشمکش میان خشم، تنهایی و میل به دیدهشدن تصویر میکند. فیلم ساختهٔ نانسی باردویل و محصول سال ۲۰۰۹ است؛ هیلاری داف در نقش گرتا، نوجوانی سرکش و آسیبدیده، در کنار بازیگرانی چون الن برستین، مایکل مورفی و ملیسا لئو ظاهر میشود.
داستان با فرستادهشدن گرتا به خانهٔ پدربزرگ و مادربزرگش در ساحل جرزی آغاز میشود؛ جابهجاییای که در ظاهر راهحلی برای دورکردن او از تنشهای خانه است، اما در عمل برخوردی تازه میان نسلی ناآرام و خانوادهای خوگرفته به سکون را رقم میزند. فیلم از همین موقعیت ساده، پرسشی عاطفی میسازد: چگونه میتوان به کسی نزدیک شد که پیشاپیش باور کرده هیچکس او را واقعاً نمیبیند؟
گرتا؛ خشم بهمثابه سپر مهمترین دارایی فیلم، شخصیت مرکزی آن است. گرتا تلخزبان، طعنهزن و گاه آزارنده است؛ رفتارهایی که میتوانند تماشاگر را پس بزنند، اما در عین حال نقش سپری دفاعی دارند. او با شوخیهای گزنده و اعلام استقلال، فاصلهای میان خود و دیگران میسازد تا آسیبپذیریاش آشکار نشود.
فیلم در بهترین لحظههایش این تضاد را حفظ میکند: گرتا نه صرفاً نوجوانی «بدقلق» است و نه چهرهای که رنجش همهٔ رفتارهایش را توجیه کند. هیلاری داف در این نقش از تصویر آشناتر خود فاصله میگیرد و به شخصیتی نزدیک میشود که حضورش عمداً آرامش جمع را مختل میکند. بازی او در انتقال تندی و بیقراری گرتا موفق است و در لحظههایی که ظاهر سرسخت شخصیت ترک برمیدارد، سویهٔ شکنندهٔ او را نیز نمایان میسازد.
« گرتا؛ خشم بهمثابه سپر مهمترین دارایی فیلم، شخصیت مرکزی آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
با این همه، فیلمنامه گاهی بهجای آنکه این لایهها را در رفتار و سکوت بپروراند، احساسات را مستقیم توضیح میدهد؛ در نتیجه، بخشی از پیچیدگی گرتا بیش از آنکه کشف شود، برای تماشاگر شرح داده میشود. تنهایی و تصویر نوجوانی فیلم نوجوانی را با رمانتیزهکردن شورش یا تقلیل آن به چند جدل نسلی بازنمایی نمیکند.
تنهایی گرتا از جنس بیهمراهی ساده نیست؛ او در میان آدمهاست، اما نمیتواند بهسادگی به آنها اعتماد کند. در پس رفتارهای تحریکآمیزش، نیازی به ارتباط وجود دارد که خودِ او نیز از پذیرفتنش گریزان است. همین کشمکش به روایت نیروی عاطفی میدهد. بااینحال، پرداخت موضوعات سنگین فیلم همیشه به یک اندازه سنجیده نیست.
روایت به مسئلهای روانی و جدی نزدیک میشود، اما گاهی از پیامدهای آن با شتاب عبور میکند یا آن را در خدمت پیشبرد مسیر داستان قرار میدهد. صراحت فیلم در نشاندادن آشفتگی گرتا قابلتوجه است، ولی این صراحت بهتنهایی جای کاوش عمیق را نمیگیرد. گاهی به نظر میرسد فیلم میخواهد هم تلخی تجربه را حفظ کند و هم زودتر از آن به سوی گرمای آشتی حرکت کند؛ این دو گرایش همیشه با هم سازگار نمیشوند.
خانواده و تفاوت نسلها رابطهٔ گرتا با پدربزرگ و مادربزرگش از انسانیترین بخشهای اثر است. حضور آن دو تنها وسیلهای برای فراهمکردن محیطی آرام در برابر آشفتگی نوجوان نیست؛ تفاوت نگاه و عادتهایشان بستری میشود برای سنجیدن دو شیوهٔ زیستن. آنها با گرتا یکسان نمیاندیشند و همیشه واکنش درست را نمیشناسند، اما رابطهشان بهتدریج از تقابل صرف فاصله میگیرد.
« تنهایی و تصویر نوجوانی فیلم نوجوانی را با رمانتیزهکردن شورش یا تقلیل آن به چند جدل نسلی بازنمایی نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
همین حرکتهای کوچک، به فیلم گرمایی میبخشند که از موعظههای مستقیم مؤثرتر است. در این میان، نقش بازیگران سالمند اهمیت زیادی دارد. الن برستین و مایکل مورفی به فضای خانه حسی از ثبات و سابقه میدهند؛ گویی زندگی این زوج پیش از ورود گرتا نیز جریان داشته و پس از او هم ادامه خواهد یافت.
چنین حضوری مانع میشود که پدربزرگ و مادربزرگ صرفاً به چهرههایی حکیم و بینقص بدل شوند، هرچند فیلم میتوانست برای اختلافهای واقعیتر و مکثهای بیشتر میان نسلها زمان بیشتری اختصاص دهد. رابطهٔ مادر و دختر، در مقابل، کمتر از ظرفیت دراماتیک خود بهره میبرد. حضور مادر میتواند دریچهای به ریشههای زخم و فاصلهٔ گرتا باشد، اما این پیوند عمدتاً از خلال تقابل و اطلاعاتی محدود شکل میگیرد.
ازاینرو، بخشی از پیچیدگی عاطفی داستان در حاشیه میماند: فاصلهٔ میان آن دو روشن است، اما ساختن آن فاصله و راه دشوار عبور از آن بهاندازهٔ کافی کاویده نمیشود. عشق و امکان تغییر ورود رابطهای عاشقانه به زندگی گرتا مسیر روایت را به سوی تجربهای تازه میبرد. این پیوند امکان دارد او را از انزوای خودخواسته بیرون بکشد و وادارش کند حضور دیگری را جدی بگیرد.
بااینحال، رابطه بیش از آنکه در جزئیات روزمره و شناخت تدریجی دو شخصیت ریشه بدواند، گاهی کارکردی روایی پیدا میکند: نیرویی که گرتا را به مواجهه با خود سوق میدهد. به همین دلیل، پیوند عاشقانه در لحظههایی باورپذیر و صمیمی است، اما عمق آن همواره همپای اهمیتش برای داستان پیش نمیرود.
« همین حرکتهای کوچک، به فیلم گرمایی میبخشند که از موعظههای مستقیم مؤثرتر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم از عشق بهعنوان زمینهای برای تحول استفاده میکند، بیآنکه در همهٔ مراحل، روند شکلگیری آن را بهطور کامل بنا کند. این کاستی در ارزیابی تغییر گرتا نیز اثر میگذارد: تحول او ممکن است در کلیت قابلفهم باشد، اما بعضی گذارها شتابزدهاند و وزن عاطفی رخدادها فرصت رسوبکردن پیدا نمیکند.
فضا و زبان بصری ساحل جرزی در فیلم صرفاً پسزمینهای دلپذیر نیست؛ تضاد میان روشنایی تابستان و تیرگی درونی گرتا به یکی از عناصر مؤثر روایت بدل میشود. ساحل، خانهها و فضای باز، نوعی آسودگی ظاهری میسازند که با آشوب شخصیت اصلی همخوان نیست. این تضاد، بدون نیاز به تأکیدهای سنگین، یادآوری میکند که منظرهٔ آرام الزاماً به معنای آرامش آدمهای حاضر در آن نیست.
لحن فیلم نیز میان درام خانوادگی، تلخی نوجوانانه و لحظههایی از شوخی حرکت میکند. طعنههای گرتا گاهی به شخصیت او شکل میدهند و از سنگینی روایت میکاهند، اما بعضی شوخیها ظرافت لازم را ندارند و ممکن است لحن را از انسجام دور کنند. فیلم در بخشهایی که به مشاهدهٔ روابط و فضا اعتماد میکند، متعادلتر است؛ هرجا احساسات را با شتاب توضیح میدهد، اثرگذاریاش اندکی کاهش مییابد.
ساختار روایی و محدودیتها روایت فیلم بر مسیر آشنایی، تنش و تغییر بنا شده است؛ الگویی آشنا که بهخودیخود ضعف محسوب نمیشود، اما نیازمند جزئیاتی تازه و تحولهایی دقیق است تا از پیشبینیپذیری فاصله بگیرد. «According to Greta» در پرداخت شخصیت اصلی گاه از این آزمون سربلند بیرون میآید، زیرا گرتا در آغاز بهسادگی در قالب نوجوان سرکش یا قربانی خاموش جا نمیگیرد.
« ساحل، خانهها و فضای باز، نوعی آسودگی ظاهری میسازند که با آشوب شخصیت اصلی همخوان نیست. »
قوتها و کاستیها
اما در برخی نقاط، رخدادهای داستانی و واکنشها بیش از اندازه آشنا به نظر میرسند. پایانبندی را میتوان بدون ورود به جزئیات، امیدوارانه اما شتابزده دانست. فیلم تمایل دارد تنشهای عاطفی را در زمانی نسبتاً کوتاه به سمت آرامش ببرد؛ این انتخاب با لحن گرم اثر سازگار است، ولی از پیچیدگی مسئلههایی که مطرح کرده میکاهد.
حاصل، پایانی است که بیش از آنکه همهٔ پرسشها را به سرانجامی قانعکننده برساند، بر امکان آغاز دوباره تأکید میکند. جمعبندی «According to Greta» اثری بینقص نیست، اما در تصویرکردن نوجوانی خشمگین و تنها، لحظههایی صادقانه و بهیادماندنی دارد. بازی هیلاری داف به شخصیت اصلی نیرویی قابلاعتنا میبخشد و حضور الن برستین و مایکل مورفی گرمای رابطهٔ میان نسلها را تقویت میکند.
فضای تابستانی ساحل نیز در برابر آشفتگی درونی گرتا تضادی مؤثر میسازد. در برابر این امتیازها، تحول شخصیت گاهی شتاب میگیرد، رابطهٔ عاشقانه عمقی کمتر از اهمیت داستانیاش دارد و پیوند مادر و دختر مجال کافی برای شکلگیری پیدا نمیکند. بااینهمه، فیلم در لحظههایی که به سکوت، فاصله و رفتارهای کوچک اعتماد میکند، از کلیشههای معمول درام نوجوانانه فراتر میرود.
حاصل، روایتی نابرابر اما گرم است دربارهٔ دشواری نزدیکشدن به انسانی که رنج خود را پشت خشم پنهان کرده است.
« اما در برخی نقاط، رخدادهای داستانی و واکنشها بیش از اندازه آشنا به نظر میرسند. »
ثبت دیدگاه