نقد و بررسی
نقد ABC Africa | 2001
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان مأموریت و مشاهده «ایبیسی آفریقا» ساختهٔ عباس کیارستمی، مستندی دربارهٔ بحران ایدز و پیامدهای آن در اوگانداست؛ اما شکل مواجههاش با موضوع، با گزارشهای متعارف و مستندهای اطلاعرسان فاصله دارد. کیارستمی بهجای آنکه رویدادها را در قالب شرحی منظم و پُرآمار بچیند، همراه دوربین به میان مردم میرود و از دل برخوردهای روزمره، چهرههایی از فقدان، مراقبت و تابآوری را ثبت میکند.
از همین انتخاب، هم امتیاز اصلی فیلم پدید میآید و هم مهمترین محدودیتش: اثر به آدمها نزدیک میشود، اما همیشه به همان اندازه به تحلیل اجتماعی و توضیح زمینهها نزدیک نمیشود. دوربینِ همراه، نه صدای مسلط فیلم بیش از آنکه از موضع یک راوی همهچیزدان سخن بگوید، به دوربینِ حاضر و ناظر اعتماد میکند.
نگاه دستی و گاه ناآرام آن، حسِ همراهی در سفر را میسازد؛ انگار تماشاگر هم در مسیرها و دیدارها حضور دارد و با آدمهایی روبهرو میشود که قرار نیست صرفاً نمونههایی برای اثبات یک ادعا باشند. گفتار توضیحی محدود است و دوربین اغلب مجال میدهد که چهره، حرکت، سکوت و صدای محیط بار اصلی معنا را به دوش بکشند.
این انتخاب با روش شناختهشدهٔ کیارستمی در توجه به لحظههای روزمره و پرهیز از نتیجهگیریهای صریح همخوان است. بااینحال، نزدیکی دوربین بهخودیخود به معنای شناخت کامل نیست. تماشاگر ممکن است با کسانی که میبیند احساس نزدیکی کند، اما همچنان دربارهٔ جزئیات زندگی، مناسبات اجتماعی و ابعاد بحران، اطلاعات اندکی در اختیار داشته باشد.
« این انتخاب با روش شناختهشدهٔ کیارستمی در توجه به لحظههای روزمره و پرهیز از نتیجهگیریهای صریح همخوان است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم فاصلهٔ عاطفی را کم میکند؛ فاصلهٔ دانشی را نه همیشه. کودکی در برابر تصویرِ رنج محور احساسی فیلم، حضور کودکانی است که در شرایط دشوار زندگی میکنند و بسیاری از آنان والدین خود را از دست دادهاند. کیارستمی آنها را تنها در مقام قربانی نشان نمیدهد. کنجکاویشان نسبت به دوربین، بازیگوشی و میلشان به دیدهشدن، حضوری زنده به فیلم میبخشد.
لحظههایی که کودکان با دوربین شوخی میکنند یا به تصویر خود واکنش نشان میدهند، از سادهترین و ماندگارترین بخشهای اثرند؛ نه به این دلیل که رنج را ناپدید میکنند، بلکه چون یادآوری میکنند زندگی این کودکان را نمیتوان به رنج فروکاست. در برابر این لحظههای روشن، فیلم گاه با خاموشی، بیماری و مرگ روبهرو میشود.
تضاد میان سرزندگی بچهها و تلخی شرایط، نیروی عاطفی اثر را شکل میدهد؛ اما این تضاد را نباید به معنای پیروزی سادهٔ شادی بر مصیبت گرفت. خندهها درمانی برای فقر یا بیماری نیستند و فیلم نیز در بهترین لحظاتش چنین ادعایی ندارد. ارزششان در این است که اجازه نمیدهند آدمهای مقابل دوربین به تصویری یکسویه از درماندگی بدل شوند.
شادی، موسیقی و حقِ روزمرگی رقص، آواز و بازی در «ایبیسی آفریقا» صرفاً لحظههای خوشایند میان صحنههای سنگین نیستند. این بخشها به فیلم امکان میدهند تا زندگی را در تمام تناقضش ببیند: روزمرگی در کنار فقدان ادامه پیدا میکند، کودکان حتی در دل ناامنی بازی میکنند، و شادی میتواند واقعی باشد بیآنکه دشواریهای پیرامونش را انکار کند.
« فیلم فاصلهٔ عاطفی را کم میکند؛ فاصلهٔ دانشی را نه همیشه. »
شخصیتها و اجرا
از همین رو، لحظههای پرنشاط فیلم نه لحن آن را سبک میکنند و نه بهانهای برای فرار از موضوع میشوند؛ دستکم هرگاه تدوین و پیوند صحنهها بهدرستی عمل میکند. در عین حال، چنین لحظههایی با خطرِ زیباسازی ناخواسته نیز همراهاند. اگر سرزندگی مردم بیش از حد برجسته شود، ممکن است تماشاگر بهجای دیدن ساختارهایی که رنج را پدید آوردهاند، تنها مجذوب توانایی آنان برای تابآوردن شود.
فیلم از این دام کاملاً دور نیست، اما توازن میان شادی و اندوه، در بسیاری از بخشها مانع از آن میشود که تصویر اوگاندا به منظرهای تماشایی و بیدرد بدل شود. فیلمبرداری دیجیتال و زیباییِ ناتمام ثبت فیلم با دوربین دیجیتال دستی، فقط تصمیمی فنی نیست؛ بخشی از نگاه اثر است. تصویرها گاهی خام، ناهموار و شبیه یادداشتهای یک سفرند.
این کیفیت، حس بیواسطگی را تقویت میکند و با رویکردی سازگار است که بهجای ساختن صحنهای کاملاً کنترلشده، به واکنشهای غیرمنتظره و لحظههای پیشبینیناپذیر میدان میدهد. فیلم در بعضی لحظات حتی از خودِ فرایند دیدن و فیلمگرفتن آگاه است: دوربین نه پنجرهای نامرئی، بلکه حضوری است که مردم به آن واکنش نشان میدهند.
البته همین خامی میتواند به پراکندگی بینجامد. تغییر مسیرها و جابهجایی میان موقعیتها همیشه به یک رشتهٔ روایی منسجم تبدیل نمیشوند. گاهی به نظر میرسد فیلم بیشتر میخواهد آنچه را در سفر دیده ثبت کند تا اینکه از میان آن مواد، ساختاری فشرده و روشن بسازد. این ویژگی برای تماشاگرانی که با سفرنگاریِ تأملی همراه میشوند جذاب است، اما برای کسانی که انتظار مستندی تحلیلی و سامانیافته دارند، ممکن است کمبود به نظر برسد.
« در عین حال، چنین لحظههایی با خطرِ زیباسازی ناخواسته نیز همراهاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فاصلهٔ میان مشاهده و تحلیل «ایبیسی آفریقا» بحران را از راه مواجهه با آدمها لمسپذیر میکند، اما اطلاعات و تفسیر را در حدی نگه میدارد که برای برخی تماشاگران ناکافی خواهد بود. اثر کمتر به ارائهٔ آمار، شرح سیاستهای عمومی یا بررسی ریشههای اقتصادی و اجتماعی بحران علاقه نشان میدهد.
در نتیجه، موضوع اصلی گاه زیر سایهٔ منطق سفر و برخوردهای پراکنده قرار میگیرد. مسئله این نیست که هر مستندی باید به گزارشی پژوهشی تبدیل شود؛ مسئله آن است که فیلم گاهی میان مشاهدهٔ آزاد و روایتِ هدفمند معلق میماند. این تعلیق هم خصلت مؤلفانهٔ اثر است و هم محدودیتش. تماشاگر برای پرکردن فاصلهها ناچار است از تصویرها برداشت کند، اما تصویر بهتنهایی جای تحلیل را نمیگیرد.
چنین رویکردی میتواند تأملبرانگیز باشد، ولی گاه صبر بیشتری میطلبد؛ بهویژه هنگامی که صحنهای کش میآید یا ارتباطش با محور اصلی فوراً روشن نیست. سکوت، تاریکی و آنچه گفته نمیشود از تأثیرگذارترین انتخابهای فیلم، اعتماد به سکوت و به آن چیزی است که در قاب یا در کلام بهطور کامل توضیح داده نمیشود.
تاریکی و صداهای محیط، در برابر نور روز و جنبوجوش کودکان، کیفیتی متفاوت به تجربهٔ تماشا میبخشند. این لحظهها بهجای آنکه احساس را با موسیقی یا توضیح مستقیم تحمیل کنند، فضایی برای مواجهه با ناتوانی و ابهام میسازند. تماشاگر ناچار میشود به صداها گوش دهد و در خلأ اطلاعات، معنای تصویر را خودش دنبال کند.
« اثر کمتر به ارائهٔ آمار، شرح سیاستهای عمومی یا بررسی ریشههای اقتصادی و اجتماعی بحران علاقه نشان میدهد. »
قوتها و کاستیها
اما همین سکوت، گاهی به کمگویی بدل میشود. فیلم میتواند بیش از آنچه عرضه میکند از تماشاگر بخواهد؛ درخواستِ تأمل زمانی ثمربخش است که جزئیات تصویری یا پیوندهای روایی آن را پشتیبانی کنند. هرجا این پیوندها سست میشوند، سکوت بهجای آنکه بار عاطفی را عمیقتر کند، حسِ گسست و امتداد بیش از اندازه به وجود میآورد.
جمعبندی «ایبیسی آفریقا» مستندی است که بیش از آنکه بخواهد بحران را در قالب توضیحی جامع باز کند، به شیوهٔ نگاهکردن اهمیت میدهد: به آدمهایی که زندگیشان زیر فشار بیماری و فقدان قرار گرفته، اما تمام هویتشان در همان فشار خلاصه نمیشود. صمیمیت دوربین، بازی و خندهٔ کودکان، و توجه به لحظههای معمولی، فیلم را انسانی و بهیادماندنی میکند.
در مقابل، روایت پراکنده، کمبود اطلاعات زمینهای و بخشهای کشدار، از نیروی تحلیلی آن میکاهد. اثر را میتوان همزمان سفری تصویری، دفترچهای از برخوردها و تلاشی برای دیدن انسانها فراتر از عنوان «قربانی» دانست. این شیوه برای تماشاگرِ خواهانِ گزارشی دقیق و پُراطلاعات کافی نیست؛ اما برای کسی که با مستندی تأملی و ناتمام همراه میشود، لحظههایی فراهم میکند که در ذهن میمانند: نه بهعنوان پاسخی نهایی به بحران، بلکه بهعنوان یادآوریِ شکنندگی و سرزندگیِ همزمانِ زندگی.
« اما همین سکوت، گاهی به کمگویی بدل میشود. »
ثبت دیدگاه