نقد و بررسی
نقد گستاخیهای چشمها (Aankhon Ki Gustaakhiyan) | 2025
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای که از چشمها فراتر میخواهد برود «Aankhon Ki Gustaakhiyan» بر ایدهای عاطفی و بالقوه شاعرانه بنا شده است: دو انسان با تجربههایی متفاوت از جهان، در سفری با قطار به هم نزدیک میشوند و رابطهشان را نه بر پایهی نگاهکردن، بلکه از مسیر صدا، لمس و گفتوگو شکل میدهند. جهان فیلم در آغاز وعده میدهد که عشق را از قالب معمولِ جاذبهی ظاهری بیرون بکشد و به ادراک، اعتماد و شناخت پیوند بزند.
این وعده، در کنار چشمانداز کوهستانی هیمالیا، نوید اثری لطیف و تأملبرانگیز را میدهد؛ اما فیلم در عمل بیش از آنکه این ایده را بکاود، به نشانههای آشنای ملودرام عاشقانه تکیه میکند. آشنایی جهان، نوازندهای نابینا، و صبا، هنرمندی تئاتری، نقطهی عزیمت روایتی است که میخواهد تفاوت تجربههای آنها را به سرچشمهی صمیمیت تبدیل کند.
ظرفیت این برخورد روشن است: هر شخصیت میتواند دیگری را به شیوهای تازه از دریافت جهان دعوت کند. بااینحال، فیلم اغلب به خودِ موقعیت بسنده میکند و کمتر میپرسد این تفاوتها چه معنای روانی یا اخلاقی برای شخصیتها دارند. در نتیجه، ایدهی مرکزی از عمق بالقوهاش فاصله میگیرد و بیشتر به وسیلهای برای ساختن لحظات عاشقانه بدل میشود.
« ظرفیت این برخورد روشن است: هر شخصیت میتواند دیگری را به شیوهای تازه از دریافت جهان دعوت کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جاذبهی مسیر و محدودیت روایت سفر قطاری در میان کوهستان، از نظر تصویری، بستری مناسب برای آغاز یک رابطه است. فضای بسته و درعینحال متحرک قطار، دو غریبه را برای مدتی در کنار هم قرار میدهد؛ حرکت بیرونی مسیر نیز میتواند با دگرگونی درونی شخصیتها همنوا شود. فیلم از این امکان بهره میبرد و حالوهوایی رؤیایی پیرامون دیدار نخست میسازد.
مناظر طبیعی و موسیقی آرام، به روایت لطافت میبخشند و در لحظاتی حس میشود که فیلم میتواند به جای شتابدادن به داستان، در مکثها و جزئیات کوچکِ نزدیکی دو نفر معنا پیدا کند. اما این لطافت همیشه از دل روایت برنمیآید؛ گاه بیشتر حاصل منظره و موسیقی است. قابهای چشمنواز نمیتوانند بهتنهایی جای توسعهی رابطه را بگیرند.
وقتی گفتوگوها یا موقعیتها باید کشش عاطفی بسازند، فیلم بهجای آنکه شناخت دو شخصیت را مرحلهبهمرحله پیش ببرد، اغلب به نشانههایی آشنا از رمانس سینمایی متوسل میشود. بنابراین، سفر بیرونی از نظر بصری قانعکنندهتر از سفر درونی شخصیتهاست. صبا؛ حضوری صادقانه در میان شخصیتپردازی کمجان شانایا کاپور در نقش صبا، از امتیازهای مهم فیلم است.
« جاذبهی مسیر و محدودیت روایت سفر قطاری در میان کوهستان، از نظر تصویری، بستری مناسب برای آغاز یک رابطه است. »
شخصیتها و اجرا
حضور او صادقانه و دلگرمکننده است و در لحظاتی که فیلمنامه به شخصیت فضای عمل میدهد، میتواند نوعی گرما و آسیبپذیری به او ببخشد. صبا هنرمندی تئاتری است و همین پیشینه میتوانست راهی برای بررسی نسبت میان اجرا و هویت باشد: اینکه بازیگر در زندگی روزمره چه نقابی بر چهره دارد و چه زمانی میتواند از آن فاصله بگیرد.
فیلم گاه به این ظرفیت نزدیک میشود، اما آن را به خطی منسجم در شخصیتپردازی تبدیل نمیکند. صبا بیش از آنکه با مجموعهای از خواستهها، ترسها و تناقضهای مستقل شناخته شود، در نسبت با رابطهی عاشقانه تعریف میشود. ازاینرو، بازی کاپور میکوشد خلأهایی را پر کند که نوشتار بهجا گذاشته است.
نتیجه، حضوری دلپذیر اما نه کاملاً ماندگار است: تماشاگر میتواند صداقت اجرا را ببیند، ولی بهسختی به لایههای پیچیدهی شخصیت راه پیدا میکند. جهان؛ ایدهای که به کاوش بیشتری نیاز دارد جهان، موسیقیدانی نابینا، بالقوه میتواند مرکز نگاهی متفاوت به ادراک و استقلال باشد. فیلم با قرار دادن او در رابطهای که بخش مهمی از آن از مسیر شنیدن و لمس شکل میگیرد، امکان مییابد تجربهی او را از کلیشهی «محدودیت» فراتر ببرد و به جهان شخصی، هنری و عاطفیاش نزدیک شود.
« فیلم گاه به این ظرفیت نزدیک میشود، اما آن را به خطی منسجم در شخصیتپردازی تبدیل نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما این هدف نیازمند جزئیاتی دقیق و شخصیتی چندوجهی است؛ کسی که نابیناییاش تنها ویژگی تعریفکنندهی او نباشد و زندگیاش به نقش یک نماد رمانتیک فروکاسته نشود. روایت در این زمینه محتاط میماند و کمتر به جهان درونی او عمق میدهد. رابطهی عاطفی گاهی طوری پیش میرود که انگار تفاوتهای دو شخصیت خودبهخود به پیوندی لطیف و معنادار میانجامند.
همین سادهسازی از اثرگذاری رابطه میکاهد: فیلم میخواهد عشق را فراتر از محدودیتها نشان دهد، اما کمتر به دشواریهای واقعیِ شناخت و همدلی میپردازد. این مسئله نه از امکان روایت عاشقانه میکاهد و نه الزاماً آن را به اثری تلخ بدل میکند؛ فقط نشان میدهد ایدهی مرکزی به کاوشی دقیقتر احتیاج داشته است.
ملودی، منظره و عاطفهی آماده موسیقی آرام و چشماندازهای هیمالیا به فیلم هویتی حسی میدهند. طبیعت در اینجا صرفاً پسزمینه نیست؛ میتواند همچون نیرویی برای گشودن فضای عاطفی عمل کند. پهنهی کوهستان، سکوت و حرکت قطار با حالوهوای عاشقانهی اثر تناسب دارند و لحظاتی از آسودگی بصری میسازند.
« روایت در این زمینه محتاط میماند و کمتر به جهان درونی او عمق میدهد. »
قوتها و کاستیها
موسیقی نیز میکوشد احساسات را نرم و پیوسته نگه دارد، بیآنکه فضای فیلم را به ملودرامی پرهیاهو تبدیل کند. بااینحال، وقتی عاطفه بیش از اندازه به موسیقی و زیبایی منظره واگذار شود، احساسات روی پرده از تجربهی خود شخصیتها فاصله میگیرند. لحظهای که باید از تصمیم، تردید یا شناختی تازه برآید، گاه با نشانههای آمادهی رمانس تقویت میشود.
حاصل، لطافتی دلنشین اما ناپایدار است؛ فیلم فضای عاشقانه را میسازد، ولی همیشه نمیتواند دلیل عاطفیِ کافی برای آن فراهم کند. کشآمدن زمان و ازهمگسیختگی نیمهی دوم بزرگترین مانع فیلم، نسبت ناهماهنگ میان زمان و تحول دراماتیک است. روایت طولانیتر از آن است که مواد داستانیاش بهراحتی تحمل کند.
برخی لحظات بهجای آنکه شناخت یا تنش تازهای بیفزایند،
« موسیقی نیز میکوشد احساسات را نرم و پیوسته نگه دارد، بیآنکه فضای فیلم را به ملودرامی پرهیاهو تبدیل کند. »
ثبت دیدگاه