نقد و بررسی
نقد کریسمس برفی (A Snow Capped Christmas) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زمستانی آشنا، روایتی آشنا «A Snow Capped Christmas» فیلمی تلویزیونی و رمانتیک از کریستی ویل وُلف است که در سال ۲۰۱۶ ساخته شد. در مرکز داستان، کلر بنسون، اسکیتبازی آسیبدیده و بلندپرواز، قرار دارد؛ او برای گذراندن دوران نقاهت به منطقهای کوهستانی میرود و با لوک، بازیکن سابق هاکی و پدری تنها، آشنا میشود.
آشنایی این دو، در کنار حضور دختر خردسال لوک، زمینهای فراهم میکند تا فیلم از مسیر رقابت و تمرین ورزشی به پرسشی سادهتر اما عاطفیتر برسد: زندگی بیرون از هدفی که سالها همهچیز را زیر سایهاش برده، چه شکلی میتواند داشته باشد؟ فیلم از همان ابتدا به قلمرو آشنای ملودرامهای کریسمسی قدم میگذارد: قهرمانی که ناچار میشود از شتاب همیشگی خود فاصله بگیرد، مکانی آرام که در تضاد با جهان پرتنش حرفهای اوست، و رابطهای که بهتدریج امکان بازنگری در اولویتها را فراهم میکند.
این آشناییِ روایی الزاماً عیب نیست؛ گاهی تماشاگر دقیقاً برای بازگشت به الگویی قابلپیشبینی سراغ چنین آثاری میرود. مسئله آنجاست که فیلم در بیشتر لحظات، بهجای آنکه قالب را با جزئیاتی تازه غنی کند، به همان نشانههای آشنا بسنده میکند. بنابراین، آشنایی قصه هم میتواند مایهی آسودگی باشد و هم مانعی برای غافلگیری.
منظرهای که بار عاطفی را به دوش میکشد فضای برفی و کریسمسی، یکی از مهمترین دلایل جذابیت فیلم است. کوهستان، برف و حالوهوای تعطیلات، پسزمینهای میسازند که با نیاز کلر به مکث و فاصلهگرفتن از فشار کار حرفهای تناسب دارد. منظره فقط تزئین قاب نیست: سکوت و گستردگی طبیعت در برابر فضای فشردهی تمرین و مسابقه قرار میگیرد و به فیلم امکان میدهد تغییر حالوهوای شخصیت اصلی را بدون توضیحهای پیدرپی نشان دهد.
« بنابراین، آشنایی قصه هم میتواند مایهی آسودگی باشد و هم مانعی برای غافلگیری. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در بخشهایی که به این فضای زمستانی مجال بروز میدهد، دلنشینتر و خوشتماشاتر میشود. بااینحال، زیبایی محیط نمیتواند بهتنهایی جای عمق دراماتیک را بگیرد. صحنههای برفی حسوحال کریسمس را برقرار میکنند، اما کمتر به جزئیات روایی یا تصویریای تبدیل میشوند که این فیلم را از آثار مشابه جدا سازند.
طبیعت بیشتر نقش پناهگاه امن را دارد تا نیرویی که بر شخصیتها اثر پیچیدهتری بگذارد. تماشاگر از تماشای این جهان آرام لذت میبرد، اما پس از پایان فیلم احتمالاً بیش از آنکه تصویر مشخصی از یک سبک بصری منحصربهفرد به یاد داشته باشد، کلیت یک منظرهی زمستانی دلپذیر را به خاطر میآورد. رابطهی دو شخصیت و نقش کوچک اما مؤثر دخترک شیمی میان کلر و لوک از نقاط قوت فیلم است.
بازی لی رنه و نایل متر به رابطهای که قرار است از آشنایی به نزدیکی برسد، گرمای قابلقبولی میبخشد. گفتوگوها و برخوردهایشان همیشه پیچیده یا ظریف نیستند، اما بازیگران به اندازهای هماهنگاند که لحظات مشترک آنها تصنعی به نظر نرسد. کشش میان این دو بیشتر بر تفاوتهایشان بنا شده است: کلر با نظمی سختگیرانه به زندگی حرفهای خود وابسته است، درحالیکه لوک پس از پایان دوران ورزشیاش زندگی دیگری ساخته و پدر بودن بخشی اساسی از آن شده است.
این تقابل، مصالح مناسبی برای شکلگیری رابطه فراهم میکند؛ هرچند فیلم گاه بهجای کاوش در تفاوتهایشان، زودتر از موعد به شیرینی آشنای قصه تکیه میکند. دختر لوک، شامونی، از عناصر دوستداشتنی فیلم است. حضور او فقط برای افزودن لحظههای بامزه نیست؛ کودک، رابطهی بزرگسالان را از شکل یک معاشقهی دونفره بیرون میآورد و به آن بُعدی خانوادگی میدهد.
« فیلم در بخشهایی که به این فضای زمستانی مجال بروز میدهد، دلنشینتر و خوشتماشاتر میشود. »
شخصیتها و اجرا
شیطنت و صراحتش گاهی به صحنهها سبکی میبخشد که در خط اصلی داستان کمرنگ است. لحظهی سورتمهسواری نیز نمونهای از همین کارکرد است: اتفاقی کوچک و ساده که بهجای پیشبردن پرشتاب پیرنگ، فرصتی برای خنده و همراهی فراهم میکند. جذابیت دخترک البته گاهی چنان پررنگ میشود که بخشهایی از فیلم بیش از هر چیز به خاطر حضور او در ذهن میمانند.
ورزش بهمثابه استعاره، و مسئلهی باورپذیری اسکیت روی یخ در داستان صرفاً حرفهی کلر نیست؛ نشانهی جهانی است که در آن موفقیت، نظم و رقابت جای بزرگی در تعریف او از خویشتن دارند. آسیبدیدگی، این تعریف را مختل میکند و او را با زمانی روبهرو میسازد که دیگر نمیتواند همهی آن را صرف تمرین کند.
از این زاویه، مکث اجباری قهرمان میتواند به فرصتی برای شناخت دوبارهی خود تبدیل شود. فیلم به ایدهی جذابی دست میگذارد: گاهی توقف، نه شکست، بلکه تنها فرصتی است که به فرد اجازه میدهد بفهمد چه چیزهایی را در مسیر رسیدن به هدف نادیده گرفته است. اما پرداخت ورزشی فیلم به استحکام این ایده لطمه میزند.
برای داستانی که توانایی و اعتبار حرفهای کلر را پیشفرض میگیرد، نمایش اسکیت باید دستکم از حدی از دقت برخوردار باشد تا تماشاگر بتواند جایگاه او را باور کند. فیلم در جزئیات فنی اسکیت شلخته عمل میکند و برخی حرکتها با تصویری که از یک اسکیتباز سطح بالا ساخته شده، همخوانی ندارند.
« شیطنت و صراحتش گاهی به صحنهها سبکی میبخشد که در خط اصلی داستان کمرنگ است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این لغزش، تنها ایرادی تخصصی برای مخاطبان آشنا با ورزش نیست: وقتی اثر از توانایی حرفهای شخصیت برای ایجاد تنش و پیشبرد داستان استفاده میکند، بیاعتنایی به منطق همان توانایی، اعتماد تماشاگر را کاهش میدهد. بررسی فیلم نیز به ناسازگاری در معرفی و اجرای پرش کلر اشاره میکند؛ جزئیاتی که بهخوبی نشان میدهد دقت ورزشی در اینجا به اندازهی نیاز داستان جدی گرفته نشده است.
کلیشه، ریتم و فرصتهای ازدسترفته پیرنگ فیلم از الگوی آشنای دگرگونی در فضای تعطیلات بهره میگیرد: شخصیت اصلی از جهان رقابتی خود فاصله میگیرد، با آدمهایی متفاوت روبهرو میشود و امکان دیگری برای زندگی را پیش چشم میبیند. مخاطبی که آثار رمانتیک کریسمسی را دنبال میکند، احتمالاً بسیاری از چرخشهای کلی داستان را از پیش حدس خواهد زد.
پیشبینیپذیری بهخودیخود همیشه مانع لذت نیست؛ گاهی تعلیق اصلی چنین قصههایی نه در دانستنِ سرانجام، بلکه در تماشای شکلگرفتن دلبستگی میان شخصیتهاست. بااینحال، فیلم در اینجا بهندرت الگوی خود را به چالش میکشد یا از آن استفادهای تازه میکند. ریتم نیز گاه زیر بار تکرار همین مسیر کند میشود.
در بعضی لحظات، فیلم برای ایجاد حس صمیمیت، صحنههایی را کنار هم میچیند که بیشتر حالوهوا میسازند تا تحول شخصیت. اگر این موقعیتها پیوند عمیقتری با کشمکش درونی کلر داشتند، میتوانستند معنای بیشتری پیدا کنند؛ اما گاه به توقفهایی خوشمنظره در مسیر داستان شباهت دارند. در نتیجه، اثر نه چنان حوصلهسربر میشود که تماشاگر را کاملاً پس بزند و نه آنقدر پرحادثه یا ویژه است که بهراحتی از یاد نرود.
« مخاطبی که آثار رمانتیک کریسمسی را دنبال میکند، احتمالاً بسیاری از چرخشهای کلی داستان را از پیش حدس خواهد زد. »
قوتها و کاستیها
این همان وضعیت میانهای است که برای یک فیلم مناسبِ تماشای بیدردسر قابلقبول، اما برای اثری ماندگار ناکافی است. جمعبندی «A Snow Capped Christmas» بیش از آنکه قصهای تازه یا تجربهای سینمایی متمایز ارائه کند، بر دلپذیری موقعیتها و آسودگی الگوی آشنا تکیه دارد. منظرههای برفی، حالوهوای کریسمس، هماهنگی زوج اصلی و حضور بانمک دختر لوک، فیلم را به گزینهای خوشایند برای تماشای سبک و بیتکلف تبدیل میکنند.
در برابر، داستان کلیشهای است، برخی بخشها کش میآیند و بیدقتی در جزئیات اسکیت برای اثری که قهرمانش را ورزشکاری حرفهای معرفی میکند، به چشم میآید. ارزش فیلم در تازگی یا پیچیدگی آن نیست؛ در حالوهوای ملایم و لحظههای کوچکی است که گرما و شوخی را به فضای زمستانیاش وارد میکنند. تماشاگرانی که در جستوجوی روایتی پیشبینیناپذیر، دقت ورزشی یا شخصیتپردازی پرلایهاند، احتمالاً چیز چندانی برای کشف نخواهند یافت.
اما برای کسی که از یک قصهی رمانتیک کریسمسی انتظار فضایی برفی، رابطهای شیرین و پایانبندی احساسی دارد، فیلم میتواند تجربهای ساده و دلنشین باشد؛ تجربهای که خوشتماشاست، هرچند بهسختی از میان نمونههای مشابه متمایز میشود.



ثبت دیدگاه