نقد و بررسی
نقد A Short Film About Killing | 1988
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهٔ جهان؛ شهری که از پیش زخمی است «فیلمی کوتاه دربارهٔ کشتن» ساختهٔ کشیشتف کیشلوفسکی، اثری است که پیش از آنکه خشونت را به رخ بکشد، جهانِ آمادهسازِ خشونت را پیش چشم میگذارد. ورشو در این فیلم نه پسزمینهای خنثی، بلکه فضایی فرسوده، سرد و بیپناه است؛ خیابانها، حاشیهها و مکانهای عمومی چنان تصویر میشوند که گویی زندگی روزمره در آنها از معنای انسانی تهی شده است.
فیلم با معرفی سه مرد ــ یاچک، رانندهٔ تاکسی والدمار و وکیل جوان، پیوتر ــ ما را وارد روایتی میکند که بیش از یافتن پاسخ، بر دشواریِ پرسیدن مکث دارد: خشونت از کجا آغاز میشود و چه کسی حق دارد برای آن پایان تعیین کند؟ روایتی دربارهٔ جنایت و داوری یاچک بیهدف در شهر میگردد و در برخوردهایش با دیگران نشانههایی از بیاعتنایی و آزارگری نشان میدهد.
والدمار، رانندهای خودمحور و ناخوشایند، در مسیر زندگی روزمرهاش به او برمیخورد؛ پیوتر نیز وکیلی تازهکار و آرمانگراست که هنوز به معنای عدالت و کارکرد مجازات میاندیشد. داستان، بهجای آنکه انگیزهای روشن و ساده برای جنایت عرضه کند، فاصلهٔ میان این سه زندگی را کمکم به پرسشی اخلاقی بدل میسازد.
همین انتخاب، تماشاگر را از آسودگیِ توضیحهای فوری محروم میکند: فهمیدنِ شرایط یک فرد به معنای تبرئهٔ او نیست، اما محکومکردن نیز لزوماً پاسخِ همهچیز نیست. کیشلوفسکی از دادگاه بهعنوان صحنهای برای نمایش پیروزی خطابه یا قهرمانیِ یک وکیل استفاده نمیکند. آنچه اهمیت دارد، نه کشف یک معمای جنایی، بلکه مقایسهٔ دو شکل از کشتن است: خشونتی که فرد مرتکب میشود و خشونتی که نظام قانونی در قالب مجازات به اجرا میگذارد.
« کیشلوفسکی از دادگاه بهعنوان صحنهای برای نمایش پیروزی خطابه یا قهرمانیِ یک وکیل استفاده نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم با کنار هم گذاشتن این دو، پرسشی آزارنده طرح میکند: آیا مجازاتِ مرگ میتواند با همان منطقی که محکوم میکند، از خشونت فاصله بگیرد؟ شخصیتهایی میان واقعیت و تمثیل بازیها از نقاط قوت اصلی فیلماند. میروسواف باکا در نقش یاچک، شخصیت را نه به هیولایی یکبعدی تبدیل میکند و نه به قربانیای که رفتارهایش را بتوان بهآسانی توجیه کرد.
سکوتها، نگاههای خیره و حضور گاه نامفهوم او نوعی اضطراب میسازند؛ گویی تماشاگر همواره در پی یافتن کلیدی برای ورود به ذهن اوست، اما فیلم از تحویل چنین کلیدی سر باز میزند. این ابهام، بخشی از نیروی اثر است، هرچند گاهی یاچک بیش از آنکه انسانی با زندگی درونیِ قابلدسترس باشد، به تجسمی از بیگانگی و خشونت نزدیک میشود.
یان تشاراش نیز والدمار را با جزئیاتی میسازد که مانع از تبدیلشدنش به قربانیِ بیچهره میشود. او رفتاری ناخوشایند دارد، اما فیلم از این ناخوشایندی برای کماهمیتکردنِ رنج او استفاده نمیکند. در سوی دیگر، کریستوف گلوبیش در نقش پیوتر حاملِ نوعی امید محتاطانه است. آرمانگرایی او در برابر واقعیتی سخت قرار میگیرد که نمیتوان با نیت خوب بهسادگی تغییرش داد.
پیوتر از اینرو مهم است که فیلم از دریچهٔ او میپرسد عدالت در عمل چه معنایی دارد، نه آنکه صرفاً پاسخ نظری به این پرسش بدهد. بااینحال، یکی از محدودیتهای فیلم نیز همین وجه تمثیلی است. سه شخصیت گاه بیش از آنکه از گذشته و روابطی گسترده برخوردار باشند، جایگاههایی در یک استدلال اخلاقی به نظر میرسند: مرتکب، قربانی و مدافع عدالت.
« شخصیتهایی میان واقعیت و تمثیل بازیها از نقاط قوت اصلی فیلماند. »
شخصیتها و اجرا
این فشردگی به انسجام اثر کمک میکند، اما ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار شخصیتپردازی روانشناختیِ مفصل دارند، فاصلهای عاطفی بسازد. تصویر؛ رنگهایی که مجال آسودن نمیدهند فیلمبرداری اسوافومیر ایدژاک نقشی بنیادین در ساختن جهان اثر دارد. رنگهای بیمارگون و سرد، قابهای گاه نامتعارف و تصویری که به نظر میرسد زیر لایهای از تیرگی و غبار گرفتار شده، فقط انتخابی زیباشناختی نیستند؛ آنها تجربهٔ دیدن را دشوارتر و ناآرامتر میکنند.
شهر در این قابها زنده و پذیرا به نظر نمیرسد. حتی فضاهای معمولی نیز حالتی تهدیدآمیز دارند، انگار بیرحمی به گوشهای استثنایی محدود نشده و در بافت زندگی روزمره رسوخ کرده است. دوربین از تماشاگر نمیخواهد با یکی از شخصیتها آسوده همذاتپنداری کند. گاه فاصلهٔ بصری، ما را از پناهگرفتن در احساسات سریع بازمیدارد؛ گاه نیز نزدیکی و مکث تصویر، تحملِ صحنه را دشوار میکند.
این دوگانگی مهم است: فیلم نمیخواهد خشونت را به منظرهای هیجانانگیز یا تماشایی تبدیل کند، بلکه بر زمان، جسمانیت و پیامدهای آن تأکید میگذارد. موسیقی زبیگنیو پرایزنر نیز با لحنی ناآرام، این فضای سنگین را تشدید میکند، بیآنکه آن را به ملودرامی آسان بدل سازد. خشونت؛ نه هیجان، بلکه تجربهای فرساینده یکی از جسورانهترین تصمیمهای کیشلوفسکی، پرهیز از نمایش خشونت بهعنوان اوج سرگرمکنندهٔ داستان است.
سکانس قتل طولانی و دشوار است؛ نه به این دلیل که فیلم در پی شوکدادنِ صرف باشد، بلکه چون اجازه نمیدهد عمل خشونتآمیز در چند برش سریع و تماشایی حل شود. زمانِ صحنه ما را وادار میکند با مقاومت بدن، آشفتگی و زشتیِ کنش روبهرو بمانیم. در اینجا خشونت نه استعارهای دور، بلکه عملی جسمانی و بیرحمانه است.
« تصویر؛ رنگهایی که مجال آسودن نمیدهند فیلمبرداری اسوافومیر ایدژاک نقشی بنیادین در ساختن جهان اثر دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین رویکرد در پرداختن به مجازات دولتی نیز دیده میشود. فیلم در برابر تصورِ مجازات بهمثابه فرایندی پاکیزه، بیطرف و صرفاً اداری میایستد. آیینهای رسمی و جزئیات اجرایی، با همان سردیای تصویر میشوند که پیشتر در جهان خیابانی فیلم دیدهایم. بدینترتیب، اثر ادعا نمیکند که جنایت و مجازات از نظر حقوقی یا اخلاقی یکساناند؛ بلکه میپرسد آیا جامعه میتواند برای پاسخدادن به کشتن، خود نیز کشتن را برگزیند و همچنان مدعی گسستن از خشونت باشد.
ریتم و صراحت؛ بهایی که فیلم میپردازد ریتم فیلم آهسته و مکثدار است. کیشلوفسکی برای ساختن حسِ بیمعنایی و اضطراب، به توضیحهای مستقیم و حرکتهای پیدرپی تکیه نمیکند. بخشهایی از فیلم با پرسهزدن، نگاهکردن و انتظار پیش میروند؛ ازاینرو، تماشاگرانی که به روایت پرشتاب یا گرهگشاییهای پیدرپی خو گرفتهاند، ممکن است با آن احساس خستگی کنند.
اما این کندی صرفاً کاستی نیست: مکثها به ما فرصت میدهند محیط و رفتارها را بخوانیم، و از تماشای منفعلانه فاصله بگیریم. در عین حال، پیام ضد اعدام فیلم گاهی چنان آشکار است که فضای چندمعنای اثر را محدود میکند. پیوند میان قتل فردی و اجرای حکم، محور اندیشهٔ فیلم است و تأکید پیوسته بر آن ممکن است برای برخی تماشاگران به صراحتی موعظهگرانه بینجامد.
بااینهمه، فیلم در بهترین لحظاتش بیش از آنکه موعظه کند، تجربهای دشوار پیش روی مخاطب میگذارد؛ تجربهای که احساس انزجار را با پرسش اخلاقی درهم میآمیزد و اجازه نمیدهد تماشاگر به موضعی آسوده و بیهزینه پناه ببرد. جایگاه اثر در سینمای کیشلوفسکی این فیلم گسترشیافتهٔ یکی از بخشهای مجموعهٔ «ده فرمان» است؛ همان بخشی که به فرمان «قتل مکن» میپردازد.
« همین رویکرد در پرداختن به مجازات دولتی نیز دیده میشود. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، نسخهٔ سینمایی تجربهای مستقل و فراگیر میسازد و بهواسطهٔ فضای بصریِ گستردهتر، جهان اخلاقی اثر را سنگینتر میکند. پیوند میان قانون، وجدان و انتخاب فردی از دغدغههای مکرر کیشلوفسکی است؛ اما اینجا نگاه او بهطرزی کمرحم و بیپیرایه عرضه میشود. فیلم برای آنکه اثرگذار باشد، شخصیت محبوب یا پاسخ قطعی در اختیارمان نمیگذارد.
نیروی آن در ناتوانیِ ما از فراموشکردن پرسشی است که پس از پایان روایت همچنان باقی میماند. جمعبندی «فیلمی کوتاه دربارهٔ کشتن» اثری تلخ و از نظر اخلاقی بیقرار است که جنایت را نه معمایی برای حلکردن، بلکه زخمی برای اندیشیدن میبیند. بازیهای دقیق، تصویرپردازی سرد و پرهیز از هیجانسازیِ ساده، آن را به تجربهای سنگین و ماندگار بدل میکنند.
ریتم کند، صراحت پیام و وجه نمادینِ برخی شخصیتها ممکن است فاصلهای میان فیلم و بخشی از مخاطبان ایجاد کند؛ اما همین دشواری با قصد هنری اثر پیوند دارد. کیشلوفسکی بهجای آنکه ما را با پاسخ آرام کند، وادارمان میکند نسبت میان خشونت، قانون و مسئولیت انسانی را دوباره بسنجیم.
« فیلم برای آنکه اثرگذار باشد، شخصیت محبوب یا پاسخ قطعی در اختیارمان نمیگذارد. »



ثبت دیدگاه