نقد و بررسی
نقد خشم در هارلم (A Rage in Harlem) | 1991
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از طلا، فریب و دلباختگی فیلم «A Rage in Harlem» ساختهٔ بیل دوک، اقتباسی آزاد از رمان چستر هایمز است؛ اثری جنایی که بیش از آنکه به معمایی دقیق و حسابشده تکیه کند، بر برخورد شخصیتهایی نامتعارف و زنجیرهای از سوءتفاهمها، نقشهها و تعقیبوگریزها استوار است. داستان با گریختن ایمابل به هارلم آغاز میشود؛ زنی که پس از یک معاملهٔ خونین، صندوقی از طلا را با خود آورده و ناخواسته چند گروه خلافکار را به دنبال خویش میکشاند.
در آن سوی ماجرا، جکسون، مردی سادهدل و مذهبی، به او دل میبندد و قدم در جهانی میگذارد که تا پیش از آن برایش بیگانه بوده است. این پیشفرض، زمینهٔ مناسبی برای یک کمدی جنایی پرشخصیت فراهم میآورد. بااینحال، فیلم گاهی چنان از یک موقعیت به موقعیت دیگر میجهد که خط اصلی روایت زیر انبوه آدمها و حادثهها کمرنگ میشود.
جذابیت آن بیشتر در کیفیت اجرا و حالوهوای خاصش است تا در معماری بینقص قصه. هارلم بهمثابه جهان فیلم فیلم در دههٔ پنجاه میلادی میگذرد و هارلم را نه صرفاً پسزمینهای برای تعقیبوگریز، بلکه فضایی زنده و پرجنبوجوش تصویر میکند؛ محلهای که در آن کلیسا، سالنهای شبانه، کسبوکارهای کوچک و محافل زیرزمینی در فاصلهای کوتاه از یکدیگر قرار دارند.
تصویرپردازی فیلم با رنگهای گرم و ترکیببندیهای پرتحرک، حس شهری را میسازد که هم خشن است و هم سرشار از زندگی. این فضا، حتی وقتی روایت از انسجام میافتد، تماشاگر را با خود نگه میدارد. از امتیازهای فیلم، توجه آن به جزئیات محیطی و خلق بافتی متمایز است. لباسها، دکورها و فضای مکانهای عمومی به اثر رنگی دورهای میبخشند، بیآنکه صرفاً به نمایش تزئینی گذشته بدل شوند.
« این پیشفرض، زمینهٔ مناسبی برای یک کمدی جنایی پرشخصیت فراهم میآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هارلم فیلم، محل تلاقی آدمهایی است که هرکدام با قواعد و خواستههای خود زندگی میکنند؛ از همین رو، شهر بخشی از نیروی دراماتیک داستان میشود. موسیقی نیز این حس را تقویت میکند و به جهان فیلم ضرباهنگی جَزی و بازیگوش میدهد. جکسون و قهرمان نامحتمل محور احساسی فیلم، جکسون است؛ مردی آرام، مؤمن و کمتجربه که ناگهان درگیر ماجرایی بسیار بزرگتر از زندگی روزمرهاش میشود.
فارست ویتاکر، با بازیای مبتنی بر مکث، نگاه و واکنشهای ظریف، سادگی جکسون را به حماقت محض فرو نمیکاهد. او در آغاز در برابر آشوب اطرافش تقریباً بیدفاع به نظر میرسد، اما همین صداقت و باورپذیری عاطفی، به شخصیتش نیرویی میدهد که در مواجهه با خطر آشکار میشود. جکسون قهرمانی متعارف نیست: نه مهارت ویژهای دارد و نه از ابتدا با اعتمادبهنفس وارد میدان میشود.
اهمیت او در این است که در دنیایی آکنده از نیرنگ، هنوز توانایی اعتمادکردن و دوستداشتن را حفظ کرده است. این ویژگی میتواند هم دلنشین باشد و هم محل تردید؛ زیرا فیلم گاه معصومیت او را چنان برجسته میکند که پیچیدگی روانی شخصیت در حاشیه میماند. بااینهمه، ویتاکر موفق میشود میان کمیکبودن رفتار جکسون و آسیبپذیری واقعی او تعادل نسبی برقرار کند.
ایمابل، گلدی و نیروی گروه بازیگران رابین گیونز در نقش ایمابل به فیلم حضوری نافذ میبخشد. ایمابل فقط چهرهای زیبا در مرکز تعقیب مردان نیست؛ او میکوشد در شرایطی پرخطر، اختیار مسیر خود را حفظ کند و از موقعیتهای دشوار راهی برای بقا بیابد. گیونز در ترکیب جذابیت، هوشیاری و تردیدهای پنهان شخصیت موفق است و رابطهٔ او با جکسون را از یک بازی سادهٔ اغواگری فراتر میبرد.
« موسیقی نیز این حس را تقویت میکند و به جهان فیلم ضرباهنگی جَزی و بازیگوش میدهد. »
شخصیتها و اجرا
کشش میان آن دو، بهویژه از تفاوت جهانبینیشان نیرو میگیرد: یکی با بیاعتمادی و حسابگری خو گرفته، دیگری هنوز عشق را چیزی بیواسطه و پاک میپندارد. گرگوری هاینز در نقش گلدی، برادر خیاباندیدهٔ جکسون، سرچشمهٔ مهمی از طنز و تحرک فیلم است. حضور او با چابکی و شوخطبعی همراه است و در بسیاری از صحنهها، فضای ایستای روایت را به حرکت درمیآورد.
دنی گلاور نیز در نقش ایزی مانی شخصیتی دارد که میتوانست سهم بیشتری از فیلم را به خود اختصاص دهد. حضور او مؤثر است، اما کمرنگی نسبی نقش، از ظرفیت بازیگر و از امکان گسترش فضای تبهکارانهٔ داستان میکاهد. در مجموع، جذابیت گروه بازیگری از ستونهای اصلی اثر است؛ حتی شخصیتهای فرعی نیز اغلب با یک لحن یا حرکت بهیادماندنی از هم متمایز میشوند.
طنز، جنایت و ناهماهنگی لحن «A Rage in Harlem» میخواهد هم کمدی سیاه باشد و هم داستانی جنایی دربارهٔ طمع، خشونت و خیانت. این دو وجه گاه بهخوبی در هم میآمیزند: موقعیتهای مضحک از دل خطر بیرون میآیند و شوخیها، خشونت دنیای فیلم را کاملاً بیاهمیت جلوه نمیدهند. در لحظههایی، همین تضاد به اثر هویتی خاص میدهد؛ خنده در کنار تهدید قرار میگیرد و آدمها با جدیتی مضحک برای دستیابی به چیزی ارزشمندتر از خودشان نقشه میکشند.
اما این آمیزش همواره یکدست نیست. برخی صحنهها چنان بر شوخی و اغراق تکیه میکنند که فشار جنایی داستان فروکش میکند؛ در مقابل، لحظههای خشن گاهی حالوهوای سبکتر فیلم را ناگهان قطع میکنند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است در تعیین نسبت خود با صحنه مردد بماند: آیا باید آن را تهدیدی واقعی بداند یا بخشی از نمایش کمیک؟
« گرگوری هاینز در نقش گلدی، برادر خیاباندیدهٔ جکسون، سرچشمهٔ مهمی از طنز و تحرک فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نوسان، از یک سو امضای متفاوت فیلم است و از سوی دیگر، کاستی مهم آن. فیلم در بهترین لحظههایش تضاد را به خلاقیت بدل میکند، اما در بخشهایی دیگر هنوز نتوانسته میان این دو قلمرو تصمیم روشنی بگیرد. ریتم و پراکندگی روایت تعداد زیاد شخصیتها و نقشههای موازی، به داستان دامنه و رنگ میدهد، ولی همین ویژگی گاهی به پراکندگی میانجامد.
روایت میخواهد هم رابطهٔ جکسون و ایمابل را دنبال کند، هم کشمکش گروههای خلافکار را پیش ببرد و هم به شخصیتهای فرعی مجال حضور بدهد. حاصل، در بخشهایی ریتمی کند و بیش از اندازه کشدار است؛ بعضی موقعیتها پیش از آنکه به نتیجهٔ دراماتیک روشنی برسند، طول میکشند و انرژی داستان را کاهش میدهند.
این مسئله بهویژه در مقایسه با توانایی بازیگران محسوس است. گروه بازیگری بارها شور و حرکت تازهای به صحنه میبخشد، اما فیلم همیشه نمیداند چگونه این انرژی را در خدمت خط روایی واحدی قرار دهد. از سوی دیگر، شلوغی قصه با جهان پرآشوب هارلم تناسب دارد و بخشی از جذابیت اثر را میسازد. بنابراین پراکندگی فقط یک نقص فنی نیست؛ گاهی به آشفتگی دلنشین فیلم کمک میکند، هرچند در نهایت مانع از آن میشود که همهٔ رشتههای داستان به یک اندازه قانعکننده باشند.
احساس در دل آشوب در زیر لایهٔ فریب و طمع، فیلم داستانی دربارهٔ امکان دگرگونی عاطفی نیز هست. جکسون در نگاه نخست، ایمابل را از خلال آرمانی عاشقانه میبیند؛ ایمابل نیز با مردی روبهرو میشود که واکنشش به او با محاسبه و بدگمانی معمول تفاوت دارد. این رابطه وقتی اثرگذارتر میشود که فیلم اجازه میدهد تفاوت میان ظاهر و احساس آشکار شود، نه آنکه همهچیز را به شوخی یا تعقیبوگریز تقلیل دهد.
« این نوسان، از یک سو امضای متفاوت فیلم است و از سوی دیگر، کاستی مهم آن. »
قوتها و کاستیها
لحظههای احساسی فیلم پرشمار نیستند، اما اهمیتشان در همین محدودیت است: آنها از دل جهانی بیرون میآیند که اغلب با اغراق، خطر و بازیهای فریبنده تعریف میشود. به همین سبب، نرمی رابطهٔ مرکزی با فضای خشن پیرامونش تضاد معناداری پیدا میکند. این وجه عاطفی میتواند دلیل ماندگاری فیلم در ذهن برخی تماشاگران باشد؛ اثری که صرفاً به سرگرمکردن بسنده نمیکند و گاه، زیر ظاهر پرهیاهویش، به نیاز آدمها برای دیدهشدن و دوستداشتهشدن نزدیک میشود.
جمعبندی «A Rage in Harlem» فیلمی است پر از چهرههای بهیادماندنی، فضاسازی دلنشین و لحظههایی که میان خنده، هیجان و اندوه جابهجا میشوند. فارست ویتاکر و رابین گیونز مرکز عاطفی داستان را میسازند و گرگوری هاینز با حضور پرتحرکش به فیلم نیروی کمیک میبخشد. هارلمِ بازآفرینیشده نیز به اثری جان میدهد که در سطح روایت، گاهی گرفتار کشآمدن و پراکندگی است.
ناهماهنگی میان کمدی و جنایت، در کنار کماستفادهماندن از دنی گلاور، فرصتهایی را که فیلم در اختیار دارد محدود میکند؛ بااینحال، همین آشفتگی به اثر شخصیتی نامتعارف میبخشد. این فیلم بیش از آنکه نمونهای بینقص از روایت جنایی باشد، تجربهای سرزنده و نابرابر است: اثری که ممکن است در بعضی لحظهها از ریتم بیفتد، اما با بازیگران جذاب، فضای پررنگ و گرمای عاطفیاش در خاطر بماند.
« به همین سبب، نرمی رابطهٔ مرکزی با فضای خشن پیرامونش تضاد معناداری پیدا میکند. »



ثبت دیدگاه