نقد و بررسی
نقد کبوتری برای تأمل در باب هستی روی شاخهای نشست (A Pigeon Sat on a Branch Reflecting on Existence) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی در مرز خنده و اندوه فیلم «A Pigeon Sat on a Branch Reflecting on Existence» ساختهٔ Roy Andersson، بیش از آنکه قصهای متعارف را پیش ببرد، تماشاگر را در مجموعهای از لحظههای مستقل و گاه غریب میگرداند. دو فروشندهٔ دورهگرد، سام و جاناتان، رشتهای سست میان این موقعیتها میسازند؛ اما مرکز ثقل اثر نه ماجرای آنها، بلکه پرسشی فراگیرتر است: انسانها با یکدیگر و با زندگیای که در آن گرفتارند، چه میکنند؟
فیلم همین پرسش را بیپاسخ قطعی رها میکند و از برخورد امر روزمره با خیال، تاریخ و کابوس، طنزی میسازد که خندهاش اغلب تهمزهای از اندوه دارد. این اثر بخش پایانی سهگانهٔ «زیستن» اندرسون است و نامش نیز به تصویری از پرندگان در تابلوی «شکارچیان در برف» اثر پیتر بروگل بزرگ اشاره دارد؛ پرندگانی که گویی از فاصلهای امن، رفتار آدمیان را تماشا میکنند.
روایت بهمثابه پرسهزدن ساختار فیلم اپیزودیک و گسسته است. هر صحنه مانند قاب مستقلی از زندگی پدیدار میشود و پیوند میان آنها بیشتر از راه تکرار فضا، مضمون و حس ساخته میشود تا با زنجیرهای روشن از علت و معلول. سام و جاناتان نیز قهرمانانی به معنای رایج نیستند: آنها بیشتر همراهان بیرمق تماشاگرند، دو انسانی که در خیابانها و مکانهای عمومی پرسه میزنند و میکوشند کالاهای خندهدارشان را بفروشند.
حضورشان مسیر فیلم را به هم نمیدوزد؛ فقط به ما یادآوری میکند که این جهان، با همهٔ بیقاعدگیاش، همچنان محل معاش و نیازهای کوچک و روزانه است. این انتخاب روایی، هم سرچشمهٔ آزادی فیلم است و هم محدودیت آن. اندرسون میتواند بیمقدمه از واقعیت به خیال بپرد، تاریخ را در دل اکنون بنشاند و شخصیتی گذرا را برای چند دقیقه به موضوع تأمل تبدیل کند.
« روایت بهمثابه پرسهزدن ساختار فیلم اپیزودیک و گسسته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما همین پراکندگی گاه حس پیشرفت را کمرنگ میسازد. بعضی صحنهها چنان مستقلاند که ممکن است تماشاگر در پی یافتن پیوندی داستانی بماند که فیلم اساساً قصد ساختنش را ندارد. برای همراهشدن با اثر باید بهجای انتظار برای گرهگشایی، به ضرباهنگ و تداعیهای هر قاب سپردگی نشان داد. زیباییشناسیِ قابهای خاموش بزرگترین دستاورد فیلم در شیوهٔ دیدن آن است.
دوربین اغلب ثابت میماند و فضاها با دقتی نزدیک به طراحی صحنه چیده میشوند؛ آدمها، اشیا و رنگها در جای خود قرار میگیرند، گویی هر تصویر تابلویی است که برای مدتی طولانی پیش چشم میماند. رنگهای خاموش، دیوارهای فرسوده و نور سرد، جهانی میسازند که در آن زندگی نه پرزرقوبرق است و نه کاملاً واقعی؛ انگار خاطرهای رنگباخته یا خوابی است که جزئیاتش بیش از حد روشن ماندهاند.
این قاببندی فقط نمایش مهارت بصری نیست. فاصلهٔ دوربین از شخصیتها، تماشاگر را از همذاتپنداری فوری بازمیدارد و او را به ناظر بدل میکند؛ ناظری شبیه همان کبوتر عنوان فیلم. دوربین برای جبران رنج آدمها به حرکتهای هیجانانگیز یا موسیقی احساساتی متوسل نمیشود. همین خویشتنداری، گاه صحنههای کمیک را مضحکتر و لحظههای تلخ را سنگینتر میکند: آنچه میبینیم با همان آرامش خشک ثبت میشود، خواه سخن از یک گرفتاری پیشپاافتاده باشد، خواه از بیرحمی یا مرگ.
طنز خشک و منطق نامعقول جهان طنز اندرسون از فاصلهای میان آنچه اتفاق میافتد و واکنش آدمها زاده میشود. شخصیتها اغلب چنان جدی و بیانعطاف با موقعیتهایی نامعمول روبهرو میشوند که خودِ جدیتشان خندهآور است. فیلم شوخی را با ضربهٔ نهایی یا توضیح روشن تحویل نمیدهد؛ مکث میکند و اجازه میدهد پوچیِ صحنه آرامآرام آشکار شود.
« اما همین پراکندگی گاه حس پیشرفت را کمرنگ میسازد. »
شخصیتها و اجرا
از همین رو، خنده در اینجا کمتر رها و سبک است. گاه خنده از شرمندگی، حیرت یا این حس میآید که رفتار آدمها در برابر رنج دیگری بهطرزی نگرانکننده عادی شده است. بااینحال، این جنس طنز برای همه کار نمیکند. شوخیهای فیلم به زمان و حوصله نیاز دارند و بعضی از آنها پس از مکثی طولانی همچنان بیاثر میمانند.
تکرار لحن یکنواخت میتواند فاصلهای بیش از اندازه میان تماشاگر و صحنه بسازد؛ لحظهای که برای یک نفر بامزه و ماندگار است، برای دیگری ممکن است صرفاً بیتحرک یا نامفهوم جلوه کند. فیلم بهندرت برای جلب رضایت مخاطب، ریتم خود را تغییر میدهد و همین سرسختی بخشی از سبک آن است. انسانیت زیر نگاه بیطرف در دلِ موقعیتهای عجیب، موضوع فیلم بهطرزی پیوسته انسانی است.
آدمها در این جهان تنها هستند، اما تنهاییشان همیشه با فریاد یا اندوه آشکار همراه نیست؛ بیشتر در عادتها، گفتوگوهای بیرمق و ناتوانی از فهمیدن یکدیگر رسوب کرده است. اندرسون با کنار هم گذاشتن لحظههای کوچک و صحنههای تکاندهنده، نشان میدهد چگونه روزمرگی میتواند در برابر رنج، بیاعتنا بماند.
آدمها گاهی چنان سرگرم قواعد و کارهای خود هستند که بزرگیِ آنچه در برابرشان میگذرد از دیدشان پنهان میماند. نگاه فیلم تلخ است، اما یکسره بدبینانه نیست. در میان بیمعنایی و بیرحمی، لحظههایی از لطافت، زیبایی و همدلی نیز سر برمیآورند؛ نه به شکل وعدهای برای نجات، بلکه همچون وقفهای کوتاه در جهانی که توضیح یا تسلی سادهای عرضه نمیکند.
« از همین رو، خنده در اینجا کمتر رها و سبک است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین آمیختگیِ ترحم و تمسخر، فیلم را از یک بیانیهٔ صرفاً پوچگرا دور میکند. اندرسون آدمیان را به سخره میگیرد، اما آنها را چنان میبیند که شکنندگیشان نیز از نظر دور نمیماند. تاریخ، خیال و اکنون یکی از ویژگیهای جالب فیلم، بیاعتنایی آن به مرزهای عادی زمان و واقعیت است. گذشته میتواند ناگهان در دل زندگی معاصر ظاهر شود و تخیل، بیآنکه به شکل خواب یا خاطره توضیح داده شود، کنار واقعیت بنشیند.
این جابهجاییها به فیلم حالتی فرازمانی میبخشند: گویی انسانها در دورههای گوناگون، با لباسها و مناسبات متفاوت، همچنان درگیر همان میلها، ترسها و خطاهای آشنا هستند. تاریخ در اینجا موزهای دوردست نیست؛ آینهای است که رفتار امروز را به شکلی ناآرام بازمیتاباند. اما فیلم در پی ساختن دستگاهی نمادین با کلیدی یگانه نیست.
بعضی تصویرها معنایی روشن یا چندگانه به ذهن میآورند، اما بسیاری از آنها در همان غرابتشان باقی میمانند. ارزش اثر بیش از آنکه در حلکردن نمادها باشد، در تجربهٔ برخورد با آنهاست: هر صحنه چیزی برای اندیشیدن میگذارد، بیآنکه تفسیر نهایی را به تماشاگر تحمیل کند. این رویکرد میتواند ذهن را پس از تماشا فعال نگه دارد؛ ولی اگر انتظار داشته باشیم همهٔ جزئیات به روایتی منسجم و آشکار ختم شوند، احتمالاً ناامید خواهیم شد.
ریتم، فاصله و تجربهٔ تماشاگر کندی فیلم انتخابی آگاهانه است، نه صرفاً کندیِ روایت. مکثها فرصتی میدهند تا ترکیببندی و رفتارهای کوچک را ببینیم و طنز خشک مجال پیدا کند شکل بگیرد. بااینحال، این مکثها همیشه به کشف تازهای نمیانجامند. گاهی صحنه پیش از آنکه معنای بیشتری پیدا کند، کش میآید و تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم همان ایده را بیش از اندازه تکرار میکند.
« همین آمیختگیِ ترحم و تمسخر، فیلم را از یک بیانیهٔ صرفاً پوچگرا دور میکند. »
قوتها و کاستیها
ریتم یکنواخت نیز سبب میشود تغییر لحن، حتی در لحظههای پرقدرتتر، کمتر از آنچه میتوانست تکاندهنده باشد به نظر برسد. پس تجربهٔ فیلم تا حد زیادی به آمادگی مخاطب برای پذیرفتن فاصله بستگی دارد. این اثر قرار نیست بهسرعت با شخصیتها صمیمی شود یا به تماشاگر پاداش روایی بدهد. در عوض، او را به دیدنِ جزئیات و تحملِ سکوت دعوت میکند.
برای کسی که از روایت پیوسته، شوخیهای آشکار و تحول پرشتاب انتظار دارد، همین ویژگیها میتوانند مانع ارتباط شوند؛ برای تماشاگری که با سینمای تأملی و قابهای مستقل همراه میشود، آنها بخش مهمی از جذابیت فیلماند. جمعبندی «A Pigeon Sat on a Branch Reflecting on Existence» فیلمی است که بهجای تعریفکردن قصهای یکپارچه، جهان را در قابهایی حسابشده و غریب پیش چشم میگذارد.
قاببندی دقیق، طنز خشک و آمیزش واقعیت با خیال، به آن شخصیتی یگانه میبخشند؛ درحالیکه ریتم کند، روایت گسسته و شوخیهای نابرابر ممکن است بخشی از مخاطبان را از آن دور کند. نیروی اصلی فیلم در جمعبندی پاسخهایش نیست، بلکه در پرسشی است که پس از خاموششدن تصویر باقی میماند: آدمها در میان عادت، تنهایی و بیرحمی، چگونه به زندگی خود ادامه میدهند؟
اندرسون به این پرسش پاسخی آرامشبخش نمیدهد؛ تنها ما را کنار کبوترش مینشاند تا مدتی به تماشای آدمیان بنشینیم.
« پس تجربهٔ فیلم تا حد زیادی به آمادگی مخاطب برای پذیرفتن فاصله بستگی دارد. »
ثبت دیدگاه