نقد و بررسی
نقد لحظهای در نیزارها (A Moment in the Reeds) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی کوچک در گسترهای بزرگ «A Moment in the Reeds» فیلمی است که از دل موقعیتی ساده، پرسشی عاطفی و اجتماعی میگشاید: آیا دو انسان با پیشینهها و آیندههای متفاوت میتوانند در فرصتی کوتاه، جایی امن برای یکدیگر بسازند؟ لیوی، دانشجوی فنلاندی که در پاریس درس میخواند، برای کمک به بازسازی خانهٔ کنار دریاچه به زادگاهش بازمیگردد.
طارق، پناهجوی سوری، برای کار در همان خانه استخدام شده است. دوری پدر لیوی از خانه، این دو را به هم نزدیک میکند؛ اما نزدیکیشان از همان آغاز زیر سایهٔ موقتبودن قرار دارد: تابستانی محدود، پدری که بازمیگردد، تحصیلی که در خارج ادامه مییابد و خانوادهای که طارق از آن دور افتاده است.
فیلم با این پیشفرض، سراغ ملودرامی پرحادثه نمیرود. در عوض، به زمان کوتاه آشنایی و جزئیات روزمره تکیه میکند؛ همان مکثها، نگاهها و گفتوگوهایی که گاه بیش از رویدادهای بزرگ، شکلگیری اعتماد را آشکار میکنند. کارگردانی فیلم را Mikko Mäkelä بر عهده داشته و Janne Puustinen و Boodi Kabbani در نقشهای لیوی و طارق ظاهر شدهاند.
روایت بیشتر از آنکه بخواهد داستانی پیچیده بسازد، میکوشد لحظهای ناپایدار از زندگی دو شخصیت را با صمیمیت ثبت کند. خانهای برای تعمیر، گذشتهای برای روبهروشدن خانهٔ خانوادگی در فیلم صرفاً محل وقوع داستان نیست؛ بهنوعی صورت مادی گذشتهای است که لیوی هنوز از آن رها نشده است. او برای بازسازی فضایی برگشته که هم به خانوادهاش تعلق دارد و هم او را به رابطهای دشوار با پدرش پیوند میدهد.
« لیوی، دانشجوی فنلاندی که در پاریس درس میخواند، برای کمک به بازسازی خانهٔ کنار دریاچه به زادگاهش بازمیگردد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کار فیزیکی خانه، با معنای نمادین بازسازی خویشتن همنشین میشود: دیوارها و اتاقها را میتوان تعمیر کرد، اما فاصلههای خانوادگی به این سادگی از میان نمیروند. بازگشت لیوی به فنلاند نیز تجربهای دوگانه است. او از جایی دیگر آمده و زندگیاش را در پاریس پی میگیرد، اما هنوز با زادگاه و تاریخ شخصیاش درگیر است.
در برابر او، طارق قرار دارد؛ کسی که نه از سر انتخابی آرام، بلکه در پی پناهجویی از سوریه به فنلاند آمده است. این تفاوت مهم است: یکی میان خانه و بیرون رفتوآمد میکند، دیگری در جستوجوی امکان خانهداشتن است. فیلم این تقابل را به خطابهای سیاسی تبدیل نمیکند، اما اجازه میدهد تجربهٔ مهاجرت و احساس تعلق در بافت رابطه حضور داشته باشد.
عاشقانهای که با گوشدادن آغاز میشود نقطهٔ قوت اصلی فیلم، باورپذیری رابطهٔ مرکزی آن است. کشش میان لیوی و طارق ناگهان و به شیوهای تصنعی اعلام نمیشود؛ بهتدریج از معاشرت، کنجکاوی و توجه به دیگری شکل میگیرد. فیلم به لحظههایی کوچک مجال میدهد تا معنای خود را پیدا کنند: سکوتی که دیگر خالی نیست، نگاهی که از حد ادب روزمره فراتر میرود، یا گفتوگویی که کمکم به اعتماد میرسد.
از همین رو، رابطه بیشتر تجربه میشود تا آنکه صرفاً برای تماشاگر توضیح داده شود. بازیهای Puustinen و Kabbani در این رویکرد نقشی اساسی دارند. هر دو بازیگر از اغراق پرهیز میکنند و نزدیکی شخصیتها را با رفتارهای ظریف و واکنشهای طبیعی میسازند. در نتیجه، صمیمیت میان آنها نه شبیه یک ایدهٔ ازپیشساخته، بلکه حاصل تماس دو فرد با نیازها و آسیبپذیریهای متفاوت به نظر میرسد.
« بازگشت لیوی به فنلاند نیز تجربهای دوگانه است. »
شخصیتها و اجرا
فیلم همچنین در پرداخت لحظات جسمانی، بیش از نمایشگری بر حس اعتماد و حالوهوای میان دو شخصیت تکیه میکند؛ رویکردی که به عاشقانهاش گرما میدهد، بیآنکه آن را به کلیشهای رمانتیک فروبکاهد. تابستان فنلاند؛ زیبایی و تنهایی منظرههای فنلاند در این فیلم پسزمینهای تزئینی نیستند. دریاچه، فضای خانه و طبیعت تابستانی به ریتم آرام اثر شکل میدهند و نوعی پناه موقت برای دو شخصیت میسازند.
طبیعت باز و روشن، در برابر محدودیتهایی قرار میگیرد که از زندگی اجتماعی و خانوادگی آنها سرچشمه میگیرد. این تضاد، بدون آنکه فیلم بر آن تأکید کلامی کند، حس میشود: جهان اطراف گسترده است، اما امکان ماندن کنار یکدیگر گسترده نیست. فیلمبرداری و طراحی فضا به حس خلوت و نزدیکی کمک میکنند.
خانه و محیط پیرامون آن، با تکرار فعالیتهای روزمره، به قلمرویی تبدیل میشوند که شخصیتها میتوانند در آن از نقشهای معمول خود فاصله بگیرند. این زیبایی البته دو لبه دارد. سکون طبیعت، گاهی به سکون روایت هم سرایت میکند؛ اما در بهترین لحظات، همین آرامش اجازه میدهد تماشاگر تغییرات بسیار کوچک رابطه را ببیند.
تابستان در اینجا نه فقط فصل عاشقانه، بلکه فرصتی کوتاه برای مکث در برابر آیندهای است که با شتاب نزدیک میشود. هویت، جابهجایی و مفهوم آزادی فیلم با قرار دادن دو مرد جوان در کنار یکدیگر، دو شکل متفاوت از جابهجایی را به هم میرساند. لیوی برای تحصیل به خارج رفته و فاصلهگرفتن از فنلاند بخشی از تجربهٔ شخصی اوست؛ طارق نیز از سوریه آمده، اما مهاجرتش با ناگزیری و بیثباتی گره خورده است.
« تابستان فنلاند؛ زیبایی و تنهایی منظرههای فنلاند در این فیلم پسزمینهای تزئینی نیستند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این دو، در یک فضای مشترک، دربارهٔ تعلق، آینده و امکان انتخاب به شکل مستقیم یا غیرمستقیم با یکدیگر روبهرو میشوند. اهمیت این لایه در آن است که فیلم تفاوتهایشان را پاک نمیکند تا عاشقانهای آسانتر بسازد. رابطه، بهرغم صمیمیتش، نمیتواند بهتنهایی شرایط بیرونی را محو کند. خانوادهٔ طارق در سوریه، وضعیت تازهٔ او در فنلاند و مسیر تحصیلی لیوی همچنان بخشی از واقعیت زندگیشان باقی میمانند.
فیلم در این زمینه بیش از آنکه پاسخ بدهد، فاصلهٔ میان آرزوی آزادی و محدودیتهای واقعی را ملموس میکند. البته برخی از این زمینهها فرصت بسط بیشتری میطلبند؛ بهویژه تنشهایی که میتوانستند زندگی روزمرهٔ شخصیتها را عمیقتر تحت فشار بگذارند. ریتمی که گاه از حرکت بازمیماند انتخاب روایت کمحادثه با روح فیلم سازگار است، اما همیشه به نتیجهٔ یکسان نمیرسد.
آرامش در بخشهایی به توجه و تأمل تبدیل میشود؛ در بخشهایی دیگر، صحنهها بیش از اندازه امتداد مییابند و تکرار حالوهوا جای پیشرفت دراماتیک را میگیرد. فیلم به گفتوگوها و لحظات روزمره اعتماد دارد، اما گاه روشن نیست هر صحنه چه تغییر تازهای در رابطه یا شناخت ما از شخصیتها ایجاد میکند.
به همین دلیل، تماشاگرانی که از روایت پرتحرک یا گرهگشایی پیوسته انتظار دارند، ممکن است احساس کنند داستان در جا میزند. برخی تعارضها بهجای آنکه بهطور کامل کاویده شوند، در حاشیه باقی میمانند. این محدودیت را میتوان پیامد انتخاب مینیمالیستی فیلم دانست، اما توضیحدادن آن، اثرش را از میان نمیبرد: ریتم کند در چند مقطع از سکوت معنادار به کشآمدن بدل میشود و تمرکز عاطفی فیلم را کماثر میکند.
« اهمیت این لایه در آن است که فیلم تفاوتهایشان را پاک نمیکند تا عاشقانهای آسانتر بسازد. »
قوتها و کاستیها
پایانِ باز و حس ناتمامی بدون ورود به جزئیات داستان، میتوان گفت پایان فیلم با همان خویشتنداری کلی اثر سازگار است، اما ممکن است برای بخشی از مخاطبان بیش از حد ناگهانی احساس شود. فیلم از جمعبندی کامل فاصله میگیرد و بهجای بستن همهٔ مسیرها، بر موقتیبودن تجربه تأکید میکند. این انتخاب از نظر مضمونی قابل دفاع است: رابطهای که در دل تابستانی کوتاه شکل گرفته، الزاماً پاسخی روشن و قطعی برای آینده در اختیار ندارد.
با اینحال، میان پایان باز و پایان ناتمام تفاوتی وجود دارد. پایان باز میتواند پرسشهای فیلم را به تجربهٔ تماشاگر واگذارد؛ پایان ناتمام ممکن است چنین حسی ایجاد کند که بعضی تعارضها هنوز به اندازهٔ کافی پرورده نشدهاند. «A Moment in the Reeds» گاهی به هر دو سوی این مرز نزدیک میشود.
نتیجه، پایانی تلخ و تأملبرانگیز است که احتمالاً پس از تماشا در ذهن میماند، اما ممکن است حس فقدان یک جمعبندی عاطفی کامل را نیز بر جای بگذارد. جمعبندی «A Moment in the Reeds» عاشقانهای آرام و کمادعاست که نیروی اصلیاش را از بازیهای طبیعی، شیمی باورپذیر میان دو شخصیت و فضای دلنشین فنلاند میگیرد.
فیلم در مشاهدهٔ تدریجی صمیمیت موفق است و با پیوندزدن عشق به پرسشهای مهاجرت، خانواده و تعلق، به داستانی فراتر از یک آشنایی تابستانی مجال میدهد. در مقابل، ریتم ناهموار، صحنههای کشدار و تعارضهایی که گاه به اندازهٔ کافی بسط نمییابند، از تأثیر کلی آن میکاهند. این اثر بیش از آنکه دربارهٔ عشقی پرهیاهو باشد، دربارهٔ لحظهای است که دو نفر در میان بیثباتیهای زندگی، به یکدیگر نزدیک میشوند.
« فیلم از جمعبندی کامل فاصله میگیرد و بهجای بستن همهٔ مسیرها، بر موقتیبودن تجربه تأکید میکند. »
جمعبندی
زیباییاش در همین محدودیت نهفته است: نه وعدهٔ آیندهای آسان میدهد و نه میکوشد همهچیز را توضیح دهد. با وجود ناتمامیهایی که در روایت احساس میشود، فیلم در ثبت نگاهها، سکوتها و گرمای یک پیوند کوتاه، صادق و بهیادماندنی است.
« زیباییاش در همین محدودیت نهفته است: نه وعدهٔ آیندهای آسان میدهد و نه میکوشد همهچیز را توضیح دهد. »



ثبت دیدگاه