نقد و بررسی
نقد A Midsummer Night's Dream | 1999
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیایی که از منطق روزمره میگریزد اقتباس مایکل هافمن از نمایشنامهی ویلیام شکسپیر، «رؤیای شب نیمهی تابستان» را نه همچون اثری تاریخی و موزهای، بلکه بهمنزلهی سرزمینی برای بازیگوشی، میل و آشفتگی بازمیآفریند. فیلم، با حفظ هستهی آشنای نمایشنامه، چند رشتهی روایی را در کنار هم مینشاند: دلدادگانی که خواستههایشان با فرمان خانواده و قراردادهای اجتماعی در تعارض است؛ گروهی پیشهور که برای اجرای نمایشی تمرین میکنند؛ و قلمرو پریان، جایی که عشق و ادراک آدمیان به بازی گرفته میشود.
شبی در جنگل، این مسیرها را به هم میرساند و نظمی تازه از سوءتفاهم و خنده پدید میآورد. اما این چندلایگی، همزمان بزرگترین جاذبه و دشواری فیلم است. شخصیتها و ماجراها بهسرعت وارد صحنه میشوند و از آن بیرون میروند؛ گاهی پیش از آنکه بیننده فرصت کند پیوندهای میان آنان را بهروشنی در ذهن تثبیت کند.
این شلوغی از جنس بینظمی محض نیست، بلکه بخشی از منطق کمدی شکسپیری است: هرچه مرز میان خیال و واقعیت کمرنگتر میشود، احتمال اشتباه نیز افزایش مییابد. بااینحال، فیلم همیشه نمیتواند این آشفتگی را به تجربهای کاملاً روان بدل کند. انتقال جهان شکسپیر به فضایی تازه هافمن ماجرا را در یونان باستان نمیگشاید؛ فضای فیلم به ایتالیای اواخر قرن نوزدهم منتقل شده است.
این جابهجایی، راهی برای فاصلهگرفتن از تصویر آشنای شکسپیر و ساختن جهانی است که هم تاریخی به نظر میرسد و هم اندکی ساختگی و افسانهای باقی میماند. دوچرخهها، پوشاک و نشانههای شهریِ آن دوره در کنار جنگل جادویی و زبان شاعرانهی متن قرار میگیرند. حاصل، آمیزهای نامتعارف است که عمداً نمیخواهد همهچیز را در قالبی یکدست و واقعگرا جا دهد.
« شبی در جنگل، این مسیرها را به هم میرساند و نظمی تازه از سوءتفاهم و خنده پدید میآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب، گاهی به فیلم نیرویی تازه میدهد. دوچرخهها و دیگر جزئیات روزمره در مجاورت پریان و طلسمها، فاصلهی میان جهان عادی و جهان خیال را بامزهتر میکنند؛ انگار جادو ناگهان در دل یک جامعهی آشنا سر برآورده است. در عین حال، تکرار این نشانهها ممکن است بیش از اندازه به چشم بیاید و حس شود که فیلم برای تأکید بر نامتعارفبودن خود، بر یک ترفند بصری بیش از حد تکیه کرده است.
آنچه در آغاز غافلگیرکننده است، گاهی در ادامه به عادتی تصویری بدل میشود. تماشاییبودن، گاه در آستانهی خودنمایی از برجستهترین ویژگیهای فیلم، طراحی دیداری آن است. لباسهای درخشان، رنگهای اشباعشده، نورهای نرم و جلوههای رؤیاگون، جنگل را به فضایی مستقل از واقعیت بدل میکنند؛ مکانی که قواعدش بیش از آنکه بر جغرافیا استوار باشد، تابع میل و خیال است.
این زیبایی بهویژه در صحنههای مربوط به قلمرو پریان، به فیلم حالوهوایی افسونشده میبخشد. تماشاگر بهسادگی درمییابد که در این جهان، ظاهر اشیا میتواند بهاندازهی معنای آنها اهمیت داشته باشد. بااینهمه، فیلم گاه چنان شیفتهی جلوهی خود میشود که از ظرافت فاصله میگیرد. درخشش لباسها، آرایشها و چهرهها ممکن است توجه را از گفتوگوها و پیچیدگی روابط منحرف کند.
این مسئله برای اثری که بخش مهمی از نیروی خود را از زبان شکسپیر میگیرد، اهمیت دارد: کلام باید بتواند در کنار تصویر نفس بکشد، نه آنکه زیر بار آن محو شود. از این رو، زیبایی بصری فیلم هم ابزار اصلی آفرینش رؤیاست و هم عاملی که گاهی تمرکز روایی را میرباید. بازیگران و تفاوت در ضرباهنگ کمدی گروه بازیگران، به فیلم انرژی و تنوع میدهد.
« این انتخاب، گاهی به فیلم نیرویی تازه میدهد. »
شخصیتها و اجرا
کوین کلاین در نقش نیک باتم، ترکیبی از خودبزرگبینی نمایشی و مهربانی سادهدلانه را به شخصیت میبخشد. او باتم را صرفاً سوژهی تمسخر نمیکند؛ خندهی نقش از جدیت کودکانهای میآید که شخصیت در کار و بازی خود به خرج میدهد. دگرگونی ظاهری او بهجای آنکه فقط وسیلهای برای شوخی باشد، بر تضاد میان تصویر مضحک و رفتار مؤدبانه و بیآزارش تأکید میکند.
استنلی توچی در نقش پاک، حضوری چابک و پرتحرک دارد و بازی او از مهمترین منابع نشاط فیلم است. پاک در اجرای توچی هم شیطنتبار است و هم اندکی ناشی؛ نیرویی که آشفتگی را به حرکت درمیآورد، اما خود نیز همیشه بر پیامدهای بازیهایش مسلط نیست. در سوی دیگر، میشل فایفر و روپرت اورت به قلمرو پریان نوعی شکوه سرد و براق میدهند.
حضور فایفر، با ظاهر خیرهکننده و لحنی میان اقتدار و رؤیا، از نظر بصری بهیادماندنی است؛ هرچند تأکید فیلم بر جلوهی او گاهی از پیچیدگی درونی شخصیت پیشی میگیرد. چهار عاشق جوان، در مقایسه با این چهرههای پررنگ، کمتر از هم متمایز میشوند. جابهجاییهای عاطفی آنان برای پیشبرد کمدی ضروری است، اما فیلم همیشه فرصت کافی نمییابد تا هر شخصیت را به فردیتی مستقل تبدیل کند.
در نتیجه، ممکن است برخی از این نقشها بیش از آنکه اشخاصی با ویژگیهای ماندگار باشند، مهرههایی در سازوکار سوءتفاهم به نظر برسند. آشفتگی عاشقانه و معنای خطا در مرکز ماجرا، عشق نه نیرویی کاملاً عقلانی و نه احساس پایداری است که بتوان آن را با تصمیمهای روشن مهار کرد. شخصیتها میخواهند بدانند چه کسی را دوست دارند و چرا؛ اما فیلم پیوسته نشان میدهد که میل میتواند از توضیحهای خود پیشی بگیرد.
« کوین کلاین در نقش نیک باتم، ترکیبی از خودبزرگبینی نمایشی و مهربانی سادهدلانه را به شخصیت میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طلسمها این بیثباتی را به شکلی نمایشی و کمیک آشکار میکنند، ولی مسئله فقط جادو نیست. حتی بیرون از قلمرو پریان نیز عشق با فشار خانواده، تفاوت خواستهها و تصورهای متناقض از وفاداری درگیر است. از این منظر، شلوغی داستان تنها مانعی برای دنبالکردن رخدادها نیست؛ بازتابی از جهانی است که در آن هیچکس بهسادگی بر احساسات خود فرمان نمیراند.
اشتباهگرفتن، جابهجاشدنِ توجه و دلبستگیهای ناگهانی، هم موقعیت کمیک میسازند و هم تصویر اغراقشدهای از ناپایداری عاطفی به دست میدهند. البته فیلم بیش از آنکه در این زمینه تأملی تلخ یا انتقادی پیش ببرد، به نیروی سبکبال کمدی وفادار میماند. همین انتخاب سبب میشود آشفتگیها بیشتر مایهی خنده باشند تا فرصتی برای واکاوی ژرف روانشناختی.
اجرا در دل اجرا گروه پیشهورانی که برای اجرای نمایشی درون فیلم آماده میشوند، لایهای دیگر به اثر میافزایند. نمایش آنان بازتابی کمیک از خود فیلم است: آدمهایی که میکوشند با امکانات محدود، احساساتی بزرگ را به شکلی پرطمطراق روی صحنه بیاورند. این بخش، شوخی شکسپیر با تصنع هنر و جدیت بیش از اندازهی اجراکنندگان را زنده نگه میدارد، بیآنکه لحن مهربانانهی اثر را کنار بگذارد.
این بازیِ بازتابی، برای تماشاگر آشنا با تئاتر جذابتر است، زیرا فیلم نشان میدهد چگونه نمایش میتواند هم خیال را بسازد و هم آن را به خنده بگیرد. در عین حال، ورود و خروج این گروه به روایت، بر تراکم کلی فیلم میافزاید. وقتی عاشقان، پریان و بازیگران در یک فضای مشترک به حرکت درمیآیند، صحنهها سرشار از زندگی میشوند؛ اما مرزبندی میان رشتههای داستانی نیز دشوارتر میشود.
« طلسمها این بیثباتی را به شکلی نمایشی و کمیک آشکار میکنند، ولی مسئله فقط جادو نیست. »
قوتها و کاستیها
فیلم در بهترین لحظات، این ازدحام را به موسیقیِ هماهنگی از کنشها بدل میکند و در لحظات ضعیفتر، تنها بر شلوغی آن میافزاید. جمعبندی «رؤیای شب نیمهی تابستان» ساختهی مایکل هافمن، اقتباسی است که بیش از هر چیز بر شوق دیداری، بازیگری و نیروی کمدی تکیه دارد. فضای پریوار، لباسهای چشمگیر و ترکیب جهان تاریخی با نشانههای نامتعارف، آن را به تجربهای تصویری و بهیادماندنی تبدیل میکند.
توچی و کلاین نیز با دو شیوهی متفاوت از بازی کمیک، بخش بزرگی از نشاط فیلم را بر دوش میکشند. در برابر این امتیازها، روایتِ پرشخصیت و پرپیچوخم گاهی وضوح خود را از دست میدهد و زرقوبرق بصری نیز ممکن است بیش از اندازه بر توجه مخاطب مسلط شود. برخی انتخابهای صحنهآرایی، از جمله حضور برجستهی دوچرخهها، میان شوخی هوشمندانه و جزئیات اضافه معلق میمانند.
بااینحال، این ناهمواریها با روح بازیگوش اثر بیگانه نیستند: فیلم میخواهد تماشاگر را نه فقط به دنبالکردن قصه، بلکه به ورود به خوابی آشفته و خندهآور دعوت کند؛ خوابی که شاید همهی اجزایش بهروشنی فهمیده نشوند، اما تصویرها و لحظههایش در ذهن باقی میمانند.
« توچی و کلاین نیز با دو شیوهی متفاوت از بازی کمیک، بخش بزرگی از نشاط فیلم را بر دوش میکشند. »



ثبت دیدگاه