نقد و بررسی
نقد مردی ناپدید میشود (A Man Vanishes) | 1967
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ناپدیدشدن بهمثابه آغاز پرسش «مردی ناپدید میشود» ساختهٔ شُوهِی ایمامورا، از دل پرسشی ساده و هراسآور آغاز میکند: چرا کسی بیخبر از اطرافیانش زندگی پیشین خود را ترک میکند و ردّی از خود باقی نمیگذارد؟ فیلم بهجای آنکه این پرسش را صرفاً دستاویزی برای ساختن معمایی جنایی قرار دهد، آن را بهانهای برای کاوش در زندگی مردی غایب و آدمهایی میکند که هرکدام، از زاویهای متفاوت، میکوشند غیبت او را توضیح دهند.
در مرکز ماجرا، تاداشی اوشیما، فروشندهای است که ناپدید شده؛ نامزدش، یوشیه هایاکاوا، و گروه فیلمسازی به سرپرستی ایمامورا نیز در پی یافتن سرنخی از سرنوشت او هستند. جستوجو از همان ابتدا بیش از آنکه راهی مستقیم به سوی پاسخ باشد، دریچهای به انبوه روایتهای متناقض و انگیزههای پنهان میگشاید.
جذابیت اولیهٔ فیلم در همین وعدهٔ تحقیق نهفته است. تماشاگر انتظار دارد قطعات پراکنده سرانجام در تصویری منسجم کنار هم قرار گیرند؛ اما ایمامورا از ابتدا اجازه نمیدهد این انتظار بهسادگی برآورده شود. هر سرنخ ممکن است ما را به راهی تازه ببرد و هر شاهد، با برداشت و مصلحت خود، چیزی از حقیقت را آشکار یا پنهان کند.
فیلم بدینترتیب کنجکاوی دربارهٔ مرد گمشده را حفظ میکند، اما بهتدریج مسئله را از «او کجاست؟» به پرسشی دشوارتر گسترش میدهد: آیا اساساً میتوان از خلال روایت دیگران به حقیقت زندگی یک فرد دست یافت؟ مستند، داستان و تماشاگرِ مردد مهمترین دستاورد فرمی فیلم، ناپایدارکردن مرز میان مستند و داستان است.
« جذابیت اولیهٔ فیلم در همین وعدهٔ تحقیق نهفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حضور گروه فیلمبرداری، گفتوگوها با آشنایان مرد ناپدیدشده و رفتن به مکانهای مرتبط با پرونده، در آغاز حالوهوای گزارشی تحقیقی را القا میکند. دوربین گویی فقط همراه جستوجوست و وظیفهاش ثبت واقعیتهایی است که از پیش وجود دارند. بااینحال، هرچه فیلم پیش میرود، خودِ عمل فیلمبرداری نیز به بخشی از ماجرا تبدیل میشود: کسانی که روبهروی دوربین قرار میگیرند، فقط اطلاعات نمیدهند؛ گاه خود را اجرا میکنند، واکنش نشان میدهند و بر چگونگی دیدهشدنشان اثر میگذارند.
این ابهام صرفاً یک بازی غافلگیرکننده نیست. فیلم از تماشاگر میخواهد نسبت به تصویری که میبیند و روایتی که میشنود، محتاط بماند. در این جهان، دوربین تضمینکنندهٔ حقیقت نیست؛ ابزار مداخله در آن است. پرسشِ «چه اتفاقی افتاده؟» با پرسشِ «چه کسی دارد این اتفاق را برای ما روایت میکند؟» درهم میآمیزد.
مقالهای تحلیلی دربارهٔ فیلم نیز بر همین ناپایداری و بر نقش شیوهٔ فیلمبرداری و تدوین در تردیدافکندن نسبت میان واقعیت و بازنمایی تأکید میکند. شخصیتها و خلأ مرد غایب اوشیما در بخش عمدهای از فیلم بیش از آنکه حضوری مستقل داشته باشد، موضوع گفتار دیگران است. اطرافیانش خاطرات و گمانههای خود را عرضه میکنند و هر روایت، بخشی از مردی را ترسیم میکند که شاید هیچیک از آنان بهتمامی نمیشناختهاند.
غیبت او، در نتیجه، تنها فقدان یک شخص نیست؛ خلأیی است که دیگران با داستانهایشان پر میکنند. فیلم بهجای آنکه این داستانها را پلههایی مطمئن برای رسیدن به حقیقت بداند، تفاوتها و ناسازگاریهایشان را برجسته میکند. یوشیه در این میان شخصیتی محوری و چندوجهی است. او هم نامزد مرد ناپدیدشده است و هم یکی از مهمترین منابع اطلاعاتی دربارهٔ زندگی او؛ اما حضورش در برابر دوربین بهتدریج پرسشهایی دربارهٔ انگیزه، رنج و نحوهٔ بازنمایی او پدید میآورد.
« دوربین گویی فقط همراه جستوجوست و وظیفهاش ثبت واقعیتهایی است که از پیش وجود دارند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم او را به قالب آشنای «زن داغدار» محدود نمیکند و اجازه میدهد واکنشها و تناقضهایش در برابر نگاه تماشاگر باقی بمانند. این رویکرد گاه تماشاگر را از شخصیت دور میکند، اما در عوض مانع از آن میشود که او به ابزاری ساده برای پیشبرد معما فروکاسته شود. ژاپنِ روزمره و زمینهٔ اجتماعی در پسِ پروندهٔ فردی، تصویری از جامعهای قرار دارد که در آن کار، خانواده، آبرو و جایگاه اجتماعی بر زندگی اشخاص سایه میاندازند.
ناپدیدشدن در فیلم فقط یک رخداد رازآمیز نیست؛ امکانی است برای اندیشیدن به اینکه فرد تا چه اندازه میتواند از روابطی که او را تعریف میکنند، فاصله بگیرد. پژوهش دربارهٔ پرونده، گروه را به محل کار، خانواده و آشنایان اوشیمـا میکشاند و از خلال این رفتوآمدها، مجموعهای از فشارها و مناسبات روزمره را آشکار میکند.
توجه ایمامورا به این جزئیات، اثر را از یک معمای صرف فراتر میبرد و به مشاهدهای اجتماعی نزدیک میکند. فیلم همچنین کنار عناصر بهظاهر عقلانیِ تحقیق، باورها و مناسک سنتی را قرار میدهد. این همنشینی، نه صرفاً برای ایجاد رنگوبویی بومی، بلکه برای نشاندادن شیوههای گوناگون فهمکردن امر مجهول اهمیت دارد.
وقتی دادههای پراکنده، خاطرات شخصی و تعبیرهای غیرعقلانی در کنار هم قرار میگیرند، فیلم از برتری بیچونوچرای یک روش خاص برای دستیافتن به حقیقت دفاع نمیکند. جستوجو، خود به برخورد میان شیوههای متفاوت معنابخشیدن به غیبت تبدیل میشود. ریتم، تکرار و دشواری تماشا همین ساختار جستوجومحور که به فیلم سرزندگی فکری میبخشد، گاه به کندی آن نیز میانجامد.
« توجه ایمامورا به این جزئیات، اثر را از یک معمای صرف فراتر میبرد و به مشاهدهای اجتماعی نزدیک میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رفتوآمدهای مکرر، گفتوگوهای طولانی و بازگشت به سرنخهایی که الزاماً به نتیجهای روشن نمیرسند، ممکن است صبر تماشاگر را بیازمایند. فیلم همیشه از هر مصاحبه یا توقف، اطلاعاتی تعیینکننده استخراج نمیکند؛ بخشی از تجربهٔ آن در همین انباشتهشدن روایتهای پراکنده و گاه کمثمر است. این انتخاب با منطق اثر سازگار است، اما به این معنا نیست که در همهٔ لحظات به یک اندازه گیرا باقی میماند.
در بعضی بخشها، ریتم کند به حسِ سرگردانی تحقیق کمک میکند: تماشاگر همانقدر در مسیرهای فرعی گرفتار میشود که گروه فیلمسازی. در بخشهای دیگر، تکرار گفتوگوها و جابهجاییهای پیدرپی میتواند از نیروی تعلیق بکاهد. بنابراین، کندی فیلم را بهتر است همزمان نقطهضعف و بخشی از روش آن دانست.
این اثر نمیخواهد هر دقیقه را به پیشبرد سرراست داستان اختصاص دهد؛ اما همین امتناع از فشردهسازی، برای تماشاگرانی که انتظار روایتی پرشتاب دارند، هزینهای واقعی دارد. دوربین بهمثابه مداخله نگاه ایمامورا به دوربین، از مشاهدهگری بیطرفانه فاصله میگیرد. گروه فیلمسازی در ماجرا حاضر است و پیگیری پرونده میتواند بر رفتار کسانی که مقابل دوربین قرار میگیرند اثر بگذارد.
فیلم به این ترتیب توجه را از رویدادهای ثبتشده به شرایط ثبت آنها میبرد: چه کسی پرسش میکند، چه کسی پاسخ میدهد و چه کسی تصمیم میگیرد کدام تصویر در روایت نهایی باقی بماند؟ در چنین ساختاری، تدوین و انتخاب قابها صرفاً مرحلههایی فنی نیستند؛ بخشی از معنای اثر را میسازند. این خودآگاهیِ سینمایی، «مردی ناپدید میشود» را به تجربهای ناآرامکننده بدل میکند.
« این انتخاب با منطق اثر سازگار است، اما به این معنا نیست که در همهٔ لحظات به یک اندازه گیرا باقی میماند. »
قوتها و کاستیها
تماشاگر فقط دربارهٔ اعتبار شاهدان تردید نمیکند؛ به جایگاه خودش نیز فکر میکند: آیا آنچه میبیند را بهسبب ظاهر مستندش واقعی میپندارد؟ آیا میل به حل معما باعث میشود نشانههای مبهم را بهسرعت در روایتی دلخواه جا دهد؟ فیلم با برهمزدن آسایشِ پاسخ قطعی، نشان میدهد که نگاهکردن نیز عملی خنثی نیست.
تماشاگر در ساختن معنا شریک است، حتی اگر فیلم اجازه ندهد این معنا به نتیجهای بیمناقشه برسد. جمعبندی «مردی ناپدید میشود» اثری نامتعارف و عامدانه ناآرام است: هم جستوجویی دربارهٔ مردی غایب و هم تأملی دربارهٔ اعتماد ما به تصویر، مصاحبه و روایت. نقطهٔ قوت اصلی آن، ایدهٔ جسورانه و شیوهای است که مستند و داستان را درهم میتند؛ در نتیجه، تماشاگر ناچار میشود دربارهٔ آنچه میبیند و دربارهٔ کسانی که آن را روایت میکنند، پیوسته بازاندیشی کند.
در مقابل، طولانیشدن برخی گفتوگوها و رفتوآمدهای تکراری میتواند از کشش فیلم بکاهد. این اثر برای کسی که انتظار دارد پروندهای معمایی با توضیحی روشن و نهایی دنبال کند، تجربهای دشوار خواهد بود. اما اگر جذابیت سینما را در پرسشبرانگیزی، ناپایداری و آشکارکردن محدودیتهای نگاه بدانیم، فیلم پاداشی متفاوت عرضه میکند.
نیروی ماندگار آن نه در وعدهٔ حل همهٔ رازها، بلکه در باقیگذاشتن تماشاگر میان چند روایت و یادآوری این نکته است که گاه جستوجوی حقیقت، بیش از آنکه ما را به پاسخ برساند، نشان میدهد حقیقت چگونه از دسترس تعریفهای ساده میگریزد.
« آیا میل به حل معما باعث میشود نشانههای مبهم را بهسرعت در روایتی دلخواه جا دهد؟ »
ثبت دیدگاه