نقد و بررسی
نقد مردی در میان زنبورها (A Man Amidst Bees) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای ساده با پژواکی عاطفی «A Man Amidst Bees» یا «Entre Abelhas» از موقعیتی خیالپردازانه آغاز میشود که در عین غرابت، به تجربهای آشنا و انسانی راه دارد: برونو، تدوینگر جوانی که پس از فروپاشی ازدواجش با رجینا به خانهٔ مادرش بازگشته، درمییابد آدمهای اطرافش بهتدریج از میدان دید او محو میشوند.
این ناپدیدشدن برای دیگران رخ نمیدهد؛ آنها همچنان حضور دارند، اما برونو دیگر قادر به دیدنشان نیست. فیلم این وضعیت را نه صرفاً معمایی برای حلکردن، بلکه تصویری از تنهایی، اندوه و فاصلهای میگیرد که گاه میان آدمها شکل میگیرد. جذابیت اصلی فرضیه در همین دوگانگی است: آدمها واقعاً از جهان حذف نشدهاند، اما برای برونو، حضوری که دیده نمیشود بهتدریج به حضوری نامطمئن و حتی انکارپذیر بدل میشود.
فیلم با این تمهید، پرسشی را پیش میکشد که از قلمرو فانتزی فراتر میرود: آیا ما واقعاً یکدیگر را میبینیم، یا تنها تا وقتی در زندگی هم حضور داریم که توجه و حافظهمان برایمان جایی باز کنند؟ این پرسش بهخودیخود ظرفیت یک درام تأملبرانگیز را دارد و اثر در بهترین لحظاتش، آن را به احساسی ملموس تبدیل میکند.
ناپدیدشدن بهمثابه استعاره قدرت استعاری فیلم از آنجا میآید که پدیدهٔ عجیبش را میتوان هم literal و هم عاطفی دریافت کرد. ناپدیدشدن آدمها یادآور فراموشی است، اما نه فقط فراموشکردن چهرهها یا نامها؛ بیشتر شبیه محوشدن تدریجی پیوندهایی است که زمانی زندگی را شکل میدادند. جدایی برونو از رجینا نقطهٔ آغاز این گسست است، ولی فیلم دایرهٔ معنا را به رابطهٔ عاشقانه محدود نمیکند.
« این ناپدیدشدن برای دیگران رخ نمیدهد؛ آنها همچنان حضور دارند، اما برونو دیگر قادر به دیدنشان نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تنهایی او، خانهٔ مادر، دوستیها و برخوردهای روزمره همگی در معرض همان پرسش قرار میگیرند: چه چیزی یک انسان را در جهان دیگری حاضر نگه میدارد؟ عنوان فیلم نیز در نسبت با این استعاره کنجکاویبرانگیز است. «زنبورها» در تجربهٔ تماشاگر ممکن است بیش از آنکه به نشانهای مستقیم و توضیحپذیر بدل شود، حالوهوایی تمثیلی بسازد: زندگی جمعی، حرکت و صداهایی که از حضور موجودات دیگر خبر میدهند.
با این همه، عنوان الزاماً به معنای آن نیست که فیلم باید زنبورها را بهصورت عنصری آشکار و مکرر به نمایش بگذارد. مهمتر از حضور عینی آنها، حس ازدحام و پیوندی است که در برابر انزوای برونو قرار میگیرد. میان کمدی و اندوه فیلم در مرز کمدی و درام حرکت میکند و این انتخاب، هم سرچشمهٔ طراوت آن است و هم یکی از عوامل نابرابریاش.
موقعیتهای ناممکن گاهی واکنشهایی مضحک و نامنتظر میآفرینند؛ اما زیر این لحظههای کمیک، اندوهی واقعی جریان دارد. برونو از دل یک شکست عاطفی بیرون نیامده تا صرفاً قهرمان مجموعهای از شوخیهای موقعیتی باشد. سردرگمی او در برابر جهانی که دیگر قابل اعتماد نیست، گاه خندهدار میشود، اما خنده در اینجا همیشه با اضطراب همسایه است.
با این حال، تعادل لحن در همهٔ صحنهها یکسان نیست. بعضی شوخیها بیش از اندازه امتداد مییابند و بهجای آنکه تلخی موقعیت را برجسته کنند، از شدت آن میکاهند. در لحظههایی دیگر، گذار از شوخی به اندوه چنان سریع است که فیلم فرصت نمییابد هر دو وجه را در یک تجربهٔ منسجم به هم پیوند دهد.
« عنوان فیلم نیز در نسبت با این استعاره کنجکاویبرانگیز است. »
شخصیتها و اجرا
این نوسان لزوماً به کلیت اثر لطمهای جبرانناپذیر نمیزند، اما نشان میدهد ایدهٔ فیلم از اجرای لحظهبهلحظهٔ آن استوارتر است. کارگردانی و منطق جهان فیلم Ian SBF داستانی را برگزیده که به قواعدی روشن نیاز دارد. وقتی یک پدیدهٔ فراواقعی به محور روایت تبدیل میشود، تماشاگر ناگزیر میکوشد بفهمد چه چیزهایی را میتوان در جهان فیلم ممکن دانست و شخصیتها چگونه با آن کنار میآیند.
فیلم در برخی موقعیتها این منطق را بهخوبی به تجربهای دیداری تبدیل میکند: غیبت آدمها تنها یک گزارهٔ گفتاری نیست، بلکه اختلالی در ادراک روزمره است؛ چیزی که در خیابان، رفتوآمد و عکسها میتواند احساس شود. اما قواعد این جهان همیشه با یکدستی کافی دنبال نمیشوند. گاهی شخصیتها به نکتههایی میرسند که تماشاگر زودتر حدس زده است، و گاهی واکنشها با دانستههایی که تا آن لحظه به دست آوردهاند کاملاً سازگار به نظر نمیرسد.
اگر تماشاگر بیش از اندازه درگیر پرسش «این پدیده دقیقاً چگونه کار میکند؟» شود، ممکن است از لایهٔ عاطفی فیلم فاصله بگیرد. بااینهمه، تقلیل اثر به آزمونی برای سنجش منطقِ فرضیه نیز ناعادلانه است؛ زیرا خیالپردازی فیلم عمدتاً برای توضیح جهان ساخته نشده، بلکه ابزاری است برای آشکارکردن تجربهٔ تنهایی.
بازیها و رابطهٔ مادر و پسر بازی Fábio Porchat در نقش برونو به فیلم مرکز ثقل میدهد. شخصیت او باید هم در موقعیتهای نامتعارف باورپذیر بماند و هم بار اندوهی را حمل کند که قرار نیست با بیان مستقیم و توضیحهای پیدرپی آشکار شود. بازی Porchat در صحنههایی که برونو میان شوک، انکار و درماندگی دستوپا میزند، از انرژی کمدی فاصله میگیرد و وجه آسیبپذیر شخصیت را برجسته میکند.
« کارگردانی و منطق جهان فیلم Ian SBF داستانی را برگزیده که به قواعدی روشن نیاز دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین تغییر لحن کمک میکند تماشاگر برونو را نه فقط وسیلهای برای پیشبرد ایده، بلکه انسانی گرفتار در وضعیت خودش ببیند. Irene Ravache در نقش مادر برونو نیز حضوری مؤثر دارد. رابطهٔ این دو از آن جهت اهمیت دارد که فیلم در کنار فروپاشی یک پیوند عاشقانه، رابطهای خانوادگی را به نمایش میگذارد که زیر سایهٔ اندوه و وابستگی شکل گرفته است.
لحظات مشترکشان به فیلم گرمایی میدهد که با فضای سرد و ناپایدار قصه در تضاد است. این رابطه یکی از مسیرهای عاطفی اصلی فیلم است: در جهانی که حضور آدمها نامطمئن شده، پیوند مادر و فرزند میتواند یادآور ارزش مراقبت و توجه باشد. تصویر، صدا و تجربهٔ غیبت موضوعی چون «ندیدن» به فیلم امکان میدهد با ابزارهای دیداری و شنیداری کار کند.
غیبت، برخلاف حضور، بهآسانی تصویر نمیشود؛ باید از راه واکنشها، فاصلهها و چیزهایی که دیگر در قاب نیستند احساسش کرد. هرچه فیلم موفقتر میشود، این خلأ را به شکلی عینی درمیآورد، تماشاگر نیز به موقعیت برونو نزدیکتر میشود. در چنین لحظاتی، عادیترین محیطها رنگی ناآرام میگیرند، زیرا حضور آدمهای دیگر چیزی نیست که بتوان بدیهی فرض کرد.
در مقابل، تکرار بعضی تمهیدها یا توضیح بیش از نیازِ نکتههای آشکار میتواند از ظرافت این تجربه بکاهد. پدیدهای که در آغاز بهسبب تازگیاش نگرانکننده است، اگر بارها با تأکید مستقیم بازگو شود، بخشی از نیروی خود را از دست میدهد. فیلم هرگاه به تصویر و واکنش اعتماد میکند، تأثیرگذارتر است؛ هرگاه معنای صحنه را بیش از اندازه شرح میدهد، به تماشاگر فرصت کمتری برای مشارکت در کشف عاطفی اثر میدهد.
« Irene Ravache در نقش مادر برونو نیز حضوری مؤثر دارد. »
قوتها و کاستیها
ریتم و ساختار روایی آغاز فیلم با موقعیتهایی آشنا پیش میرود و مدتی طول میکشد تا قصه از مسیر معمول درام جدایی فاصله بگیرد. این شروع تکراریتر از آن است که ایدهٔ مرکزی فیلم اقتضا میکند؛ گویی اثر پیش از ورود به قلمرو خاص خود، مکثی بیش از اندازه دارد. پس از آشکارشدن اختلال، روایت جاذبهای تازه پیدا میکند و کنجکاوی تماشاگر را بیدار نگه میدارد، اما شتاب در بخش پایانی باعث میشود برخی مسیرهای عاطفی و معنایی بهاندازهٔ کافی مجال گسترش نیابند.
این ناتوازنبودن ریتم، بهویژه در پایانبندی، محسوس است. اثر به جای آنکه همهٔ پرسشهایش را به پاسخهای روشن تبدیل کند ــ کاری که اساساً لازم نیست ــ میتوانست برای جمعکردن تجربهٔ احساسی برونو زمان بیشتری اختصاص دهد. پایان شتابزده، از نیروی بالقوهٔ ایده کم میکند، هرچند نمیتواند تأثیر کلی فیلم را بهطور کامل از میان ببرد.
بیآنکه وارد جزئیات داستانی شویم، میتوان گفت فیلم در ساختن پرسش و فضای ذهنی موفقتر از فرود آرام و سنجیدهٔ آن است. جمعبندی «A Man Amidst Bees» فیلمی نابرابر، اما برخوردار از ایدهای ماندگار است. استعارهٔ محوشدن آدمها از میدان دید یک انسان، راهی برای اندیشیدن به جدایی، حافظه، تنهایی و مسئولیت دیدن دیگری میگشاید.
بازیهای مرکزی، بهویژه حضور Fábio Porchat و رابطهٔ برونو با مادرش، به این خیالپردازی بُعدی انسانی میبخشند؛ درحالیکه شوخیهای کشدار، لغزشهای منطق روایی و شتاب پایان مانع از آن میشوند که اثر به تمامی به ظرفیت خود دست یابد. ارزش فیلم بیش از آنکه در پاسخهایی باشد که برای پدیدهٔ عجیبش فراهم میکند، در تصویری است که از فرسایش پیوندها میسازد.
« این ناتوازنبودن ریتم، بهویژه در پایانبندی، محسوس است. »
جمعبندی
این همان ایدهای است که پس از پایان تماشا در ذهن میماند: آدمها ممکن است همچنان در جهان حضور داشته باشند، اما اگر از توجه و زندگی یکدیگر بیرون بروند، چه چیزی مانع از آن است که برای هم ناپدید شده باشند؟
ثبت دیدگاه